10000528   @didgah.tv5 
دیدگاه 4 شهریور
جالب انگیز:
خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان... اضطراب‌های بزرگ... غم‌های ارجمند... و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن! و لذت‌ها را به بندگان حقیرت بخش، و دردهای عزیز بر جانم ریز!
از مناجاتهای مرحوم شریعتی

سلام دیدگاهیان دردمند و رنج کشیده
درد داشتن و درد اومدنتون رو به فال نیک می گیریم و بهتون تازه تبریک هم می گیم!

که اگه نبود این "درد"، نمی فهمیدیم چی به چیه؟ و یه جای کار می لنگه و مشکل از کجاست؟ تا جلوش رو بگیریم! قبلا هم گفتم: می شیم همون حکایت پینوکیو که کنار شومینه خوابید و چون حس نداشت و دردش نمی اومد، پاهای چوبیش سوخت!

قوانین دیدگاه:
لطفا! پیامها در چارچوب موضوعات یا پیامهای درج شده باشن، در ابتدای هر پیام حتما اسم خودتون رو بنویسین در غیر اینصورت درج پیام ممکن نیست... همچنین مشخصات دیگرتون مثل سن و شهر لطفا درج شود ... از چسباندن کلمات به هم و شکسته نوشتن واژه ها نیز لطفا پرهیز فرمایید... سعی شود پیامها هنگام ارسال کوتاه کوتاه و پشت سرهم باشند تا انتخاب آنها بهتر صورت گیرد.


موضوع زیر ذره بین:
نظر شما درباره این دیدگاه چیست؟ کدوم؟ همین که میگه: فولاد در دمای بالا و با ضربات سخت و سهمگینه که آبدیده میشه... بدن با تب کردن و پذیرش ویروسهای ضعیفه که برای حمله های بعدی آماده و واکسینه میشه! ... قد کشیدن و دندون در آوردن ممکن نیست مگه با تحمل درد و خارش و بل بل زدن... همه ما اگه گرمپی / شونصد بار زمین نمی خوردیم راه رفتن رو عمرا یاد نمی گرفتیم .... پس تا درد و رنج و سختی نبینیم، رشد و درکی شکل نمی گیره! ممکنه چیزی رو بهمون داده باشن اما به دست آوردنش توسط خودمون یه چیز دیگه است! چرا با وجود این تجربیات، و اینکه همه ما خوندیم و شنیدیم که همراه هر سختی و دشواری / آسانی و راحتی ای هم هست... باز همه موقع: شدت و زحمت و عسرت و خجلت، یادمون می ره که بعد این سربالایی یه سرپایینی هم هست؟ و اینا یه مسیره برای اینکه فرصت رشد شخصیتی و بینشی به ما داده بشه... تجربه شما در مورد سختی ها و دردهایی که کشیدین چیه؟ آیا منجر به رشد دیدگاه و نگاهتون به پیرامونتون شده؟ چرا شده؟ و چرا نشده؟ ووو پس چندتا؟

مهدی برومند 15:
ببین دیگه چی شده که بنده خدا ، پیشاپیش هم باید عذر خواهی کنه! امیدوارم با تغییر اسم از معذور به مسئول ، اتفاقات منجر به عذرخواهی هم از بین مان رخت بر بندد! خطا کرد در پخش ، مسئول بخش! ترور گشت مامور با لنگه کفش!!

عاطیناز 23:
عهههه رکب خوردم! واقعا فقط چند صفحه اول بروز نشده بود؟ حس کسی رو دارم که یه مهمونی صمیمی رو از دست دادم.چه وضعشه آقای فنی؟! ... من تنها بدشانسی که آوردم این بود که همه سختی هارو توی حساس ترین برهه زندگیم چشیدم یعنی تقریبا از 17سالگی تا21سالگی سختی هایی که بجای آسونی بعدش بازم سختی بود. بعضی از سختی ها و ناملایمات زندگی رو خدا ابتدای خلقتمون برامون تعیین کرده یعنی همون سرنوشتمون. اما بعضیاش سزای عملیه که توی دنیا مرتکبش شدیم و این همون مجازات دنیویی هستش... قربون خدا برم از سختیش هم واسم شیرینی ساخت کسی ازم سوال کنه شیرین ترین بخش زندگیت؟ میگم همون سختی ای که باعث حال الانم شده.

