علم و دانش
روانشناسی موفقیت
کسب و کار
حقوق و قوانین
شعر و داستان
لبخندانه
باشگاه دیدگاه
دستور آشپزی
یادداشت های سلامتی

شعر 14 آذر

به روز رسانی بخش شعر
عصر سه شنبه هر هفته
به جز ایام تعطیل
توجه:
لطفا در ابتدای هر پیام عنوان "بخش شعر" را قید نمایید و تا جای ممکن اشعار با ذکر شاعر ارسال شوند.باتشکر

سیده آرمیتا28مازندران:
هرقدرهم ساکت نشستن مشکلت باشد
حرف دلت تا می توانی دردلت باشد
یک عمر درگفتن دویدی؟کوله بارت کو؟
این سهم خیلی کم نبایدحاصلت باشد
حالاکه اینقدر ازتلاطم خسته ای برگرد
اما اگرخاکی بخواهد ساحلت باشد!
تاوقت مردن روی خوشبختی نمی بینی
تا درد و رنج آغشته باآب وگلت باشد
احساس غربت می کنی وقتی که شوقی نیست
حتی اگریک عمرجایی منزلت باشد
اصلا بگوکی در ازای شعرنان داده؟
یاخنده ای؟حرفی....که شاید قابلت باشد
از گفتنی ها باتوگفتم بعد ازاین بگذار
دست خود دیوانه ات؛یاعاقلت باشد
امروزو فردامی کنی؟ امروزیا فردا
یکدفعه دیدی وقت مهر باطلت باشد
برشانه هایت باز دنبال چه می گردی؟
انگیزه پرواز باید دردلت باشد!
مهدی فرجی

حدیث 13 آبسرد:
چو شد فرهاد بر بالای آن کوه
دل و جانی به زیر کوه اندوه
به روز افغانی و شب یاربی داشت
به یمن عشق،خوش روز و شبی داشت
پی صنعت کمر بربست چالاک
به ضرب تیشه کرد آن کوه را چاک
چنان تمثال آن گلچهر پرداخت
که بر خود نیز آن را مشتبه ساخت
دلش را ساخت سخت و بی مدارا
به عینه چون دلش یعنی که خارا
لبی پر خنده یعنی آشناییم
سری افکنده یعنی باوفاییم
نگاهی گرم یعنی دل نوازیم
زبانی نرم یعنی چاره سازیم
سراپا دل ربا زان گونه بستش
که گر بودی دلی دادی به دستش
وحشی بافقی

امیری. تهران:
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگهای تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که همانند سال پیش
خودرا دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوههای تازه بیارد،خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند!
پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند و خداوند فصلها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش...صدای پای خزان است،یکنفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند
علیرضا بدیع

محدثه بچه اراک:
مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم
خوش روی هم آن شب من و مه ریخته بودیم
دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز
خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم
با گریه خونین من و خنده مهتاب
آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم
از چشم تو سرمست و به بالای توهمدست
صد فتنه ز هر گوشه برانگیخته بودیم
زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش
ما رشته مهر از همه بگسیخته بودیم
شهریار

فاطمه 21 تبریز:
گل خندان که نخندد چه کند
علم از مشک نبندد چه کند
نار خندان که دهان بگشادست
چونک در پوست نگنجد چه کند
مه تابان به جز از خوبی و ناز
چه نماید چه پسندد چه کند
آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدین نادره گنبد چه کند
سایه چون طلعت خورشید بدید
نکند سجده نخنبد چه کند
عاشق از بوی خوش پیرهنت
پیرهن را ندراند چه کند
تن مرده که بر او برگذری
نشود زنده نجنبد چه کند
مولوی

زهرا اردیبهشتی20 ایلام:
گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای
عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای
کاش می پرسید کس کیشان بچند ارزیده اند
من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند
آب صاف از جوی نوشیدم مرا خواندند پست
گر چه خود خون یتیم و پیرزن نوشیده اند
خالی از عقلند سرهایی که سنگ ما شکست
این گناه از سنگ بود از من چرا رنجیده اند
ما نمی پوشیم عیب خویش اما دیگران
عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند
ما سبکساریم از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند؟
پروین اعتصامی

ملورین 16 گرگان:
رد شد درست یک دو قدم از مقابلم
آرام ریخت پشت قدم های او دلم
تبدیل شد به حس هبوطی که عاقبت
با چشم‌های بسته فرو برد در گلم
دریا نبود، ... بود ولی، رد گام هاش
طرحی همیشه ریخت بر اندوه ساحلم
یک اتفاق نه... که بیفتد و بگذرد
آمد نشست، هم نفسم شد و قاتلم
حالا تمام رهگذران مکث می کنند
این نقش رد پای شما هست یا دلم؟!
محمدعلی بهمنی

***انتقاد، پیشنهاد و حمایت در رابطه با پیام نمای پنج:
پیامک به شماره : 30000162
تماس در تهران 162 و سایر شهرها 2781 - 021
تمامی حقوق این سایت متعلق به سازمان صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران می باشد