10000528 
دیدگاه 30 امرداد
جالب انگیز:
الهی خلق تو، شکر نعمتهای تو کنند.. من شکر بودن تو ... نعمت بودن توست!
بامداد، عالم برخیزد تا طلب زیادتی کند ... و ابوالحسن در بند آن بود که سروری به دل برادری رساند!
تا تو طالب دنیا باشی، دنیا بر تو سلطان است و چون از وی روی برگردانی، تو بر وی سلطان باشی!
آنکس که نماز کند و روزه دارد به خلق نزدیک بود و آنکس که "فکرت" کند به خدای!
عافیت در تنهایی یافتم و سلامت در خاموشی!
بهترین چیزها، دلی است که در وی هیچ بدی نباشد!

از مناجاتهای شیخ ابوالحسن خرقانی


سلام سلام دیدگاهیان جان
اینجا دیدگاه و امروز سی امین روز از ماه مرداد سال 1398
امیدوارم که به موقع و بی مشکل این نوبتمون ارسال بشه و پساپس و پیشاپیش من الان الی یوم القیامه ازتون برای هر مشکل فنی و تاخیر در به روز رسانی کلی پوزش و پاشش پیچش دارم خو... نگو که نگفتی! ارادات! / جمع من درآری ارادت!

قوانین دیدگاه:
لطفا! پیامها در چارچوب موضوعات یا پیامهای درج شده باشن، در ابتدای هر پیام حتما اسم خودتون رو بنویسین در غیر اینصورت درج پیام ممکن نیست... همچنین مشخصات دیگرتون مثل سن و شهر لطفا درج شود ... از چسباندن کلمات به هم و شکسته نوشتن واژه ها نیز لطفا پرهیز فرمایید... سعی شود پیامها هنگام ارسال کوتاه کوتاه و پشت سرهم باشند تا انتخاب آنها بهتر صورت گیرد.

موضوع زیر ذره بین:
نظر شما درباره این دیدگاه چیست؟ کدوم؟ همین که میگه: فولاد در دمای بالا و با ضربات سخت و سهمگینه که آبدیده میشه... بدن با تب کردن و پذیرش ویروسهای ضعیفه که برای حمله های بعدی آماده و واکسینه میشه! ... قد کشیدن و دندون در آوردن ممکن نیست مگه با تحمل درد و خارش و بل بل زدن... همه ما اگه گرمپی / شونصد بار زمین نمی خوردیم راه رفتن رو عمرا یاد نمی گرفتیم .... پس تا درد و رنج و سختی نبینیم، رشد و درکی شکل نمی گیره! ممکنه چیزی رو بهمون داده باشن اما به دست آوردنش توسط خودمون یه چیز دیگه است! چرا با وجود این تجربیات، و اینکه همه ما خوندیم و شنیدیم که همراه هر سختی و دشواری / آسانی و راحتی ای هم هست... باز همه موقع: شدت و زحمت و عسرت و خجلت، یادمون می ره که بعد این سربالایی یه سرپایینی هم هست؟ و اینا یه مسیره برای اینکه فرصت رشد شخصیتی و بینشی به ما داده بشه... تجربه شما در مورد سختی ها و دردهایی که کشیدین چیه؟ آیا منجر به رشد دیدگاه و نگاهتون به پیرامونتون شده؟ چرا شده؟ و چرا نشده؟ ووو پس چندتا؟

نازی:
یعنی بعضیام یههههه جوری دنبال پسر دار شدن هستن که انگار طفلی ها، تاج و تختشون بدون وارث مونده و کار ممالک و سرزمین های متعددی بلاتکلیفه، از اون ورهم ملتها توی میادین اصلی شون جمع شدن و زارت می زنن توی ملاجشون و دست به آسمون، خدا خدا می کنن! ... انقدر توی کار خدا دخالت کردن اصلا خوب نیست ها، شما چه میدونی همون پسر شاید فردا روز......

عارفه وفائزه:
پیام اولی/ سلام مأموری من خواننده خاموشتونم اما پیام یکی از دوستان ناراحتم کرد... دوست عزیز مگه بچه ات دختربشه بده؟ چرا نا شکری می کنی؟ خداخیلی دوست داشته که بهت دخترداده. من خودم دوتاش رو دارم. نگاشون که می کنم تمام غصه هام فراموشم میشه... دخترت رو نمی خوای بده به من تا بزرگش کنم!

زهرا از مشهد
سلام راستش من عضو خاموش باشگام ولی همیشه باشگاه میخونم راستش تا الان که پیام دوست بدون نام خوندم خواستم یک چیزی بگم .خواهر منم دقیقا مثل شما بود بعد از دوتا دختر .دوست داشت سومی پسر باشه رفت سونوگرافی دختر بود نا شکری کرد.متاسفانه بچه اش رو از دست داد چیزی که خدا داده نباید ناشکری کرد....