زهرا یوسفی 18 کاشان:
من در بچگی باخیلی سختی ها روبرو شدم.مثلا نداشتن کفش و ژاکت برای مدرسه وخیلی چیزای دیگه... الان که به اون موقع ها فکر میکنم می بینم اولش سخت بود ولی الان باعث شده یه آدم پوست کلفت بشم (اهم اهم نه از اون زاویه) به قول معروف آدمای بزرگ توی سختی بزرگ میشم (همه نگاه ها به خود خودم ).هیچی دیگه: تهش اینکه تا سختی نباشه آسونی که معنی نمیده!

زهرا از همدان:
بعد از فوت بابام بشدت بیمارشدم اون مدت خیلی سخت دردی کشیدم خانواده خودم هم بخاطر من شب روز نداشتن خداخودش شاهده توی اون امتحان سخت یک طرف حال خودم ازطرف دیگر بابام تازه فوت کرده بود هیچوقت نا امید نشدم ناشکری نکردم بعضی وقتها یادمه می گفتم خدایاچرامن؟ .. باورم نمیشه به طرز معجزه آسایی سلامتی خودم رو بدست آوردم درست اون دردها منجر به آگاهی من شد باعث شد خودم رو بیشتربشناسم خدام رو بیشتربشناسم و قدرخانواده خودم رو بدونم فهمیدم هیچکس برام مثل خانواده ام نمیشه!

علی 18 دیوانه ی عشق:
سلام من الان تو سخت و بدترین روزای زندگیمم میخواستم بدونین که عاشق دختری ام که اونم عاشقمه ولی پدرمادرش همش بهش اصرار میکنن که با یه نفر که ازخودش 11سال بزرگتره و وضع مالیش خوبه ازدواج کنه. البته دختره یه ساله که قبول نکرده بود ولی چند روز پیش از روعصبانیت گفته میخواد باپسره حرف بزنه به منم گفته که کمکش کنم واس همین چند روزیه فکرم مشغوله و زندگیم رو هواست توروخدا برام دعا کنین...

سعید 29 ابهر :
بنده که با سختی ها و رنج ها رفقیم ، ما سه ماه برای سه وعده ( صبجانه ، ناهار ، شام ) چیزی نداشتیم و برنج " نیم دانه " می خوردیم و حتی پول خرید نان را نداشتیم ، انسان با تلاش و صبر و توکل می تواند از سرپایینی به سر بالایی زندگی برسد... درسته موضوعات روشنه اما دلم نمیاید نگم ، واقعا از پیام های دوستان کم سن و سال حیرت می کنم ، خوش به حالشون که انقد فهم شان بالاست ، آبجی ریحانه ، آبجی فوزی ، داداش مهدی و بقیه دوستان عزیز... آبجی فوزی پیام تون بدجور دلنشین و صادقانه بود ، بنده هم در سختی ها ی زندگی ، همیشه وجود خدا را کاملا حس می کنم واین باعث آرامش و شادی در درونم می شود... من اصلا حرفهای بعضی از دوستان که حرف از سقط جنین میزنند درک نمی کنم ، اگه بدانیم و درک کنیم که هدف از خلقت انسان چیه ، این افکار به ذهنمون اصلا خطور نمیکنه... به نظر من اینکه گفته می شود کنار سختی ، درد و رنج همیشه آرامش و راحتی وجود دارد منظوررسیدن آرامش و شادی درون است. مادری که نه ماه سختی حاملگی و درد زایمان را تحمل می کند بعد از تولد فرزندش به آرامش و شادی درونی میرسد!

کوثر 18 کرمانشاه :
قبلا مقابل این جمله که هر کسی مشکلات خاص خودش رو داره و کسی بی مشکل نیست ، جبهه می گرفتم و می گفتم شاید همه مشکل داشته باشن اما مشکل داریم تا مشکل ، مشکل بعضیا شبیه یه شوخی بی مزه اس و این اصلا عادلانه نیست و... الآن دیگه به نظرم اینجوری نیست ، شاید مشکلات یکی به نظر من اصلا مشکل به نظر نیاد ولی واسه خودش یه مصیبتیه و اونم مثل من در رنج و سختیه حالا یه خورده اینور اونور .

