10000528 
دیدگاه 23 امرداد
نظرسنجی:
آیا از آنچه در زندگی تان دارید و آنچه ندارید راضی هستید؟
1 . بله
2 . خیر

مامور غافل از ورود دیدگاهیان جان، در حالی که کتابی در دست گرفته با خود زمزمه می کند:

آه... سهم من اینست... سهم من اینست... سهم من:
آسمانیست که آویختن پرده‌ای آن را از من می گیرد!
سهم من پائین رفتن از یک پله متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره‌هاست...سهم من...

وانگاه مامور با خود می گوید... خو آخه ای فروغ، حالا این چه کاریه؟ اینهمه شعر، اینهمه حرف... دلم پوسید که! نکنه می خوای برم بزنم خودم رو ناکار کنم؟! بذار از یکی دیگه بخونم... آها سهراب! سهراب چی میگه؟
عه سلام! شماها کی اومدین؟ پاورچین پاورچین! می خواستین بگین: پخخخخ!؟! ...اول شپلقی بفرمایید وسط صحن علنی دیدگاه تا فرصت از دست نرفته! راستی اون شعر معرکه سهراب رو خوندین؟ درباره سهم و زندگی؟! پس آخر دیدگاه حتما بوخونین! یک دو سه! رفتیم!

قوانین دیدگاه:
لطفا! پیامها در چارچوب موضوعات یا پیامهای درج شده باشن، در ابتدای هر پیام حتما اسم خودتون رو بنویسین در غیر اینصورت درج پیام ممکن نیست... همچنین مشخصات دیگرتون مثل سن و شهر لطفا درج شود ... از چسباندن کلمات به هم و شکسته نوشتن واژه ها نیز لطفا پرهیز فرمایید... سعی شود پیامها هنگام ارسال کوتاه کوتاه و پشت سرهم باشند تا انتخاب آنها بهتر صورت گیرد.

موضوع زیر ذره بین:
"سهم" شما از زندگی تان چه بوده و چه هست؟ چقدر از این سهم راضی هستین و چقدر متاسف و غمگین و خشمگین؟ چقدر "مسئول" به وجود آمدن آن هستید؟ چه اندازه از آن به شما ارث رسیده و چه میزان از آن را با تلاش خود به دست آورده اید؟ ووو چطور می شود این سهم را افزود یا کاهش داد؟ آیا کسی به سهم شما دست درازی کرده؟ عکس العمل شما چه بوده؟ آیا اصولا کاری از من و شما ساخته است؟ آیا ممکن است شما سهم زندگی فرد دیگری باشید؟ / ای جان! / یا محتمل است که دیگری سهمی از زندگی شما باشد؟ آیا بین سهم زندگی ما و خانواده، همشهری، هموطن و سایر افراد بشر ارتباط معناداری وجود دارد؟ / موضوع رو گذاشتیم توی جایخی یه نموره سفت شد!

زهرا حصاری ۱۶ نیشابور :
اوووف چه موضوعی بود این موضوع غذا ! کلا متحول شدم باوو . جوگیر شدم یهو رفتم واسه ناهار گوجه بادمجون غذای مورد علاقه م رو درست کردم . مامان جان که از سر کار اومد گفت چه بوی خوبی ! وقتی هم که غذامو مزه کرد ، گفت همونی شده که میخواستم ! ای جااان . راستی واجب شد حتما برساق و ساجی غربی ها رو ( اون غرب نه ، غرب خودمون) امتحان کنم . ولی ماموری پیامام رو درج نکردی ، غذا های شهرمون مظلوم واقع شدند. ما هم غذا هامون خیییلی عالیه ولی حالا دیگه نمیگم ! باهات شدیدا قهرم ! ...موضوع جدید رو که خوندم، یاد این شعرم افتادم : سهم من از زندگی دلتنگ "یار" ماندن است / سهم من از عشق تو، تنهای تنها ماندن است ... اینو همینجوری واسه خنده اش نوشتما جدیش نگیرین یه وقت !

سعیده نبی زاده:
سهم من از زندگیم یه جوری میانه است. نه اونقدر آزاد گذاشتنم هر کاری دوس دارم انجام بدم نه اون همه سخت گرفتن که نذارن جاهایی که مشکلی نداره مثل اردو و... برم. راضیم از سهمم خدا رو شکر مادر زرنگی دارم که تعادل رو رعایت کرده من یه بار ترک تحصیل کردم همه میخواستن که ادامه بدم ولی چون خودم دلم با درس نبود نشد. وقتی همه میگفتن دیگه نمیتونی نرو باز من چون تصمیممو گرفته بودم بعد یه سال ترک تحصیلی ادامه دادم. منظور بیشتر خودم زندگیم و ساختم تا خودم نخواستم بقیه نتونستن اثر بذارن.(به شاخ خودم تکیه کردم) خودم کردم که نعلت بر خودم باد خخ.

مریم ۱۸ سقز :
سلام مامور جون ، عید سعید غدیرو به شما و همه ی دیدگاهیا تبریک میگم ... راستش مامور خیلی راجبه موضوع فکر کردم ، شاید سهمم از زندگی همین خانواده ی خوب و بدنه سالمیه که دارم یا شایدم من خیلی کم توقعم ، از این سهم خیلی راضیم.