اسما 76:
همیشه ناراحت میشم از اینجور تفکرات. آخه نمی دونی چند روز پیش چی شنیدم؟ از سر ترحم به زنی که شش تا دختر داشت. آدمایی که با حرفای مثلا دلسوزانه شون میخوان دلداری بدن بیشترتر حالم رو بد می کنن ... میشه این دست پیاما رو ندرجی؟؟؟؟ آخه بنظرم جنسیت مسئله ای نیست که بخواد روی آدم تاثیر بذاره چه برسه به اینکه بخواد باعث ناراحتی باشه.

زهرا ۱۹ تیر ماهی:
مامور یادته پارسال بهم زنگ زدی؟ خدا می دونه اونروز بهترین روز زندگیم بود.خخخ گفتی: شما خواهر آرشامی؟ خخخخخ گفتم آره... گفتی اسمت چیه؟ گفتم: زهرا... گفتی پس چرا اسماتون اصلا شبیه هم نیست؟ خخخخخخخ مردم از خنده! یعنی می شه دوباره مثل قبل فعال بشم و بهم زنگ بزنی؟

دلنیا 23 هفت کانی لکستان :
فرق زن و مرد اینه که زنها انسانترند.تو فکر کردی کی هستی؟ من یک سوال از فوزی پرسیدم که خیلی برام واجب بود.براستی که خیلی ادعات میشه با اون ادبیاتت... برو به جهنم ... ( یک تک مضراب مامورانه: حالا بچه ها! فکر می کنین سوال ایشون از ما و دیدگاه چی بوده که منده رو به جهنم راهنمایی کردن؟ و اینجا جای همچین سوال و جوایهایی هست؟ ) مأمور یک سوال از خواهرم فوزی که اهل سرپل ذهابه دارم. فوزی گیان توی شهر ما میگن یه دکتر خیلی خیلی خوب که کمردرد و دیسک را با طب سوزنی درمان میکنه توی شهر شما یکی دو ساله مطب زده.لطفا میشه.....

فاطمه خورشیدی. 19(!) مازندران:
می دونی مامور من تا الان هیچ کتابی رو تو کتابخونه مطالعه نکردم. همش با موسیقی بی کلام، همراه با یه نوشیدنی و کنار گلای عزیزمه. لحظه هایی که هیچوقت توی کتابخونه برام تحقق پیدا نمیکنه.خب اگه لیلا سادات عزیز واقعا به کتاب خوندن علاقه داره،نرفتن به کتابخونه اونقدرام مانع به حساب نمیاد..کلاسای هنری هم که خیلی واضحه،بسیاری از کارای هنری رو میشه بازم تو خونه انجامش داد.البته البته اگه واقعا این ناخرسندی بخاطر خود فعالیت هاست بنظرم قابل حله اما اگه نه، غالب نگرانی بر سر تجرد بیرون رفتنه که صدالبته بهشون حق میدم،من نظری ندارم.چون از هیچی خبر ندارم.من فقط میگم اگه واقعا شرایط باب میلمون نیست قطعا میشه با همت خودمون اوضاع رو دلچسب تر کنیم،نه تبدیل به حسرت.همین... خب از اونجایی که من اخیرا، متاسفانه و با شرم فراوان باشگاه رو خوب نمیخونم،به همین خاطر اطلاعی از منشا اسم جدید یعنی مامور مسئول ندارم..هرچند میدونم براساس معنایی این تغییرو بوجود اوردیاا اما یه چیزی بگم؟..بنظرت مامور معذور خوشگل تر نبود؟ ... قبلا گفتی: ما مسئول نیستیم و جایگاه مسئولین بسیار رفیع تر و اجل از ماست،ما نهایتا ماموریم و معذریم..الان چی شد پس؟..البته خواهشا از من بپذیر که من عمرا و اصلا و ابدل قصد گیر دادن و زیر سوال بردنو ندارم..فقط میخواستم بدونم.

مامور مسئول:
خب خیلی ها پرسیدن! تا یه جاهاییش که تغییر چیدمان واژگانی روی کار هست نه توی کار ها / نمی خواستم بگم تغییر دکوراسیون... اما دلیل اصلیش همون تغییرات توی کار هست و این بود که به نظرم اومد معذور گفتن بار شونه خالی کنیش یوخده زیاده و من و ما در حد همون چیزی که هستم و هستیم مسئولیت دارم و داریم... هرچند ملاحظات و چارچوبهایی هم دارم و داریم اما تمرکزم و تمرکزمون رو می ذارم و می ذاریم / خب بابا باشه. تمومش می کنم. دل بدین دیگه/ تمرکزم رو می ذارم روی همون سهم و اختیارم نه اونایی که دست من نیست... بوخودا دست هرکسی هست اگه نیاد بذاره سرجاش انقدر در و پیکر این دیدگاه رو می بندم و کهنه می چپونم توی سوراخ سنبه هاش که با بوی جوراب گربه مرده ای اون رفیق ته کلاسی مون/ بله بله خود شما که کور بویی داری/ آره خلاصه با سلاح میکروب / شیمیایی / خفه کنی اوشون جان به جان آفرین تسلیم کنین! ... وقت شما از همین حالا شروع شد! مامور ساعت شنی رو می ذاره روی حالت پشتکی دوم!