احلام 19خوزستان :
سلام مامورجون والا من از مشکلات هم خوشم میاد هم بدم میاد. نمی تونم زندگی رو بدونشون تصورکنم به نظرم اگه مشکلات نبودن لذت خوشیهامون رو درک نمی کردیم و اینکه معلومه ما ازسختیهای زندگی درس یاد میگیریم... ولی راستش رو بخوای همه این سختیها به این صفت بی صبری من، دست نزدن. همچنان همون آدم بی صبرموندم اما چیزی که باعث میشه من بی تابی نکنم اینه که وقتی می رم پیش خدا شکایت میکنم از مشکل یهو به خودم میگم حالا خدا خواست ماروهمیه امتحانی کنه چرا باید اینجوری جوابش رو بدم و پیش خودم شرمنده میشم و از خدا عذرخواهی می کنم و حاضرم کلی سختی بکشم فقط تا خدا ازم راضی بمونه.

پریناز 19 :
همینکه صحبت از سختی کشیدن و این حرفا شد یهویی یه چالش بزرگ تو زندگیم بوجود اومد . خیلی سخته برام رد کردنش ولی چاره ای نیست باید تحمل کرد چون انتخاب خودم بود و باااید پاش وایسم . مطمئنم تهش تجربه و درس گرفتنه.

حسین صالح جعفریه قم:
سلام ،مأموری یادمون نمیره بعد هر سر بالایی یه سر پایینی هست فقط گاهی سختیه انقدررررر زیاده که زانوهامون قفل میکنه! ... خودم نسبت به سنم بسی سختی کشیدم ولی تا وقتی "فرافکنی" می کردم و خودم رو شبیه گربه شرک مظلوم می کردم که به حالم بگریید آهای خلق الله... هیچ رشدی نداشتم واتفاقا کور هم شده بودم... ولی از وقتی اشتباهاتم روپذیرفتم خعلی رشد کردم طوری که از در تو نمیام و فقط خودم و اون بالایی میدونیم که چقدردیدم به زندگی تغییرکرده و سرسوزنی عقلم زیاد شده.و جالب که مهربونتر و صبورترشدم... اگه اشتباهات گذشته رونداشتم عقل الآن هم نداشتم و اگرعقل الآن روداشتم اشتباهات گذشته رو نداشتم. خداجون شکرت.

ثنا20 ابهر:
قبلا ضعیف بودم... به تلنگری می شكستم و به لحنی می سوختم اما الان تجربه بهم ثابت كرده همراه هرسختی آسانی هست... من یاد گرفتم برای رسیدن به خواسته هایم برای اینكه خوب زندگی كنم دربرابرمشكلات محكم باشم این سختی و مشكلات هستند كه ازیه آدم ضعیف یك ادم قوی می سازن... من انسان روبه آب و سختی ها رو به سوز سرما تشبیه می كنم : تا زمانی كه آب، سردی نبینه یخ نمیشه!

پرنیا 15 کرج :
سلام خب اگه سختی ها نباشن که و قدر راحتی رو نمیدونیم و به نظرم سختی ها و مشکلات آدم رو میسازه و قوی میکنه و به ما درس های زیادی یاد میده و فکر میکنم خدا هر بنده اش رو که خیلی دوست داره بهش سختی های بیشتری میده و حتما بعد از سختی ها آسانی هم وجود داره و خیلی از آدم های موفق رو که میبینم سختی های زیادی در زندگی کشیدن ولی ناامید نشدن و به راهشون ادامه دادن و انسان های بسیار موفقی شدن.

زهره از جیرفت:
در محفل خود راه مده هم چو منی را / افسرده دل، افسرده کند انجمنی را ! ... بعضی دردها آدم رو پیر میکنه اگه امیدی نباشه چه درسی میشه بگیری از غصه ای که لال ات میکنه؟! ... امیدوارم هیچ بنده ای تو زندگی نا امید نشه... گاهی وقتها غبطه می خورم به بچه ها که چقدرخوب درد دل می کنن ...ممنون ماموری که غم فرو ریز (سنگ صبور) مایی.

فاطمه اسلام آبادغرب:
ظاهر و صدای خیلی آرومی دارم، با تموم سختیا و دردایی که هست... شاید به همین خاطر بقیه حتی تو اولین برخوردشون باهام درد دل و اعتماد میکنن وحرفام به دلشون می شینه...

آتنا مهر 78 همدان:
داستان اون آهنگر رو قبلا شنیده بودم اما وقتی دوباره خوندمش انگار ته دلم قرص شد،ماموری دعا کن این سختی رو پشت سر بزاریم و به نتیجه برسیم،این روزا خیلی به دعا احتیاج دارم.

