علم و دانش
روانشناسی موفقیت
کسب و کار
حقوق و قوانین
شعر و داستان
لبخندانه
باشگاه دیدگاه
دستور آشپزی
یادداشت های سلامتی

شعر 2 آبان

به روز رسانی بخش شعر
عصر سه شنبه هر هفته
به جز ایام تعطیل
توجه:
لطفا در ابتدای هر پیام عنوان " بخش شعر" را قید نمایید و تا جای ممکن اشعاربا ذکر شاعر ارسال شوند. باتشکر

آمین:
ناگزیر ازسفرم، بی سر و سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند ؟ مگر می شود از خویش گریخت
بال، تنها غم غربت به پرستو ها داد
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
فاضل نظری

زهرا اردیبهشتی 20 ایلام :
گر چه هر شب استکان بر استکانت می زنند
هرچه تنهاتر شوی آتش به جانت می زنند!
تا بریزی دردهایت را درون دایره
جای همدردی فقط زخم زبانت می زنند
عده ای که از شرف بویی نبردند و فقط
نیشهاشان را به مغز استخوانت می زنند
زندگی را خشک مثل زنده رودت می کنند
با تبر بر ریشه ی نصف جهانت می زنند
چون براشان جای استکبار را پرکرده ای
با تمسخر مشت محکم بر دهانت می زنند
پیشترها مخفیانه بر زمینت می زدند
تازگی ها آشکارا آسمانت می زنند
آه! قدری فرق دارد زخم خنجرهایشان
دوستانت پا به پای دشمنانت می زنند !
امید صباغ نو

سیده آرمیتا 28 مازندران:
فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زر دوز که محراب دعا نیست
گفتند سر سجده، کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من،ای دوست کجا نیست؟!
از شدت اخلاص من عالم شده حیران
تعریف نباشد، ابدا" قصد ریا نیست!
از کمیت کار، که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یک ‌ذره فقط کندتر از سرعت نور است
هر رکعت من حائز عنوان جهانی‌ست!
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندیست که این حافظه درخدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!
از بس‌که پی نیم ‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!
سعید طلایی

ستاره از الشتر:
دو چندان جور، جان چندان کشید از عمر دلگیرم
که از عقد چهل نگذشته، چون هشتادیان پیرم
روان تنها و دشمن کام، و بر دوشم قلم چون دار
مگر با عیسی مریم غلط کرده است تقدیرم؟
چو عیسی لاجرم – تجرید را – در ترک آسایش
به نه گنبد رسید و هفت اختر، چار تکبیرم
ز حسرت یا جنون، بر خود نهم تهمت که: آزادم
به قد صیاد بگشاید چو زنجیرم
ز خاک بر گرفت و می‌دهد بر باد ناکامی
مگر طفل است، یا دیوانه این تقدیر بی پیرم؟
نه پروازی، نه آب و دانه‌ای، نه شوق آوازی
به دام زندگی امید گویی مرغ تصویرم
مهدی اخوان ثالث

هستی . طالقان:
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج

امیری. تهران:
(اشعار دو شاعر در پاسخ هم)

شعر کاظم بهمنی:
پشت رل، ساعت حدودا پنج،شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر بر می‌گشتم از عبدالعظیم
ازهمان بن بست باران خورده، پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام، گفتی: مستقیم!
زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق
گفت مجری بعد"بسم الله الرحمن الرحیم"
یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:
"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"
شیشه را پایین کشیدی، رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"
گفتم آخر شعر تلخی بود ، با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم

شعر وحید احمدی/ درپاسخ:
در کناری منتظر بودم حدودا پنج و نیم
تا که پیچیدی به چپ، آرام گفتم:مستقیم
زل زدی در آینه، دیدم، به جا آوردمت
یادم آمدم روزگاری را که رفتی با نسیم!
رادیو را باز کردی تا سکوتت نشکند
رادیو، اشعار نابی خواند از تو در قدیم
شیشه را پایین کشیدم تا که بغضم نشکند
زیر لب گفتم:خوشم می‌آید از شعر فخیم
موج را تغییر دادی، این میان گفتم به طنز
با تشکر از شما، راننده‌ خوب و فهیم
گفتی: آخر، شعر تلخی بود؛ با یک پوزخند
گفتم:اصلا شعر می‌فهمید؟ گفتی: بگذریم
گفتمت: یک جا اگر مقدور شد، لطفا بایست
داشت کم کم حال و احوال منم می‌شد وخیم
بعد از آن روزی که دیدم من، تو را در شهر ری
مانده‌ام من منتظر، هر عصر در عبدالعظیم!

***انتقاد، پیشنهاد و حمایت در رابطه با پیام نمای پنج:
پیامک به شماره : 30000162
تماس در تهران 162 و سایر شهرها 2781 - 021
تمامی حقوق این سایت متعلق به سازمان صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران می باشد