درنا ۲۵ تبریز:
چیزی از سختی های زندگی یاد نمی گیرم چون همیشه دنبال انتقامم، دنبال ایراد گرفتن، دنبال مقصر گشتن، دنبال مظلومیت نمایی، دنبال خیلی از چیزای دیگه جز اون اصل کاریه که همون تلاش برای رهایی از مشکلات و سختی ها و همین طور درس گرفتن از اوناست.... یکی از سوالاتی که هنگام مواجهه با سختی ها به ذهنمون می آد، اینه که چرا من؟ پس چرا کی؟ همه اینو می گن که چرا من؟ بالاخره باید مشکله تو زندگی یکی اتفاق بیفته یا نه؟ هیچ کسی تو دنیا نمی تونه ادعا کنه که کوچیک ترین مشکلی تو زندگی اش نبوده و همیشه زندگی بر وفق مرادش بوده، حتی اون به نظر خوشبخت ها هم یه روزی، یه جایی، یه مشکلی داشتن، یه سختی ای، یه چیزی.

ام البنین 18جیرفت:
ایول عجب موضوعی گذاشتی!!!

فاطمه 17 لاهیجان :
میگمااا ماموری توعم یه موضوع بذار آدم یاد بدبختیاش نیوفته خووو اگه تو نباشی یه تیکه بپرونی که مردم میشینن های های گریه میکنن گاهی وقتام بای بای گاهی وقتام لای لای حالا وااای وای وای وای وای وای...

ریحانه 16 قم:
این موضوع به قولی خوراااک خودمه. دو سالی هست کل زندگیم شده همین موضوع. ازاین موقع هایی که دختربچه بودم وقتی زندگی بطور مقطعی سخت می شد و قلبم ازاسترس اندرقریب حلقم بود طبق تجربه همش توی دلم می خندیدم تو دنیای بچه گانه خودم می گفتم فردا تمومه و دوباره روزای شاد میاد! و حالا که بیشتر دنیا رو شناختم از این مشکلها خنده ام می گیره! دیگه اون زور و قدرت قبل رو ندارن که هیچ...فهمیدم خداجانم اینا رو قرارداده تا بزرگتربشم تا آبدیده بشم و خدا میدونه با این تفکرچه عشقی میکنم! این تفکرچندسال پیش وقتی که داستان اون آهنگر رو شنیدم برام به وجود اومد :
روزی آهنگری پیش حکیمی از مشکلات دنیا گلایه می کنه.حکیم درجوابش میگه: توبرای اینکه ازاین آهن ها یک شمشیرفولادی وعالی بسازی ذوبش میکنی ، ده ها بار اونو توکوره می ذاری، توآب فرو میبری، و صدها ضربه روش میزنی ودوباره توکوره می ذاری و... واین روند رو انننقدرادامه میدی تا شمشیر فولادی رو بسازی! امااگراین آهن وسطای راه بشکنه اون رو می ندازی پیش آهن های بدرد نخور و میری سراغ آهن دیگه ای و اونقدر اینکار رو تکرارمیکنی تا بهترین شمشیر رو بسازی! کارخداهم همینه، باسختی ها سطح بنده هاش رو ارتقا میده و برای رشدشون اونقدرر ضربه روشون میزنه تا فولاد درونی شون رو بسازه اما امان ازاونایی که کم میارن ومیرن بین انسان های بدرد نخود! و اون آهنگرهمون موقع دعا میکنه که خدایا اونقدر من رو بکوب و ضربه روم بزن تابشم همونی که تو میخوای! امانذار برم بین بدردنخورها! واین شده رمز لذت من از زندگی و مشکلاش. تاحدی که دعا میکنم خدا باسختیهای بزرگ امتحانم کنه! اینروزاخداشاهده ازهیچی به اندازه این مشکلالذت نمی برم! تازه سرسوزنی می فهمم معنی ما رأیت الاجمیلا بی بی زینب (س) چی بود!

نیلوفر ۱۵ قم:
داشتن هدف بزرگ و مهم باعث شده سختیاش رو به جون بخرم. هر موقع خسته میشم فقط کافیه دوباره موفقیتمو تصور کنم و ادامه بدم. به قول احمدرضا فلسفی تو عصر جدید؛ آدمی که هدفشو واقعا دوست داشته باشه، به دردهای راهش میگه: بیا، بیا، ای جونم درد!

مهسا 23 اردبیل:
امام علی (ع): دنیا دست به دست می چرخد و هر چه سهم تو باشد با وجود ناتوانی ات به تو می رسد و هرچه به زیان تو باشد با نیرویت رانده نمیشود و هرکس که امیدش به آنچه در دست مردم است نباشد، جانش آسوده گردد و هرکه به آنچه خدا روزیش کرده خرسند باشد، چشمانش روشن شود... به نظرم بهتر بود همون شنبه به روز می کردی تا سیستم قاطی نکنه!

