علم و دانش
روانشناسی موفقیت
کسب و کار
حقوق و قوانین
شعر و داستان
لبخندانه
باشگاه دیدگاه
دستور آشپزی
یادداشت های سلامتی

لبخندانه 7 آذر

به روز رسانی لبخندانه
سه شنبه شب هر هفته به جز ایام تعطیل و سوگواری
لطفا در ابتدای هر پیام حتما واژه " لبخندانه" را قید فرمایید.

زهرا27 همدان:
خداییش بیاین به هم جدی قول بدیم اگه این دفعه کسی دم در بهمون از این تعارف ها زد که: بفرمایین داخل در خدمت باشیم، بلافاصله و شصت تیر، بریم داخل ببینیم ایشون واقعا چه خدمتی ازدستش بر میاد؟!... ببینیم دفعه بعد بی خیال میشه؟! ... یه جوری به این بی پولی عادت کردم که انگاری یکی ازاعضای خانوادمه! الهی دورش بگردم که هیچ موقع تنهام نمی ذاره... حالا به عمو سلام کن!

نسرین/21 اصفهون:
 امروز از دانشگاه سرخیابونمون زنگ زدن که چرا نمیای ثبت نام کنی؟ ... خیلی تعجب کردم گفتم: آخه من که کنکور قبول نشدم! گفتن : این رو که خودمون می دونیم! گفتم: یعنی راستش اصلا توی کنکور حتی شرکت نکردم. گفتن: بعله اینم می دونیم! اما اون روز بود که به دوستت گفتی شاید شایددد توی کنکور بخوای شرکت کنی! ما خودمون ثبت نامت کردیم، آزمون هم جات دادیم قبولی، الانم که به سلامتی ترم دوم هستی، نگران نباشیا، درست هم نسبتا خوبه فقط این شهریه اش رو بدهکاری!! اگه خواستی قسط بندی هم می کنیم! ده درصد هم تخفیف واسه معدل خوبت! ... فقط اومدیا! منتظریم!

مهدخت 18 زنجان :
واسه استخدام رفتم یه شرکتی ، منشی میگه : ببخشید شما برای آگهی استخدام اومدید؟ میگم : نه پس اومدم بگم رو من اصلا حساب باز نکنینا، دور من یکی رو خط بکشین!

بی نام:
مشتری: مرد حسابی چرا این چهارکیلوشیری که این دفعه بهم دادی این قدرشفافه؟!! فروشنده: ای وای! اشتباه شده، خیلی ببخشید! انگار این دفعه یادم رفته داخلش شیر بریزم!

ابوالفضل نیکخواه 12 تهران:
مورد داشتیم مشنگ خان رفته کولر بخره. فروشنده ازش پرسیده : می خوای کولرت آبی باشه؟ مشنگ خان: ای آقا این حرفها از ما که گذشته، فرقی که نمی کنه؛ حالا اصرار داری می خوای قرمز بده!

ناشناس:
طرف اسم خانومم رو توی شناسنامه ام دیده میگه : زنته !؟ میگم: پ ن پ دختر همسایمونه اسمش توی شناسنامه باباش جا نمی شد اینجا زدن گم نشه، ولی گفتن زودی میان جا به جاش می کنن!

معصومه 16 از همدان :
 مورد داشتیم که توی خواستگاری پسر و دختر رو فرستادن توی اتاق تا سنگهاشون رو باهم وا بکنن ... دختره گفته: راستش من که اصلا قصد ازدواج ندارم! بابام گفته اگه این دفعه هم نذاری کسی بیاد خواستگاریت، گوشی جدیدت رو ازت پس می گیرم! پسره هم گفته: چه تفاهمی! خب منم که قصد ازدواج ندارم! فقط اومده بودیم میوه و شیرینی بخوریم! دسته گل هم سر راه از قبرستون برداشتیم! لباسهام هم از دوستم گرفتم! تازه می دونی؟ اصلا اینام مامان و بابام نیستن که! بنده خداها بازنشسته ان! تنهان، از توی پارک آوردمشون! گناه دارن! ببین با چه ذوقی هم از آرزوی دامادیم می گن!

مریم از اهر:
باجناق بابام اسمش حجته، بابام میگه: بیاین وقتی که مرد، توی اعلامیه اش بنویسیم: اتمام حجت! خیلییی حال می ده! ... توی فیلم بازیگره فهمیده بود سرطان داره، پشت سرهم هی داد می زد: چیکارکنم؟ خدایااااااا... مادربزرگم هم بدون استثنا و تک به تک بعد هر سوال اون، از اینور تلویزیون با گریه جواب می داد: توکل کن ولی چای نبات هم بخور!

شانلی21اردبیل:
یه ایرانی میره بالای کوه و به زبون چینی میگه: هین تاساولاو تشین توتساین لی یانگ زاس! .... انعکاس صداش که نمی یاد غش غش می خنده، باز دوباره می گه: هین تاساولاو تشین.... که یهویی کوه، یه تخته سنگ غلطان قل می ده سمت یارو... طرف هم با آه و ناله، بدو بدو در می ره، کوه میگه: خب آخه مگه من باهات شوخی دارم مسخره؟! حالا انقدر بدو تا جونت در آد!

فاطیما قربانی فرد/ یاسوج:
دیدین بعضی وقتها می شه که اینقدر پول دارین که نمی دونین باید چیکارش کنین؟ نه؟! ایول منم ندیدم! بزن قدش...