مریم جمالپور 19 مسجدسلیمان:
سهم من از این زندگی شاید بیشتر از این باید بود. تقریبا 30درصد راضی و بقیش ناراحت و متاسفم 50 درصد خودم مسئول به وجود آمدن این زندگی هستم کل سهم زندگیم رو خودم با کمک مامانم به دست آوردم و همیشه در پی افزودن به اون هستم و هیچ کس هم جرأت دست درازی به سهم من رو نداره در واقع من نمیتونم خودم بگم که آره سهم زندگی کسی هستم آخه به زور که نمیشه اما فردی و چیزهایی که واقعا سهم من بود رو ازم گرفتند و همیشه سعی کردم بهترین ها مال من بشه اگه هم نشد حتما بهترین نبوده در آخر شاید بین زندگی ما و خانواده ارتباط معنایی باشه اما بین همشهری و هموطن و سایر افراد بشر نه!

ستاره رحمانی تربتی:
سهم من از زندگیم بدک نبوده، تاجایی که شده سعی کردم دیگران رو دوست داشته باشم، درحد خودشون بهشون خوبی کنم واحترام بذارم وطوری رفتارکردم که متوجه نشن تودلم بیشتروقتا دل نگرانی و اشوبه. اما بعضیاشون که نقطه ضعف های من رو بلدند،مدام با گفتنشون دلم رو می شکنند وکاری می کنند که ازشون دلگیر بشم و توخودم بریزم و نتونم حرفای دلم روبه زبان بیارم و برم روی برگه بنویسم یا با خدای خودم بحرفم. پس ازاین به بعد دارم تلأش می کنم دیگه ضعف نشون ندم و جلوشون وایستم. ولی چه کنم بازم باحرفاشون من رو شکنجه می دن و بنده حرمت نگه میدارم. حتی برای آدم ارزش قائل نیستند. پس یه نصیحت: به آدما اندازه خودشون محبت کنید چون خوبی که از حد بگذره ازتون سوء استفاده می کنن.

فاضله آباده طشک:
سهم من اززندگی نفس کشیدن وفرصت زندگی کردنه وبودن عزیزام کنارم وتوانایی انجام دادن کارایی که دوست دارم انجام بدم چراراضی نباشم البته توی یه برهه اززندگیم ازاینکه نتونستم تحصیلاتمواونطورکه دوست دارم ادامه بدم ناراضی بودم اماالان نه البته دراین که هرکسی مسئول زندگی خودشه شکی نیست امادرموردمن یه کم جبرخانواده نقش داره که جهت انتخابهاواهداف روعوض کرد.من توزندگی آدم قانعی هستم زیاددنبال زیاده خواهی نیستم حتی اگه حق مسلمم باشه امامیشه باتلاش وپشتکاروهدف گذاری درست سهم روافزایش داد.من که یادم نمیادبه سهمم دست درازی شده باشه امااگه هم شده نوش جونشون اگه کسی یاچیزی سهم من باشه یامن سهم کسی باشم حتمابهم میرسه وبهش میرسه.

فاطمه 17مازنی کیجا:
خببب، سهم من اززندگی قطعا این نیست، خب زندگیم می تونست خیلی بهتراز اینا باشه و من می تونم قاطعانه بگم که هیچ نقشی توخوب و بدبودن زندگیم نداشتم، ولی اگه توآینده هم احساس کمبود کنم اون موقع دیگه مسولش خودم هستم و خودم! گذشته دست خودم نبوده، پدر و مادرم آدمای ساده و روستایی بودن و منم ناخواسته وارد فضایی شدم که من رو ازایده آل هام و آرزوهام عقب انداخت، ولی الان این من هستم که باید نه تنها سهم خودم، بلکه سهم پدرو مادر و خواهرکوچولوم رو از زندگی بگیرم و آیندم رو بسازم!

کژالم 28 از شهربی یار:
سلام ماموری دست رو دلم نذار که خونه سهم من از این زندگی شده این دیگه این اتاق تاریک شده همدم من وتنهایی هام شده همدم من وگریه هام من وخستگی هام.. ازاین همه درد جسمم که هیچ روحم به ستوه آومده داره دردا رو فریاد میزنه، حتی این قطره های اشکم نمیتونه ارومش کنه... راستشو بخوای اصلا راضی نیستم بعضی وقتا فک میکنم چه خوب بود که نبودم، سهم ازاین زندگی فقط شده درد ورنج هرچقدم تلاش میکنم که بادردم کناربیام نمیشه اینجا دردم حدی نداره. شما تنهاکسی هستی که میتونم راحت حرفمو بزنم بهش ونگران هیچ برداشت و قضاوتی نباشم! من هنوزم به این فک میکنم که تمام بدبختیام زیر سر پدرومادرمه واونا خیلی چیزارو بهم ارث دادن اما چیزه خوبی به ارث نبردم جز پوچی ویه هیچ تو خالی.