مهدی برومند 15:
چندتا سوال دارم، مگه توی قرآن نداریم"لقد خلقنا الانسان فی کبد"؟ مگه نداریم "لا یکلف الله نفسا الا وسعها"؟ مگه نداریم "سیجعل الله بعد عسر یسرا"؟ مگه نداریم "ان وعد الله حقا"؟ ... وقتی مشکلات سخت میاد سراغمون ، خدا میخواد چندتا چیز رو بهمون بگه. یکی اینکه ما قطعا توانایی تحمل اون مشکل رو داریم. چون خدا در حد توانمون آزمایشمون می کنه. آزمایش امام حسین میشه واقعه جانگداز کربلا ، آزمایش ما هم میشه مقاومت در برابر ناملایمات زندگی. نکته دیگه اینکه لابد خدا یه چیزی در وجود ما دیده که میخواد اینطوری ، اون رو در ما متجلی کنه. وقتی میخوان طلای خالص رو از سنگ معدن جدا کنن به اون سنگ سخت میگذره ، ولی نتیجه چیه؟ حاصل شدن چیزی ارزشمند. یه وقت نگید این یارو مشکل نداره و حالیش نیست. سربسته میگم ، اگه بخوام یکی رو نفرین کنم باید بگم الهی مثل من شی!! حرف های من چیز جدیدی نیست که کسی ندونه ، فقط بعضی وقتا یادمون میره که اون خدائه و ما ، بنده... ماشاءالله بیشترمون (و خودم) عالم بی عملیم و با امل (الف مفتوح( ... اون دوستمون یه چیزی گفت که یاد خودم افتادم. گفت "چرا منو سقط نکردین" خود من هم زمانی که چهار و نیم ماهه بودم ، دکتر ها به مادرم گفته بودن که باید بچه ات رو سقط کنی وگرنه چشماتو ازدست میدی. ولی مادرم قبول نکرد و من به دنیا اومدم و مادرم هم طوریش نشد. خیلی به این فکر کردم که اگه نبودم چقدر خوب می شد ولی حالا هستم و حیرونم که چرا...

فرزانه نصرالهی 18 سنندجی:
عرض ادب... سه چهار سال قبل پدر جانم طی یه سانحه ای مجروح شدند و به مدت یک ماه بیمارستان و اینها...اون مدت خیلی سختی کشیدیم.از فامیل جماعت نگم برات که به جز یه عده ی محدود کسی حالی ازمون نمی پرسید. الحمدالله که پس انداز داشتیم و دستمون جلوی اونا دراز نبود. من تا قبل از اون حادثه با پدرم لج می کردم و باهاشون کل کل.اون روزا گذشت! من فامیل های واقعی مون رو شناختم، مهم تر از همه یاد گرفتم که قدر بابایی رو بدونم، یاد گرفتم سنجیده و فکر شده مقابل پدر و مادرم رفتار کنم.الان هر وقت باباجونم میگن: فرزانه بابا؟ یه چای بهم میدی؟ منم با عشق و علاقه براشون می ریزم.الهی که من فداشون بشم... امام موسی کاظم (علیه السلام) فرمودند:کسی که مزه رنج و سختی را نچشیده ،نیکی و احسان در نزد او جایگاهی ندارد.

فوزی 19 سرپلذهاب:
سلام به همگی، راستش ماموری جون اگه بخوام همه درد ورنج هایی که کشیدم رو بگم خیییلیی زیاد میشه، تو بچگی بی پولی خیلی کشیدیم خیلی سخت بود ، یادمه یه بار اینقد بی پول بودیم که حتی نان خشک هم تو خونه نداشتیم بخوریم ، اینقد پول نداشتیم که حتی یدونه کلوچه بخریم ، مهمون که میومد خونه مون وسایل پذیرایی ازشون رو نداشتیم ، بعضیاشون مسخره مون میکردن که چرا لباساتون کهنه است ؟ چرا اینو ندارید؟ چرا اونو ندارید؟ آره ماموری همراه سختیام پیشرفت هم کردم ، قانع بودن و درک دیگران رو یاد گرفتم ، اینم یاد گرفتم که هیچ وقت نباید به حرف مردم اهمیت بدم وزندگیم رو به خاطر حرف مردم خراب نکنم، میون همه این سختی ها خدارو شناختم ، بهترین پیشرفتم آشنایی باخدای خوبمه که همیشه هوامون رو داره، خدای مهربان بخشش رو بهم نشان داد، حتی الان که وضع مالی مون خیلی خوب شده،از تجربیات گذشته ام درس گرفتم، این حرفها رو تاحالا به کسی نگفتم، اما شاید عزیزانی باشن که پیام من گویای زندگی الانشون باشه فقط بهشون میگم: همه چی میگذره. میدونی ماموری؟ روز زلزله اولین پیامم توی دیدگاه درج شد ومن خیلی حالم خوب بود اصلا فکرش رو نمی کردم شبش قراره زلزله بیاد، زلزله در رشد دیدگاهم تأثیر گذاشته همینطوره، من قبل زلزله برای یه مشکل کوچیک آرزوی مرگ می کردم وکلی پیش خدا گله وشکایت می کردم اما بعد تجربه زلزله ویه جورای مرگ رو حس کردن دیگه همچین دعایی نمی کنم، زلزله به من درلحظه زندگی کردن رو نشون داد...

