علم و دانش
روانشناسی موفقیت
کسب و کار
حقوق و قوانین
شعر و داستان
لبخندانه
باشگاه دیدگاه
دستور آشپزی
یادداشت های سلامتی

شعر 19 مهر

به روز رسانی بخش شعر
عصر سه شنبه هر هفته
به جز ایام تعطیل
توجه:
لطفا در ابتدای هر پیام عنوان " بخش شعر" را قید نمایید و تا جای ممکن اشعاربا ذکر شاعر ارسال شوند. باتشکر

امیری. تهران:
دلم سر به هوا باشد، چه بهتر!
سرم گرم‌ شما باشد چه بهتر!
عزادارم ولی شادم از این غم
غمی که دلگشا باشد چه بهتر!
به عشقت هرکجا باشد می آییم
اگر هیات به پا باشد چه بهتر!
چه ذکری بهتر از نام‌ حسین است؟
چه بهتر که رسا باشد چه بهتر!
حسین جانم حسین جانم حسین جان!
غمی هم در صدا باشد چه بهتر!
سری که خالی از سودای یار است
اگر از تن جدا باشد چه بهتر!
"غم عشقت بیابون پرورم کرد"
نجف تا کربلا باشد چه بهتر!
زهرا بشری موحد

ستاره،الشتر:
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی روز و شب تنهاست
باسکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست…
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد
گو بروید یا نروید،
هرچه درهرجا که خواهد یا نمی خواهد!
باغبان ورهگذاری نیست
باغ نومیدان،چشم در راه بهاری نیست!
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های
سربه گردون سای اینک خفته درتابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان براسب یال افشان زردش
می چمد در آن
پادشاه فصل ها،پاییز
مهدی اخوان ثالث

خددادی. فارس:
شما آسمانی ترین، روی خاک
شما آفتابی ترین های ما
دل ما غروبی ست خاکستری
شمایید آبی ترین های ما
شمایید خورشید روی زمین
شمایی که از آب، آبی ترید
و از ابر و باران و خورشید هم
صمیمی تر و آفتابی ترید
نگاه شما آبی آسمان
و لبخندتان آبروی زمین
اگر یادتان مانده باشد هنوز
برای شما گفته ام پیش ازاین:
اگر جوجه گنجشکی آواره بود
برایش بیا فکر جایی کنیم
و یا شب اگر سرد و تاریک بود
برای مترسک دعایی کنیم
بیایید حالا که دلخسته ام
برای من امشب دعایی کنید
و در گوشه ای از دل گرمتان
برای دلم فکر جایی کنید
بیوک ملکی

حدیث از آبسرد:
چشمه های خروشان تو را می شناسند
موج های پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی،جوابی
ریگ های بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران،تو را می شناسند
هم تو گل های این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان تو را می شناسند
اینک ای خوب!فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند!
قیصر امین پور

پریابخشی 15پلدختر:
یک رنگی و بوی تازه ازعشق بگیر
پرسوزترین گدازه ازعشق بگیر
درهرنفسی که می تپی ای دل من
یادت نروداجازه ازعشق بگیر
مصطفی علی پور

آوا چگنی خرم آباد:
من گم شده ام روی زمین هیچکسی نیست؟
امروز چه قرنی است که فریادرسی نیست؟
آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دلبسته خاکم قفسی نیست
من روزه آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست
من مولوی ام ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آنگاه که که دیگر نفسی نیست!
علیرضا بدیع

محدثه بچه اراک:
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن! آینه اینقد تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
فاضل نظری

شیما 15 گنابادی:
روزی که دلی را به نگاهی بنوازند
از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ
ملک الشعرای بهار

آمین :
اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد
دلیل از من مخواه، ازسرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد
تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا شبی فریاد خواهم شد
مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشد
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد
به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد
فاضل نظری

سیده آرمیتا28مازندران:
دیوانه ودلبسته اقبال خودت باش!
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش!
یک لحظه نخورحسرت آن راکه نداری
راضی به همین چندقلم مال خودت باش!
دنبال کسی باش که دنبال توباشد!
اینگونه اگرنیست به دنبال خودت باش!
پروازقشنگ است ولی بی غم ومنت
منت نکش ازغیر و پروبال خودت باش!
صدسال اگرزنده بمانی گذرانی
پس شاکرهرلحظه وهرسال خودت باش!
اقبال لاهوری

سخاوت20تهران:
الا زمانه تکرار نا مرادی ها!
وفور محنت و اندوه و قحط شادی ها
زمان رونق ظلمت٬ کسادی خورشید
دلم گرفت از این رونق و کسادی ها
زمانه ای است که انگار٬ عشق زائده ای است
نماندی، و همه عاشقان زیادی ها
ببین به شیوه خود٬قتل عام عشق٬اکنون
از این گروه به آداب خود٬مُبادی ها
به جز ندای تباهی و مرگ و ویرانی
کسی نمی شنود بانگی از منادی ها
گرفتم اینکه به نزدیک آن رسید٬اما
نمی رسد به هدف بار کج نهادی ها
کجاست مرگ که منصور را بیاموزد
از این گروه نوآموز، اوستادی ها
نماز صبح مرا٬ قبله باد مدفن شان
که آبروی زمانند بامدادی ها
الا طهارت خون تو آبروی سحر!
تو از تبار کدام آفتاب زادی؟ها؟
حسین منزوی

زهرا اردیبهشتی20 ایلام:
دست عشق از دامن دل دور باد
می‌توان آیا به دل دستور داد؟
می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود:ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد
قیصرامین پور

***انتقاد، پیشنهاد و حمایت در رابطه با پیام نمای پنج:
پیامک به شماره : 30000162
تماس در تهران 162 و سایر شهرها 2781 - 021

تمامی حقوق این سایت متعلق به سازمان صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران می باشد