پری 31 از پرند:
خدایا این سوسک با پای اصلاح نشده رو از کجا آوردی آخه؟!مامور ماشالله چه سر و زبونی داری.اسپند دود کن برا خودت.واقعا این بلبل زبونی شما به کی رفته؟ موضوع رو دوباره خوندم ولی هیچی نفهمیدم.از دست تو با این قلمبه سلمبه حرف زدنت... درمورد احساس سرکوب شده من، شاید این باشه که ته تهش دلم برای پدرم خیلی میسوزه ولی چو ن ازش ناراحتم نمیخوام قبول کنم.از خدا میخوام به قلبم آرامش بده.برام دعا کن.

ریحانه 78 ب:
محتاجم ب دعا مامور جان . اوضاع اصلا خوب نیس . حال مامان که بد باشه حال ریحان هم بد . دارم به این فکر می کنم که نفرت یه دختر نسبت به پدرش تا کجا و چه حد میتونه پیش بره ؟! آه کشیدنای مامان ی بغض عجیب و غریب تو گلوم ایجاد میکنه . بغض تو صدای مامان دنیا رو واسم تیره و تار می کنه.

زهرای هیچکی:
مامور امیر دوباره بهم زد!

مامور مسئول:
خب یه چیزایی رو در پیامهای شما حس می کنم اما چون شناخت کافی ندارم به طور کلی عرض می کنم: تا وقتی که زهرای یکی دیگه باشیم ممکنه هر روز این عنوان عوض بشه، بهتره همه مون زهرا و امیر خودمون و زندگی خودمون و راننده و خلبان و کاپیتان زندگانی خودمون باشیم... و یه نکته ای رو بازهم یاد آوری می کنم. حتما حتما حتما برای داشتن یه زندگی و ازدواج مناسب برید مشاوره ازدواج! اونم مشاوره با تست روانشناختی و مستمر... چرا؟ چون ماها خیلی تحت تاثیر گذشته زندگی مون، آینده مون رو می سازیم... امروز داشتم صحبتهای آقای سهیل رضایی/ روانشناس رو توی راه می گوشیدم! خیلی جالب بود... می گفت بسیاری از فرزندانی که همیشه نفرین و ناله یکی از والدینشون رو دیدن و یکی از پدر و مادرهاشون رو ظالم و یکی شون رو مظلوم شناختن در زندگی مشترکشون کسی رو پیدا می کنن که نجاتش بدن... مثلا فلان پسر همیشه آه و ناله های مادرش از دست پدرش رو دیده! زنی رو به عنوان همسر انتخاب می کنه که احساس می کنه زجر کشیده و بدبخته تا خوشبختش کنه تا اون حسها رو در خودش به شکست برسونه و بهشون غلبه کنه! ... درباره فرزندان طلاق که که زخمهای زیادی دارن که حتما حتما... درباره کسانی که خانواده ملتهبی دارن و احتمال فرار از موقعیت فعلی به واسطه ازدواج هست حتما حتما مشاوره لازمه... نشیم حکایت اونی که از چاله در اومد و رفت توی چاه... یه زنگ خطر بزرگ برای جامعه ما اینه که سال 97 رکورد طلاق در ایران شکسته شد... البته طلاق هم یه راه حله و همیشه هم بد نیست اما دیگه نه انقدرررر خو... چرا؟ چون آسیبهای حین و بعد طلاق برای زن و مرد خیلی زیاده که یکمش رو خودتون می دانید و باقیشم اینجا جاش نیست! ... فدای جمیع و یکان یکان رفقای جان... ای جان! ای وای! ای هواررر!

زهرا رستمی 19 کرمانشاه:
سهم من از زندگیم : سالم ام. خونواده خوب. داشتن تو و دیدگاه. اصلنا هم! چاق نیستم.لاغرم نه خیلی لاغرها چطوری بگم؟ همه بهم میگن خوش اندامم ... خودشیفته هم نیستما. منده خوشگلم واین فقطط لطف پروردگارم به من بوده. و خدارو شکرمی کنم..سهم دیگه من که متاسفانه خیلی بابتش غمگینم کنکور رشته دلخواهم رو کسب نکردم چون خودم دیرشروع کردم عاما قطعا سال 99 جبرانش میکنم با قبولی تو رشته پزشکی..وسهم بعدی من خدا شاهده داشتن خواستگار زیاده که اصلن در مخیلم نمیگنجه این همه دختر والا البته منده شاید باورت نشه تا الان حتی اجازه تشریف فرمایی به هیچکدومو ندادم با اینکه پسرای خوبیم هستن چون فعلن درس درس و درس. و درآینده خودم همسرم رو انتخاب می نومایم و فکر میکنم ما سهم همیم ولی منده بیشتر سهم اوشونم .نمی دونم چرا ؟؟شایدم به یک اندازه سهم هم باشیم ..فلذا اوشون باید ظرفارم بشورن یوهاهاهاها.قطعا وحتما هر کدوم ازما که دراین اجتماع زندگی می کنیم مثل دانه های یک تسبیح (اوه اوه تشبیهم تو حلقم ) توسهم هم دخیلیم ...امید دارم سهم همه مون شادی باشه الهی آمین.