کوثر 18 کرمانشاه :
توی کتاب دالان بهشت نوشته ی خانم نازی صفوی خوندم که : خود نیاز و احتیاج ، ذهن رو شکوفا و پویا می کنه . بی نیازی بیش از حد باعث تباهی می شه . چون وقتی همه چی آماده اس و آدم از داشتنش مطمئنه ، اعتماد به نفس احمقانه ای به وجود میاد که انسان رو از بین می بره . سیری زیاد اگه باعث ترکیدن نشه ، لاأقل باعث بیماریه . هر قدر نیازمندی و تنگنای زندگی آدمو هوشیار می کنه ، بی نیازی باعث کوری ذهن و کرختیش میشه...

رودابه روشنی کرمانشاه:
من با اینکه میدونم وقتی خدا تو قرآن گفته همراه هرسختی آسونی هست اما به اون سطح درک نرسیدم وقدرت تحمل سختی هاروندارم.یه وقت هایی خیلی سرش غرزدم امابعدهافهمیدم اون کارش رودرست انجام داده فهمیدم روزهای سخت گاهی اول بدبه نظرمیرسیدن اماآخرش برام معلوم شدبرام خوب بودن کاش اجازه میدادم من روبه آدم بهتری تبدیل کنن!..مأموری شنونده ی خوبی برا درد دل هستم اما راوی خوبی نیستم سعی میکنم بهتربشم ازم راضی باش!

سحری خانوووم 18 :
تنها چیزی که تو سختی ها آدم رو سر پا نگه میداره وعده خداست که فرموده:پس از هر سختی آسانی است پس همانا پس از هر سختی آسانی است.

زهرابانو 3 قم:
می دونی مأمور چرا با وجود این حرفا بازم وقت سختی ها کم میاریم؟ تقصیر خودمونه! چون با دید دلخوش کردن این حرفا رو میگیم و می شنویم و در واقع پشتوانه اعتقادی نداره و خودمودن رو گول می زنیم.این عادت ماست که واسه بقیه دکتر حاذقی هستیم و انصافا معقولانه تجویز می کنیم! اینا که گفتم از دل بر آمد اما اگه به دل ننشسته باز درحال گول زدن خودتونید... ضمن اینکه ناراحت بودن و منفی نگری آسون ترین کاره وشایدم برا آرامش خودمونه وگرنه همه مون می دونیم با ناراحت بودن هیچی حل نمی شه. مثبت اندیشی دلخوش بودن نیست، یه حرکته!

امیر۱۷ الشتر:
ببین ما ها آدما گوشمون از این حرفا پره و همه می دونیم نابرده رنج گنج میسر نمیشود ولی توقع ها و تفکرات بیجا و بی منطق مارو عقب می ندازه مثلا صبر نداریم و همیشه توقع داریم همه چی به سریع اتفاق بیوفته. ماها به لقمه های آماده عادت کردیم و بعضا از اشتباهاتمون درس نمیگیریم و از از دست دادن چیزی ترس داریم و اصلا طاقت نبودش رو نداریم. معتقدیم چون شکست خوردیم دیگه نمیتونیم ببریم و موفق بشیم شما مورچه رو ببین هر طرفش رو ببندی باز دنبال راه جدید میگرده و اصلنم خسته نمیشه. بعضی هامونم در مقابل تغییر انعطاف پذیر نیستیم و همونجور خشک ادامه میدیم.

مامور مسئول:
بههله من از اینجا دارم می بینم که رگ به رگ فرمودن... پس اجازه بدین خدمت دوستان وسط مجلس عرض کنم: خشکه/ خشکه... سفته / سفته! ... لطفا یوخده شل بفرمایید بلکه بیشتر بهره مند بشید!

پرستو 17:
اول اینکه هیچکدوممون حق نداریم از زندگیمون ناراضی باشیم. هممون الان همونی هستیم که باید میبودیم. درضمن کسی که جنگیدن بلد نیست، میندازه گردن قسمت.. در مورد موضوع زیر ذره بین هم می تونم بگم چون مدل زندگیمون طوریه که بالا پایین زیاد داره، مامان و بابامون دقیقا ازمون یه فولاده آبدیده ساختن! و با خوب و بد زندگی، خوب می سازیم.

نسرین/23 اصفهون:
یادمه یه بار گفتید زمانی که دانشجو بودید وقتی به کسی کتابی اهدا می کردین صفحه اولش می نوشتین: بعد هر سر بالایی یه سر پایینیه! آره این جمله درسته ولی گاهی انقدر سربالاییه ادامه داره که پاهای آدمم از طرف شکایت می کنن!

مامور مسئول:
البته اونی که در اون دوران می نوشتم این بود که: بعد هر سر بالایی، یه سر پایینیه، مهم اینه که تا کی توی سر بالایی بمونی!

