علم و دانش
روانشناسی موفقیت
کسب و کار
حقوق و قوانین
شعر و داستان
لبخندانه
باشگاه دیدگاه
دستور آشپزی
یادداشت های سلامتی

شعر 14 اسفند

لطفا قبل از ذکر مشخصات خود، فقط واژه "شعر" و در پایان شعر ارسالی، نام "شاعر" را حتما قید نمایید تا انتخاب پیام شما با موفقیت انجام شود.

سیده زهرا اصفهان :
تو که ناخوانده ای علم سماوات
تو که نابرده ای ره در خرابات
تو که سود و زیان خود ندانی
به یاران کی رسی؟ هیهات، هیهات!(باباطاهر)

سیده آرمیتا27 مازندران:
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهر بی یار مگرارزش دیدن دارد؟(شهریار)

مرتضی فرجی. بستان آباد:
چیست دنیا؟ از خداغافل بدن؟
نی قماش و نقره و فرزندو زن
مال را کز بهردین باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول
آب در کشتی هلاک کشتی است
آب اندر زیر کشتی پشتی است
چونکه مال وملک را از دل براند
زآن سلیمان خویش جز مسکین نخواند
گرچه جمله این جهان ملک وی است
ملک درچشم دل او لاشی است
پس دهان دل ببند و مهر کن
پر کنش از باد کبر من لدن
جهد حقست و دوا حقست و درد
منکر اندر نفی جهدش جهد کرد( مولوی)

مهین 19 :
سحر بر شاخسار بوستانی
چه خوش می گفت مرغ نغمه خوانی
برآور هر چه اندر سینه داری:
سرودی، ناله ای، آهی، فغانی(اقبال لاهوری)

فاطمه لطیفی ازکرمانشاه:
تهی بود و نسیمی
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بود و زمزمه ای
لب بود و نیایشی
من بود و تویی
نماز ومحرابی (سهراب سپهری)

امیرحسین 17زاهدان:
جستم از دام، به دام آر گرفتار دگر
من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر
شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی
تو برو بهر علاج دل بیمار دگر
گو مکن غمزه او سعی به دلداری ما
زانکه دادیم دل خویش به دلدار دگر
بسکه آزرده مرا خوشترم از راحت اوست
گر سد آزار ببینم ز دل آزار دگر(وحشی بافقی)

شیما15/گناباد:
سفـر مگــو که دل از خود سفر نخواهد کرد
اگـر منـــم که دلـم بـی تـو سر نخــواهد کرد
مـن و تــو پـنــجـــره هـای قـطار در سفــریـم
سفـــر مـرا بـه تــو نـزدیــک تـر نخـواهـد کـرد
ببــر بـه بـی هدفـی دسـت بـر کمان و ببیـن
کجـاسـت آنـکـه دلــش را سپــر نخواهد کرد
خبـــر تــریـن خبـــر روزگار بــی‌خبری‌ست
خوشـا که مــرگ کسـی را خبر نخواهد کرد(فاضل نظری)

نفیسه21دانشجوى مترجمى،کرج:
ای که از کلک هنر،نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من، کاینهمه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی، باز کجایی؟
(من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی)
(شهریار/سعدی)

زهراکریمی21:
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خداراهمدمی
آدمی درعالم خاکی نمی آیدبه دست
عالمی دیگرببایدساخت وز نوآدمی (حافظ)

ساناز اکرمی. 16 خرم آباد:
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است!
گفتم که از که پرسم، جانا نشان کویت؟
گفتا: نشان چه پرسی؟ آن کوی، بی نشان است!(فیض کاشانی)

مهتاب 17کرمانشاه:
دلم جز مهر مه رویان، طریقی بر نمی‌گیرد
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد
میان گریه می‌خندم که چون شمع، اندر این مجلس
زبان آتشینم هست، لیکن در نمی‌گیرد
چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد(حافظ)

زهره 17 إسفراین :
موج است او که از نفس افتاده
برخاسته است اگر سپس افتاده
غمگین نباش، بیشه ی خالی!، شیر...
شیر است اگرچه درقفس افتاده
بویی از او نبرده نسیم الا...
صدها غزال، در هوس افتاده
عشق اتفاق ساکت و بی رحمی است
هرجا دلی شکست، پس افتاده
ازسیب ها بپرس به جز معشوق
عاشق به پای هیچکس افتاده؟
ازجا بلند میشود او یک روز
مانند موج از نفس افتاده(مژگان عباسلو)

لیلا 20 خلخال :
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو، خود رابکشانم(فاضل نظری)

زهرا مدنی 17 قزوین:
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم!(سعدی)

رنجبر شهرجدید هشتگرد:
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
کس درآن سلسله غیر ازمن ودل بند نبود
یک گرفتار ازاین جمله که هستند نبود
نرکس غمزه زنس اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبا او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت زغوغای تماشایی او(وحشی بافقی)

شهرام قاسمی از شهرکرد:
درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد
نهال دشمنی بر کن که رنج بیشمار آرد (حافظ )

محبوبه از گیلان:
الهی دل بلا ، بی دل بلا بی
گنه چشمان کره دل مبتلا بی
اگر چشمان نکردی دیده بانی
چه داند دل که خوبان در کجا بی؟( بابا طاهر)

نغمه 27 رفسنجون:
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم... دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین ...می رسد دست به سقف ملكوت دیده ام... سهره بهتر می خواند... گاه زخمی كه به پا داشته ام زیروبمهای زمین را به من آموخته است(سهراب سپهری)
تمامی حقوق این سایت متعلق به سازمان صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران می باشد