مهدی برومند 15:
توی این دنیا ، وقتی واسه ی من سهم در نظر گرفته شد که دیگه سهامی در کار نبود ، هرچی بود درقبضه ی یه عده بود... بقیه فکر می کنن که من نسبت به دنیا ، یه سهامدار کله گنده ام ولی هیچکس نمیدونه که ورشکسته ای بیش نیستم. یهو فکر نکنی خل شدم و دارم چرندیات می پرونم ، نه. فقط دارم مثل سهم ناجورم حرف می زنم. سهم من شبیه سیب نارسه. از یه طرف راضی ام که " بازم کاچی بعض هیچی " ، از یه طرف غر می زنم که چرا " سیب سرخ و آبدار" نصیبم نشد. من مسئول اتفاقات ماقبلم نیستم و فقط وارث اونهام. ولی هرچی باشه ، باعث اتفاقات ما بعد خودمم. بی انصافی نکنم ، هست چیزایی که با چنگ و دندون بدستشون آوردم. عزت و احترام هم کم چیزی نیست.... اصلا من اینجا چی می گم؟ منو چه به این حرفا...

فاطمه ۲۰۰۱ آذربایجان :
چه موضوع سختی ! کلی باید فکر کنم ، الان که هیچی ندارم برا فرستادن... به نظرم بین سهم زندگی ما و دیگران ارتباط وجود داره ! مثلا یکی از سهم هایی که هر آدمی باید تو زندگیش داشته باشه اینه که محیطی که توش زندگی میکنه تمیز باشه ، این وسط اگه بعضیا به این چیزا اهمیت ندن و محیط زیست براشون بی اهمیت باشه و کثیفش کنن ، باعث میشن که خیلیا از داشتن این سهم محروم بمونن ، پس بهتره حواسمون به کار هایی که می کنیم باشه.

فرزانه نصرالهی 18 سنندجی:
نوشته: تو این روزگار ببین چی سهم ما شده... از عاشقی: تباهی، از زندگی: مصیبت.... از دوستی: شکست و از سادگی: خیانت... عه! خو لعنتی من که اصلا عاشقم نشدم که! عاما این دوستی رو خوب اومدا! کلا من از دوست و رفیق شانس نیاوردم! هی هی!

رها حسینی راد:
سهم من از زندگی: تا به امروز که بیشتر از دو دهه از خدا عمر گرفتم سعی کردم سهمی از زندگی داشته باشم و هر بار لگدمال کردن استقلال و احساسم به در بسته خوردم ولی مدتی هست که دوباره از صفر شروع کردم و به نظرم هیچ اشکالی نداره بعضا دوباره سرجای اول برگردیم و سر و سامونی به افکار نامرتب و مجهولات گذشته بدیم (خانه تکانی ذهن).الان سهم من فقط تأسف هستش چون همش بهش دست درازی شده ولی قول میدم شماره بعد سال دیگه که همین موضوع باشه سهم من شور و شعف و خوشحالی باشه چون زندگی امروز من خاطره فردای منه پس خوب می سازمش! با اینکه با این هدف که شروع شده ممکنه درجه اول خانواده ام،عزیزانم رو از دست بدم،اما سهم زندگی فرد دیگری نمیشم تا...سهم خودم رو از زندگی نگیرم!

فاطمه ۱۷ معمولان :
تا همین یه ماه پیش فک میکردم من همه تلاشمو کردم واسه هدفم وحالا که نشده شرمنده نیستم اما فکر من اشتباه بود من همه تلاشمو نکردم ترسیدم واسه همین اونی نشد که میخواستم وشرمنده ی دلم وخودم وخودش شدم .و یه عمر شرمندگی پشیمونی خستگی غم نصیبم شد بهتر بگم واسه گول زدن خودم وخودش ودلم مجبورم بد باشم سهم من از زندگی یه عمر بد بودنه! راستی عیدت مبارک.

فاطمه 19 بستان آباد:
موضوع دیدگاه یجوریه که هرچی غم غصه داشتمو یاد آوری کرد دوباره...میتونم بگم قبلنا هیچ نقشی تو زندگی خودم نداشتم عین یه ربات عمل میکردم ،مامان بابا دستور میدادن من انجام میدادم،ولی از امسال هر گلی به زندگیم زده میشه تصمیم گیرنده و مسؤلش خودم هستم.اینکه من الان بخاطر گذشتم بعضی از موقعیت هارو از دست میدم تقصیر من نیست، چون فکر میکردن بچه ام و چیزی نمیفهمم ،ولی هیچوقت نگفتن اگه بچه ای و نمیفهمی چرا باید مسؤلیت قبول کنی؟هنوزم برام سوال هستش و خیلی وقتا بخاطر جواب نداشتن برا این سوال عصبی میشم.