هانیه مرادی ۱۶ تهران :
پیام اولی/ بنده یه دو ماهی هست که باهاتونم بسیار خرسندم از این بودن در کنارتون ، در رابطه با موضوع اصلا به جمله ی بعد از هر سختی آسانی هست اعتقادی ندارم چون خیلیا توی زندگیشون همش در سر پایینی تشریف دارن و سر بالایی اصلا در فرهنگ لغت شون تعریف نشده خودم که خیلی سن خاصی ندارم و تجربیاتم بسی اندک هست ولی نمونه بارزش رو زیاد دیدم که کلا در سربالایی هستن و نفسشون دیگه در نمیاد.

سعید 29 ابهر :
از دیشب چند بارزدم دیدگاه ، چهارصفحه اولش بروز نشده بود ، فکر کردم بروز نشده ، نگو بقیه اش شده... من به این که میگن بعد سربالایی یه سرپایینی است با تموم وجودم اعتقاد دارم ، تجربه زندگی شخصیم که با سختی ها و دردهایی زیادی همراه بود ، بهم یاد داد در کنار سختی ها ، راحتی ها همیشه وجود دارند... صادقانه میگم : بعد ازفوت بابام یه مدتی بدجور از زمین و زمان گله دااشتم ، اما با کمک عزیزی به خودم اومدم ، پس پیام هام شعار نیست. خیلی حرفات آخر دیدگاه دلنشین بود ، اصلا بهشون فک نکرده بودم و از این زاویه نگاه نکرده بودم ، اما قول میدم ، از این به بعد سعی کنم بیشتر بهشون فک کنم و عمل کنم.

رها حسینی راد:
و اما موضوع بحث: مامور جانم آگاهی و درک و پذیرش خیلییی مفهوم و معنای قشنگیه ولی ابدا ابدا ! این ها همه کنار هم (تا پختگی کامل) که اگر اینطوری بود چه بسا دنیا گل و بلبل بود. فی المثال همین حقیقت تلخ "مرگ" همه ما قبولش کردیم. دینمون سفارش کرده ولی واقعا اصلا بهش فکر می کنیم؟از وابستگی تعلقات دنیوی دست می کشیم؟ چون اگر به این نتیجه برسیم دیگه از حال الان زندگی عقب می مونیم و زانوی غم بغل که چرا و چرا؟ندونستن و نفهمیدن بعضی حقیقتای زندگی به پر و بال دادن و دونستنشون می چربه.پیچ و خم زندگی در من که یه جاهایی شکستم یه جاهایی له شدم زیر فشارها یه تجربه و خاطره ساخته با مزه گس و تلخ که کماکان با نگاه به گذشته و تلاش به آینده خوب از الانم حس نسبتا خوب داشته باشم و سعی مضاعف که اون اتفاقات تکرار نشه.گذشته اس دیگه چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم! به قول معروف خراب شدم تا آباد شدم و بهای سنگینی پرداختم: نوجوانی و...! بهترین لحظات شیرین همه ما مگه داریم از این بهتر؟

پریناز 19 :
سلام مأمور . داشتم به حرفایی که آخر باشگاه گفتی فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که سهم من فراتر از خانواده و رفیقه . من کلی چیزای دیگه هم دارم که اصلا بهشون فکر هم نکرده بودم . موضوع خوبی بود مثل همه ی موضوعاتی که واسه باشگاه گذاشتی منو به فکر فرو برد و خیلی چیزا رو برام روشن کرد. ممنون که هستی... فکر میکنم هفتاد درصد رنج ها و سختی ها باعث رشد من شده و برام لازم بوده . بالاخره آدم باید سرد و گرم روزگار رو بچشه . الان که به گذشته م و سختی هاش فکر میکنم خندم میگیره که چرا در اون لحظه اونقدر شاکی بودم و به زمین و زمان غر میزدم...

اسما گلی 21 :
شب و روز به یادمونی ؟ مگه میشه ؟ تکنیک مظلوم نمایی و خود گوگولی کنیته ؟؟ امکان نداره !

مامور مسئول:
اولا که شما نه ها ... اما نقل است که: کافر همه را به کیش خود پندارد! ... خو، ای مومنه خدا ! هرچند لازم نمی بینم بخوام اصرار کنم اما در احترام و حد خیلی ساده بگم: من که خیلی وقتها، گاه و بی گاه بر خط و غیر همزمان / همون آنلاین و آفلاین/ دارم پیامهاتون رو در زمانهای مختلف شبانه روز می خونم، چطور می تونم به یادتون نباشم؟! مثلا همون سه تایی که شما فرستادی رو بلافاصله چند بار دیدم! و البته خندیدم ... فلذا برو با بزرگترت بیا ... و حتی المقدور یوخده دیگه هم بزرگتر شو آبجی کوچیکه... جانم؟ بله از اتاق فرمان اشاره می کنند : تا کجا بزرگ بشه دیگه؟ از در توو نمیاد حضرتشون! ... عاشق این اشاره های اتاق فرمان شدما... با یه حرکت شونصد تا جمله رو بیان می کنن... گویی این عزیزان، "جام ادابازی" رو انداختن جای کلیدی شون... تصحیح می کنم: یعنی جام رو انداختن به جای "جا کلیدیشون" نه که انداخته باشن یه جای کلیدی شون! دهه! خدایا لطفا هرچه سریعتر راه راست رو سمت ما کج بگردان!