مهسا حیدری. رامین :
اگه دست خودم بود اسمم رو "غگخژ ثلض چظبذ پکطلتثد " و اسم داداشم رو " آ " می ذاشتم، اونوقت مامان و بابام دیگه حوصله شون نمی گرفت هر موقع کار داشتن فقط اون رو صدا می زدن! .... یه بارم که مراقب جلسه، موقع تقلب مچم رو گرفت برگشتم بهش گفتم: همه میتونن مچ بگیرن اگه راست می گی شما دست بگیر! ... هیچی دیگه قشنگ دستم رو از منتهی الیه کتف گرفت، دو بار هم پیچوند و تا در خروجی مشایعتم کرد! ...


مهدی 17 قوشچی:
همسایه مرحوممون آلزایمر داشت: بار اول زد پس كله ام گفت: هوی بیشعور! ... دوباره زد گفت: بیشعورررر! ..... بار چهل و یکم زد گفت: بیشعوووور! خلاصه اش اگه اونقدر عصبانی نشده بودم الان زنده بود!

زهرا زاهد نیا:
این که توی این فیلمها نشون می ده: زنه با پاشنه بلند همه خیابونها رو می دوه همش دروغه هااا به جان خودم ! ... من یه بار با پاشنه بلند روی مبل نشسته بودم انقدری تمرکز نداشتم که یادم رفت "لقمه نون" رو بجوم! گیر کرد توی حلق ام! بردنم اورژانس گلوم رو چهار سانت جرررر دادن تا در آوردنش! به همون برکت قسم!

حسین جمالى از بوشهر:
مورد داشتیم طرف هر 30ثانیه یه بار برق خونه شون مى رفته، تحقیق مى کنن مى فهمن برای اینکه پول برق نده از چراغ راهنمایی سر چهارراه، برق دزدی کشیده بوده!

اکرم19:
مشنگ خان رفته بود خواستگاری ، توی اتاق دختره پرسید : سوال اولم درباره مهریه است؟ مشنگ خان : سوال بعدی لطفا!

نیلوفر آذری 15:
یه بار هم خودم رو به خواب زده بودم ، بابام صدام که می زد جواب نمی دادم، تا اینکه گفت: خب اگه خوابی دستت رو بلند کن! منم عین مشنگها دستم رو بلند کردم! اینه که خواستم خاطرنشان کنم: مشنگ خان صرفا یک شخصیت نیست! مشنگ خانی حرکت کردن، یک شیوه زندگی است! بیایید مشنگ خان نباشیم!

محمد آیین از اهر:
دیروزرفتم توی کبابی، سر درش بزرگ نوشته بود: صد درصد گوسفندی... اتفاقا بعد ازخوردن کباب فهمیدم : چه انتخاب دقیقی، فقط طرف، روی صحبتش با من بوده!

حدیث 13آبسرد :
داداشم به عنوان شوخی زد پشت گردن پسرعمه چهار ساله ام... پسرعمه ام چشمهاش رو ریز کرد و گفت: می خوای کلا از صفحه روزگار بلاکت کنم؟ داداشم با چشمای گرد: هان؟ چی چی می گی جوجو؟ پسرعمه ام دستهاش رو به حالت قیچی کردن کرده و میگه: یعنی کات! دیگه رفتی توی فهرست اقلام ممنوع!... داداشم یک هفته است رفته بیابون لوت دنبال افق می دوه!

فاطمه انصاری.کرمانشاه:
یادش به خیر و شادی! یادتونه یه زمانی ماهم کتاب می خوندیم؟ الان کتاب که هیچ ، این پست هایی که بالای 3 خط هستن هم نمی خونیم!! ... همه فکر می کنن بزرگترین آرزوی یه دختر پیدا کردن مرد رویاهاشه ... ولی کاملا اشتباست بزرگترین آرزوی یه دختر اینه که هرچی دلش خواست بخوره ولی چاق نشه.

محمد حسین حشمت. اصفهان:
رئیس: مرد حسابی تو خجالت نمی کشی توی اداره داری جدول حل می کنی ؟ کارمند: پس چی کار کنیم قربان؟ این سر و صدای ماشین ها که نمی ذاره آدم بخوابه!

مارال13:
دیروز مامانم مهمونى گرفته بود وقتى سفره رو انداخت و چید، همه نشستیم دور سفره و من با اشتها شروع كردم به خوردن، بعد که مامانم اومد داخل ناغافل جیغ کشید و غش کرد... بعد که رسوندیمش بیمارستان و به هوش كه اومد درجا یه چك زد توى گوشم! میگه: من هنوز عکس غذاها رو نذاشته بودم توى اینستاگرام! با چه جراتی خرابشون کردی؟!

یلدا طالقانی:
به خدا من اگه چایی هم بودم مردم با آب کرفس آرامش می گرفتن! ... می دونین چرا توی جعبه پرتقال ها روزنامه میذارن؟ چون پرتقال های توی انبار حوصله شون سرنره.!.. چرا چیزی مثل پیاز هست که با پوست کندنش اشک آدم رو در بیاد!ولی چیزی نداریم که با پو ست کندنش خنده مون بگیره؟ چرا کسی از هوش وافر من بهره نمی بره؟! مسئولین! این گوی و این میدان!

***انتقاد، پیشنهاد و حمایت در رابطه با پیام نمای پنج:
پیامک به شماره : 30000162
تماس در تهران 162 و سایر شهرها 2781


تمامی حقوق این سایت متعلق به سازمان صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران می باشد