عسل حمزه ئی:
از اینکه سهم هرکس از این دنیای پر پیچ و خم متفاوته نباید گذشت،شاید سهم یکی چهره ی زیبا باشه،یا اندام خوب،وزن ایده آل،یک عشق ساده و زندگی آرام، یا شاید هم اخلاق خوب و خوش رفتاری،و یا حتی مال و ثروت و زور و قدرت،نمیدونم سهم من از این زندگی چی بود؟اما خیلی علاقه مندم که بدونم تهش چی میشه؟آخر زندگیم به کجا ختم میشه و چه بسیار فکر ها کردم و تاسف ها خوردم که چرا این نیستم و اون نشدم و همون منو نخواست و...مسلما مسئول بوجود اومدن ویژگی ظاهریم نیستم و خداروشکر راضی ام،اما امان از اخلاقم که نگم برایت،و در آخر خیلی دوست دارم سهم زندگی کسی که واقعا از ته دل بمن علاقه داره و من هم بهش علاقه مند هستم بشوم، انشالله برای همه...

مامور مسئول:
آقووو چرا ته جمله ، فعل نمی ذارین خو؟ برای همه چی؟ چرا ما رو توی تعلیق و فکر و خیال ول می کنین؟ الان پایانش بازه؟ من خودم با یه افعال دیگه ای غیر از برای همه پیش بیاد، آخرش رو پرش کنم بعدا از من دلخور نشین ها! می شین؟ بشین؟ نشین؟ پاشین! با شمارش من! حالا: یک! حالا: دو! ... خو سه چی میشه؟ نه نشسته، نه وایساده! گیر کرده و گیریده در زمین و هوا... حالا همه همه: سههههه!

مریم دانشمند 18 از سوران:
سهم من از زندكیم 55 درصد رو راضی هستم. 20 درصد ناراضی هستم. 25 درصد هم متاسف هستم... ماموری عمه و دختر عمه ام خیلی دست درازی می كنند. آخه یكی نیست بگه به شما چه؟ واسه همینه 55 درصد از زندگیم ناراضی هستم. ماموری من فقط یه خونه بهم ارث رسیده. بنظر تو كمه یا زیاد؟ من كارم رو فقط با تلاش خودم به دست آورده ام كسی كه بیاد سهم من رو از من بگیره باهاش قهر می كنم تا وقتی که زنده ام... اگه من سهم زندگی دیگری می بودم که عالی میشد... كسی دیگه هم سهمی از زندگی من باشه از این زندگی می رم بیرون!

آوین بلوچزهی از سوران:
سهم من از زندگیم فکر می کنم خیلی بیشتر ازاینها باید می بود خانواده ام بدون هیچ دلیل قانع کننده ای من رواز خیلی چیزها که تو این زندگی حقم بوده، محرومم کردن... مادرم برای زندگی هممون تصمیم می گرفت اما الان دیگه می خوام خودم برای خودم تصمیم بگیرم و به تمام چیزهایی که سهمم هست برسم. بدون این که از حرفها و قضاوت های دیگران مخصوصا خانواده مادریم بترسم.

صدیقه بانو 17:
یه متنی هست که میگه: یعنی همه سهم ما از زندگی همین بود آقای قاضی؟... شخصا با این سن کم به هیچ جای زندگیم نرسیدم. مثلا یه تونل تاریک رو به عنوان زندگیم در نظر بگیرم، هنوزززز واردش هم نشدم، چه برسه به اینکه قانع بشم به چیزایی که دارم. ولی همین چیزایی هم که دارم حس می کنم زیادیه واسم و ترجیحم بر اینه که تا سال اول دانشگاه دقیقا مثل برادر جان کار کنم و لب تاپ و گوشی و سیستم بگیرم. دلم می خواد به جای اینکه دیگران برام یه سهمی رو بذارن کنار تا به اون سطح دلخواهشون برسم بعد سهممو بدن، خودم برای بدست آوردنش تلاش کنم و خودم انتخاب کنم. متاسفانه خانوادگی به بار آوردن یه بچه لوس و ننر عادت داریم. من به اینکه همه آدما سهم یکی هستن شک ندارم فقط بعضیا مخصوصا تو این سن خیلی هولن که سهم یکی دیگه رو بردارن! . و اینکه همه ما سهممون از دنیا بهم مربوطه.خدا یه دنیای عادل رو(نه فردوسی پورها) خلق کرده پس همه ما یه سهم مشخصی داریم!

لاله:
مامور دوست داشتم یکی سهم من بشه ولی نشد خعلی خوب بود. بچه مذهبی و با اخلاق و اهل کار خیر. هدف اوشون از کمک به من رضایت خدا بود شک ندارم ولی من عاشق اخلاقش شدم دیگه ام ندیدمش. خعلی دعام کن سنم داره بالا میره.

زهرا یوسفی 18 کاشان:
به نظرم من هیچ سهمی توزندگی ندارم.نه برای خودم نه برای مخاطب خاصی!

مامان طیب/ زاهدان:
سلام عجب موضوعی! سهم من از زندگی، خانواده ام بودن که خدابهم داده الحمدلله.همیشه توی ذهنم میگفتم کاش یک همسرسهم من باشه که مرد باشه و ایمان واخلاق داشته باشه و فقط خواست خدا بود که همچین مردی شریک زندگیم شده، سهم من از زندگی اون بچه ای بود که همه احساسم و همه خوشیم شده بود ولی شانس بدم زودتربه دنیا اومد و بعد هفت روز از پیشم رفت! بدترین زخمی که قلبم رو فشار میده... و بدتراینکه هنوز در آرزوی مادرشدن هستم به این سهم نرسیدم ولی راضی ام به خواست و رضای الله. ومیدونم کسی سهم من رو نخورده، منم سهم کسی و... ولی خدا نکنه کسی به سهم من یعنی شوهرم نگا بندازه. بیچاره بعدش چشم نداره که هیچ جایی رو ببینه خخ... من فقط از خدا سلامتی خانواده ام و فقط یک بچه می خوام... برام دعا کنید.