ناهید از آسمون هلیلان:
کاری کردی مأموری با این موضوع ذهنم رفت به گذشته خیلی دور... از6سالگی تا به الان، مرورش برام یه ذره سخت بود دقیقا روزایی رو یادم اومد که بابای خوشبختم تحت تأثیرحرف بعضی ها با مامانم دعوا می کرد. بعدش باهم آشتی می کردن ولی چه فایده این کارش همیشگی بود...انقدر از خدامعجزه خواستیم که بالاخره معجزه شد و بابام به خودش اومد. قطع رابطه کرد با یه نفر، زندگیمون از این رو به اون رو شد. از اون اوضاع خلاص شدیم و بابام متوجه شد تنها کسایی که دلسوزش هستن و دوستش دارن فقط زن وبچه هاش هستن ، زندگی الان رو وقتی مقایسه میکنم با اون روزها می بینم 14 ساله آرامش داریم... برای این چهارده سال خداروشکرهزارمرتبه.

آنی از بندر:
تجربه من به شخصه این بوده که تو دشوارترین موقعیت ها سخت ترین و حتی بهترین تصمیمات زندگیم رو گرفتم و همین رنج ها بوده که تونسته ازم یه انسان مستقل و صبور بسازه.

زهرا حصاری ۱۶ نیشابور :
بخاطر گذشته ام برای خودم متاسفم اما غصه هایی که خوردم رو دوست دارم . گریه های گذشته برای الانم ، دوست داشتنی هستن ووو شاید تلخ ترین شیرینی عمرم بود یا برعکس ! همچین فکری یه جورایی بامزه و البته عجیبه اما من اینجوری تصور میکنم که اگه اون اتفاقا نمیفتادن ، درکم از اون موضوع زیاد نمیشد و حداقلش اینه که یه تجربه ای داشتم که حتما جلوگیری میکنه از اتفاق های تلخ بعدی .یه قسمت از زندگیم انگار سوار یه قطار شده بودم . اما هیچ وقت جیغ نزدم چون میدونستم بالاخره تموم میشه و سالم ازش بیرون میام . و بالاخره تموم شد ! میدونستم وعده ی خدا حقه . خدا جونم میدونی خیلی دوست دارم؟

رضا در مسیر خوشبختی :
سلوووم ، امیدوارم حالتون خوووب باشه . قبلا هم گفتین که آیا درد و رنج واسه رشد و آگاهی ما لازم است ؟ و من باز هم می گم خیر . صرفا درد کشیدن وسختی برای رشد مناسب نیست ، بلکه باید شوق به هدف و رشد کردن در ما وجود داشته باشه تا شدت درد ها مارو از پا نندازه .

ستاره 21 الشتر :
پیامی که راجع به ماهی هست خوندنش لذت بخش بود واسم ،ولی من اصلا قبولش ندارم ! دکتر شریعتی می گه : درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا یه ذهنشان خطور نکرد .من هم اگر جای اون ماهی بودم مردن رو ترجیح می دادم.

زهرا ی شهریوری از جوین : تو بعضی از سختیها چناااان سخت بهت میگذره که اصن به یاد اون حرفای فلسفی طور نمیفتی ! فقط میگی رها شم ! رها شم از این گرما ، از این ضربه های چکشی مانندی که هی به درد میارن روح و بدنمو ! واقعیتش بعضی از سختی ها دیگه پا فرا تر از اون سختیشون گذاشتن و ی چیزی بالاتر از معنیشونن ! انگار تو جهنم دارن بهت گرما میدن تا از اون خامی در بیای و پخته بشی ! سخته موفق شدن تو این موقعیت ها .

مریم ۲۱ دانشجو روانشناسی:
به شخصه درد برای من که یه وقتی صبور نبودم و احساسی تصمیم می گرفتم، خیلی خوب نبود.اما پشت هر رنجی یه درسی می تونه باشه. بستگی به خود آدم داره چجور برخورد کنه. من باور دارم زندگی معمولا واکنش میده به رفتار های خود آدم.بستگی به خود فرد داره.