بی نام لطفا:
سهم من از زندگی، مقصر بودن بابت چیزایی بود که آگاهی نداشتم و به مرور در مسیر قرار گرفته بودم اما یه اضطراب همیشگی مهمون قلب ضعیفم بود! بخاطر کم لطفی همسرم و خانواده ش مجبور شده بودم سهم یه همجنسم رو در زندگیم بپذیرم!! وبخاطرش سالها تاسف و خشم ونفرت رو تحمل کنم و این فاجعه رو از دید همه مخفی کنم و برای حفظ حرمت عششقی که درقلبم بود ودیده نمیشد تغافل! کنم.و مسئولیت انتخابم بین جدایی و سهیم بودن در عشقم رو به تلخی بعهده گرفتم! به لطف خدا تلاش کردم و نقائص داشته هام رو تجهیز کردم! خدا می دونه چه لحظاتی برام گذشته!! اینکه حس زنانه ت له بشه ولی مدام انکار کنی و بخودت دلداری بدی!! میدونم انتخاب خودم بود... بخاطر اعترافش خیییلی بهم ریختم که حس هام واقعی بوده! اما به لطف خدا و کمک یه عزیزی که سر راهم گذاشت در مسیر آرامشم! ایمان دارم به وعده حق ان الله یدافع عن الذین آمنوا....

ستایش 16 قزوین:
اووووو! حالا همچین گفتی درک درد و ... انگار من خیلی خوشبختم!! به اون چند تا پیام اوایلم نگاهی بیندازی نظرت درباره بی درد بودن من عوض میشه ولی خو مشکلی نیست همه که ما رو قضاوت کردن تو هم هر طور دوست داری درباره من فکر کن.... در ضمن کی تو موضوع تجاوز یا مزخرفات دیگه گذاشتی که درباره این موضوعات پیام میدن و تو هم درج میکنی؟؟ من یک عدد خار دار هستم!! همون کاکتوس و اینا...

درنا ۲۵ تبریز:
من فکر می کنم خیلی از کسایی که درد و رنجشون رو با ما در باشگاه ها به اشتراک می ذارن، ممکنه حرفاشون رو تا حالا به کسی نگفته باشن و به تنهایی درداشون رو تحمل کرده باشن، فکر نمی کنم با گفتن بزرگ ترین درداشون، به دنبال درج پیام باشن اونم به صورت بی نام و نشون. به نظرم درج نشدن پیامامون در برابر دردایی که دوستانمون کشیدن و می کشن، هیچی نیست.

یه آشنا:
ماموری با اینکه مدتهاست خیلی پیگیر باشگاه نیستم ولی همیشه دعاگوتونم .زیرآوار مشکلات به سختی زندگی می کنیم ولی خوشحالم که خدا رو دارم باورت میشه اونایی که سنگشون رو به سینه می زدیم پشتمون رو خالی کردن؟ من همه اینارو می فهمم اما به روشون نمیارم کی فکرش رو می کرد گوشواره هام رو که یادگار یکی ازعزیزام بود بفروشم؟ تا بتونم کتاب بخرم! من به عنوان خواهرکوچیک همتون میگم که تو زندگی فقط دلگرمیتون خانواده تون باشه، چون هیچکی به دردتون نمی خوره. تواین دنیا فقط دلم واسه پدر و مادرم تنگ میشه که الان به این مشکل برخوردن...

آوا چگنی 21:
از وقتی باشگاهو خوندم چند روزه دارم فکر میکنم چی دارم و چی خواستم ، به سهمم رسیدم یا باید ربطش بدم به قسمت و مصلحت ؟! بابت خانوادم و سلامتیمون خداروشکر میکنم ولی این زندگی خیلی به من بدهکاره ! جواب صبر و آرامشی که تو سختیام به خرج دادم این نیست .. حاصل سالها زحمت کشیدن و نوشتن درست وقتی که میخواستم ببرم پیش ناشر یه شبه به باد رفت ، چاپِ اون دوتا کتاب سهم من نبود ؟ سهم من مردن کسی که دوسش داشتم بود ؟! نه ، به اونی که حقمه نرسیدم!

رضا در مسیر خوشبختی :
سهم من از زندگیم شادی و آرامشه . اما قبلا ها چی ؟ به خاطر آدمای بوووق خودم رو آزار دادم و خودم مقصرم . انتخاب های زندگیمو دوست دارم هر چند به اشتباه ، به هر حال تصمیم خودم بوده و در کل راضی ام.

حسین صالح جعفریه قم:
خیلی چیز از زندگی می خوام. آدم خوشبینی هستم و برای رسیدن بهشون تلاش می کنم و شکرخدا راضیم. البته گاهی اسبی طورعصبی می شم. موضوعی روفکرمی کردم بقیه مقصرن وچندسال ازشون ناراحت بودم اماتازگیافهمیدم همه اش تقصیرخودم بوده! چه پذیرش سختی(درسته14سالم بودولی نبایدمیذاشتم جای من تصمیم بگیرن)

سعید 29 ابهر :
خدا رو شکر از سهم خودم در زندگیم راضیم اما معتقدم با تلاش بیشتر بهتر هم می شود ، به نظر من شکست و موفق نبودن چیز بدی نیست به شرط آنکه تجربه خوبی برای موفقعیت باشد. چند سال پیش اگه کسی این سوالها را می کرد ، جوابم این بود که سهم من در موفق نبودن در زندگیم ناچیز است و دیگران و زمین وزمان و . . . مقصر می دونستم ! اما الان معتقدم مقصر اصلی شکست هایم در زندگی خودم هستم.

سمیرا رجایی 23 ورامین:
در رابطه به موضوعتون باید بگم که ،به علت دختر بودن از زندگی هیچ سهمی ندارم ، نه تنها من بلکه به نظرم خیلی از دخترای جامعه اینطورن ، تا خونه باباتی که اصلا نه حق انتخاب داری درباره آینده و زندگیت نه حق نظر دادن، خونه شوهرم بری که هیچ ، حالا بزنه و شوهرت خوب باشه بلکه یکم بتونی سهمی داشته باشی!

ریحانه 16 قم:
سلام خداقوت. سهم بنده اززندگی یک سربسیااار پرسوداست.سهمم یک دخترخیال پردازه که به دور ازتمااام محدودیت هایی که براش ایجاد کردن فقط به فکربه حقیقت رسوندن افکارشه واصلا اجازه نمیده این محدودیت ها وارد ذهنش بشه چون تنها محدودیت ما انسانها فقط توی ذهنمونه.

فوزی 19سرپلذهاب:
خب سهم من از زندگی:دختر بودنم،و اینکه تو یه کشور مسلمان و یه خانواده مسلمان به دنیا اومدم ، و سهم دیگه ام از زندگی حال خوبمه، خیلی خوش حالم که یه دختر مسلمانم واقعا این موهبت نصیب هرکسی نمیشه، خوش حالم از اینکه خدای مهربان این فرصت رو بهم داده که عبادتش کنم وراه رسیدن بهش رو بهم نشون داده، ماموری سهم من از زندگی حال خوبمه و به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستش بدم، آره درسته من شغلی ندارم ،اما حالم خوبه که اگه آدم بهترین شغل رو که داشته باشه اما حالش خوب نباشه فایده ای نداره ،بیشتر ازهرچیز وهرکسی این افکار منفی خودمه که می خواد به سهم حال خوبم دست درازی کنه واین حال خوبم رو ازم بگیره،اماهردفعه سعی میکنم این افکار منفی رو از ذهنم بیرون کنم وبه جاش افکار مثبت رو جایگزین کنم،ماموری به نظرم بین سهم من وسهم همشهری و... چه ازنظرمادی چه از نظر معنوی ،کاری واخلاقی یه ارتباط معنایی خاصی وجود داره و یه جورای مکمل سهم همدیگه ایم.

محدثه 18 اصفهان:
ماموری من رسیدن به هدفم و شادی حاصل از اون سهم زندگیمه.هدفم اینه دنیا رو جای بهتری كنم.عدالت رو برقرار كنمو فقر و نابرابری رو از بین ببرم..دارم همه تلاشم رو میكنم تا بهش برسمو سهم زندگیم رو از این دنیا بگیرم. امیدوارم بهش برسم. واسم دعا كن.

جوكار خفر شرقى:
سهم من شد خونه دار بودن و خیلى بیشتر از اینا حقمه من الان باید پزشك باشم نه فقط خونه دار دست و دل بازیم كه ارثیه ولى سیاستم كاملا حاصل تلاش خودمه چون كسى به ما نگفت باید با هر كه مثل خودش رفتار كنیم من بعدا اینو تجربه كردم. آره مامور ارتباط معنا دارى وجود داره همین ضرب المثل كافیه برا توجیه اون با هر دست بدى با همون دست پس میگیرى یا از هر نقطه زمین شروع كنى به همون نقطه میرسی زمین بى جهت گرد نیست ما ادما همیشه محتاج هم هستیم.

زهرا ازهمدان:
سهم من از زندگی این نبود که میخواستم. سهم من بیشتراز اینا بود. پنجاه درصدش مقصرخودم بودم... ازاین سهم که درحال حاضردارم راضیم. سرنوشت من این بوده که ازاول برام تعیین شده، نمیشه که با قسمت جنگید. هیچکس هم توسهم من دست درازی نکرده. مامورمنظورت نیم گمشده هست؟ سهم دیگری شدن؟ ای جان آره چراکه نه؟

امیر ۱۷ الشتر:
یه جا شنیدم اگه بگی یارو تو زندگیم سهم و تاثیر داره این کفر مطلقه. ووو یهویی فکر کردم کافرم و دیگه (و ما ادراک حس کافری) بعد در ادامش گفت و فقط تو و خداتی که دنیاتو میسازی و بقیه افراد توسط خدا مامور کمک کردن به تو هستن!