زهراجعفری19افغان :
اگرمیخواهیم آرامش را بیابیم و با صحت و اصالت زندگی کنیم، باید با حقیقتی که وجود دارد رویارو شویم! درد، اندوه و ناخرسندی بخش های سازنده و مکمل زندگی هستند، وگهگاه به ناچار رخ می دهند.درد و سختی سبب رشد شجاعت و شهامت میشود. اگر تنها در زندگی اتفاق های عالی وخوش برایتان بیفتد، امکان ندارد فردی شجاع بشوید.آسان نیست که لحظه ها و اوقات دشوار را موهبت به شمارآوریم، نه مجازات هایی ناعادلانه... دوست نداشتن اوقات دشوار، به معنای آن نیست که ایمانی کمتر دارید، یا کمتربه بینش و بصیرت دست یافته اید، معنایش تنها این است که بسته هدیه رابه طور کامل باز نکرده اید!! . آنچه معجزه آساست، این است که، با وجود طرز تلقی شما از ناملایمات، وبی توجه به آن که چقدرمشتاقانه یا بی میل آن را پشت سرمی گذارید، اگربخواهید، آن را پشت سرخواهید گذاشت و درآن سویش خرد و نیرویی نو در انتظارتان است...

مامور مسئول:
خیلی ممنون از همه رفقا برای مشارکتشون در ساخت! ساخت دیدگاهی بهتر ...
دیروز داشتم حیاط جارو می زدم و توی حال خودم بودم که شتررررق ملاجم خورد به لبه نرده، همزمان که پیرمرده داشت دور سرم و دور میله و نرده هوار هوار می چرخید و حرکات ناشایست انجام می داد، سرم رو بلند کردم و دیدم چرا کنار سرم رو نمی دیدم!
این درد باعث شد بایستم و ببینم و با اینکه الان جاش روی پیشونیم مونده اما اگه عقل و حس داشته باشم دفعه بعد اونجا چنبره زنان فقط جلوی پام رو نمی بینم! این ضربه می تونست خیلی بدتر باشه، مثلا بخوره به گیجگاهم ... یادمه سال آخر دبیرستان برده بودنمون یه سالن ورزشی، یه روز تمام بازی کردیم و همه چی به خیر و خوشی گذشت، آخر کاری دوستم اومد بلند بشه زارپی سرش خورد به یکی از این تیرآهن های ضربدری کنار دیوار... توی اتوبوس و راه هم یکم گیج و گنگ و خواب آلود می زد... فرداش خبر آوردن که حالش بده و بردنش آی سی یو!

خب خب خب...
بازم ما و بازم شما و بازم یه پایان دیگه برای یه شروع دوباره... منده خیلی عذر می خوام که این شنبه هم در خدمتتون نیستیم و بازم دوشنبه آینده می آیم به خونه هاتون... جانم؟ گویا یکی از ته کلاس می گه ما خونه مون کجا بود؟ خونه ما اجاره ایه... الا ای بالام جان! خونه های دلتون منظورمه! اونجا که دیگه اجاره ای نیست؟ جانم؟ بله بازم چند نفری پراکنده در بین دیدگاهیان هستن که می گن اونم اجاره ای هست! ، و چند نفری مرددن، و عده ای هم می گن دادیم کلهم درش رو گل گرررررفتن! شرمنده بالکل مسدوده! ... اهمممم! پس باید بیشتر درباره اش صحبت کنیم...

ولی خب ممنونیم که اجازه دادین بیایم به فکر و دل و نگاهتون... اونم روز و شب ... آخه همونطور که شما... همونطورم ما ... و ممنونم و خوشحال و قدرتون رو می دونم که خیلی ها درد دلها و اسرارشون رو به ما گفتین... نشود فاش کسی آنچه میان من و توست! آره بااااوووو!

همگی جاتون اینجاست! ... جانم؟ از اونجا، اینجا معلوم نیست؟! ... خب جای بدی منظورم نبود بوخودا!

تا دوشنبه ... به شرط حیات و به امید خدا...

یا حق...


وای من که می روید: دشنه دشنه خار اینجا
مثل اینکه می گیرند، ماتم بهار اینجا

جای جای این وادی، از سراب سیراب است!
ریشه ریشه می سوزند، بوته های خار اینجا

در جهان بی دردی، از پی چه می گردی؟!!
وا نمی شود ای دل، عقده ای ز کار اینجا

ناله ای، خروشی نیست، آه شعله جوشی نیست
ما دلی نمی بینیم، گرم و شعله بار اینجا

از من و تو می گیرد فرصت تماشا را
بیعتی که آیینه، بسته با غبار اینجا

آتشین دمان رفتند، سرفشان و پاکوبان
بعد از این نمی رقصند با طناب دار اینجا

شور سر به داری نیست، شوق پایداری نیست
تا به کی ز دلتنگی، می کشی هوار اینجا؟

التهاب داغی کو؟ لاله ای، چراغی کو؟
تا تو را به رقص آرد عشق شعله کار اینجا

تربت شهیدان را غرق لاله کن، یعنی:
پاره دلی بگذار روی هر مزار اینجا

کورسوی نوری نیست،روشنای طوری نیست
ای کلیم من برخیز! مژده ای بیار اینجا

ای زلال روحانی! چشمه چشمه جاری شو
وی شکوه بارانی، نم نمی ببار اینجا
محمدعلی مجاهدی


دل "گرمیم" به حمایت های شما
پیامک به شماره: ۳۰۰۰۰۱۶۲
تماس : ۱۶۲
تلفن گویای شبکه پنج:
۲۷۸۶۵۰۰۰ – ۰۲۱