زهرا بانو۳ قم:
آدم اگه باور کنه به قدرت یگانه هستی گره خورده و "خود متعالی" خودش رو بشناسه و بدونه برکت و نعمت خدا همواره تو زندگیش جریان داره و پروردگارش صاحب تمامی علوم و اراده ست وکافیه که فقط درخواست کنه، دوگانگی بین سرشت و خصلت از بین می ره و انوقته که به هر سهمی که از زندگی می خواد، می رسه!

زهرا 17 زوزن:
سهم من اززندگی دقیقا همونقدره که واسش تلاش کردم،نه بیشترنه حتی یک درصدکمتر، سهم هرکس اززندگی به تلاش خودش بستگی داره البته بعضی هاهم هستن این وسط که سهمشون از زندگی خیلی بیشتر از لیاقتشونه وخب اینم مورد استثناست!

کوثر 16 سنقر :
سلام سهم من از زندگی یه خونه ی کوچیک ولی با صفا یه غذای گرم یه پدر و مادر مهربون و تحصیل کردن این سهم من از زندگی… بله همیشه برادرم به سهم بیسکویت های من دست درازی کرده و من نیز کاری از دستم ساخته نیست! . از این سهمی هم که دارم بسی شاد و خرسند و شاکر هستم تقربیا تو این سهمی که از زندگیم دارم نقشی نداشتم در آینده ایشاا... با درس خوندن و سر یه کار رفتن این سهم افزایش میدم. امروز ایستاده است سر جاده ی زندگی دست تکان می دهد سوارش می کنم به راه می افتیم.

مامور مسئول:
عه! فقط چیزه از پیاده رو بیا ها ... سر راهم یه تاغار/ تغار، ماست بیگیر ... آخه می دونین... این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاااااد می زند: نیاز مبرم داریم به ماست مالی! ... کمه / کمه ... وانگاه: شله/ شله! و همچنین: ترشه/ ترشه! و آها بیا : هله هله! / هله هله! آه آه آه... هله دان دان دان دان / هله هله دان آبودانه! ... اوووه: هله هله! / شله شله!

خب خب خب
اینم از این نوبت دیدگاه... نوبت بعدی قرارمون باشه دوشنبه... قبل عید سعید غدیر! امیدوارم که یه نوبت ویجه دیدگاه و دیدگاهی جماعت بشه! پیامهای عیدانه نشه فراموش! پس شنبه لا دیدار و الدوشنبه ذلک الوعده دیدار... حالا قلبم تالاپ و تولوپ/ شالاپ و شولوپ! دهه! ای سبک سر جلف! جانم؟! نه ؟! نازی. نازی... از اتاق فرمان اشاره می کنن اینا نشونه سرزندگی زندگانیه! فعلا! در پناه خدا...
و یاحق...

اسما 16 زاهدان:
مأموری عیدت مبارک. من هیچ سهمی تو زندگیم ندارم... اصلا این زندگی چی هست؟!


شب آرامی بود . . .
می روم در ایوان تا بپرسم از خود: زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد،
آمد آنجا ، لب پاشویه نشست،
به هوای خبر از ماهی ها
دستها کاسه نمود، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد، شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی راز بزرگی است که در ما جاری ست
زندگی، فاصله ی آمدن و... رفتن ماست
رود دنیا، جاری است
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن، به همان عریانی، که به هنگام ورود، آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب، قصد خروج
فرق ما ، مدت این آب تنی است
یا که شاید ، روش غوطه وری
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ !
زندگی، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی، جمع تپشهای دل است
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
زندگی، بازی نافرجامی است
که تو انبوه کنی، آنچه نمی باید برد
و فراموش شود، آنچه که ره توشه ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری
شعله ی گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی، درک همین اکنون است
زندگی، شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد!
تو ، نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست!
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست
زندگی، فرصت همراهی تن با روح است
روحی از جنس خدا
و تن، این مرکب دنیایی از جنس فنا...
زندگی، یاد غریبی است که در حافظه ی خاک به جا می ماند
زندگی، رخصت یک تجربه است تا بدانند همه:
تا تولد باقی است می توان گفت خدا امیدش
به رها گشتن انسان، باقی است
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه ی برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ی ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه ی روشن خاک است، در آیینه ی عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست !!
زندگی، سهم تو از این دنیاست
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست،
آسمان ، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم،
در نبیندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل ، برگیریم ، رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
"سهم من" ... هر چه که هست!
من به "اندازه" این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندیست
شاید این راز، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید،
شعر پدرم بود که خواند
چای مادر که مرا گرم نمود
نان خواهر که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست که دریغش کردیم!
زندگی، زمزمه ی پاک حیات است، میان دو سکوت
زندگی، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما، تنهایی است
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را، دریابم...
سهراب سپهری


دل "گرمیم" به حمایت های شما
پیامک به شماره: ۳۰۰۰۰۱۶۲
تماس : ۱۶۲
تلفن گویای شبکه پنج:
۲۷۸۶۵۰۰۰ – 021