زهرا ی شهریوری از جوین :
تو بعضی از سختیها چناااان سخت بهت میگذره که اصلا به یاد اون حرفای فلسفی طور نمی افتی! فقط میگی رها شم ! رها شم از این گرما ، از این ضربه های چکشی مانندی که هی به درد میارن روح و بدنم رو! واقعیتش بعضی از سختی ها دیگه پا فرا تر از اون سختیشون گذاشتن و ی چیزی بالاتر از معنیشونن ! انگار تو جهنم دارن بهت گرما میدن تا از اون خامی در بیای و پخته بشی ! سخته موفق شدن تو این موقعیتا.

عاطفه 29 اصفهان:
در رابطه با موضوع، دوست ندارم بشینم یکی یکی به مشکلاتم فکر کنم دوباره همشون یادم بیاد. ساکت میشینم! ... میگما این چه جوابی بود به امیر از الشتر دادی. خشکه... سفته... شل بفرمایید... خدایا توبه... یادته اولای دیدگاه چقدر با ادب و سرسنگین و رسمی جواب بچه ها رو میدادی؟ الان دوماهه دیگه بگذره بچه ها رو با لباساشون می خوری. خخخخخخ. ببخشید... ولی اینا که سختی نیست، سختی فقط وقتی که از مسافرت میای و مجبوری صندوق عقب ماشین رو خالی کنی. لامصب خیلی زور میگه!

امیر۱۷الشتر:
سلام دیروز مریض بودم رفتم دکتر برام آمپول نوشت. وقتی پرستاره میخواست آمپول رو بزنه خودمه سفت گرفته بودم پرستاره گفت شل کن شل کن یاد حرف تو افتادم انقذه خندیدم وای ننه.... الا یا داداش مهدی برومند طلا سنگ معدن نداره بلکه خالصه. نشنیدی میگن طلا که خود پاکه چه منتش به خاکه...

زهراجعفری 19 دخترافغان:
به نظرمن دیدگاه و طرز فکرمونه که میزان سهممون رو از زندگی مشخص می کنه!!! سهم من از زندگی سختی هایی بودکه کشیدم و به تجربه تبدیل شدن...

عقاید یک دلقک :
آره خیلی درسته ! قطعا پس از هر سختی آسانی ست ! الان می فهم روزای سخت ، جراحی قلب بابا ، نبود مامان ، اون اشکاااا ، اون دردا باعث شد تا قوی بشم ! باعث شد قدر بابامو خیلی بیشتر بدونم ! اصلا همون شعری که یبار گذاشتی : سعدی اگر طالبی راه رو و رنججج بر !

سعیده نبی زاده:
معلومه که مشکلات آدم رو رشد میده... من تا ترک تحصیل نکرده بودم اعتماد به نفسم ضعیف بود نه خودم رو می شناختم نه خدای خودم این شکست لازم بود فقط اونجایی که میگن سن کم واسه مشاغل میخوان ناراحتم می کنه البته مقصرم خودم بودم همه مشکلات همینجوریه.

مریم ۱۸ سقز
: مامور دلم بدجور شکست به خدا ، چرا من از گذشتم درس نگرفتم چرا باید یه نفر دوبار دلمو بشکنه و منو به مرزه افسردگی برسونه ، همش تقصیره خودمه ... تقصیره خودمه چون زود وابسته میشم...

مشخصات، محفوظ:
مامور واقعا با این موضوع داغ دلمو تازه کردی.وقتی فکر میکنم از همون سن نوجوانی که پدرم به خاطر بدهکاری خودکشی کرد،من تو سن کم ازدواج کردم و شوهرم در دام اعتیاد گرفتار شد و هنوز هم هست انگار من رو روی این سربالایی زندگی جا خوش کردم و قصد پایین اومدن ندارم... اینکه میگن به گذشته فکر نکنین به نظر من اتفاقا بعضی از مواقع همون گذشته سنجاق شده به حال و آینده ی ما.خود من وقتی از شوهرم دلخور میشم و حرفی میزنم خانواده اش وضعیت زندگی خونه ی پدرمو به رخم میکشن.این انصافه که یه دختر با هزار امید و آرزو بره خونه ی بخت اینطوری باهاش برخورد بشه؟ انگار پیشونی نوشت ما بدبختی بوده و هست...


فاطمه 23 تبریز :
و نپرسیم: کجاییم؟! ... بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را ، پشت سر، نیست فضایی زنده... پشت سر مرغ نمی خواند ، پشت سر باد نمی آید پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است ، پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است ، پست سر خستگی تاریخ است . از: سهراب سپهری ، پست سر خاطره رنجش های منه شاید بشه همین لحظه رو لمس کرد همین الان که منم و خلوتم و سکوت اتاقم ، شاید بشه بخشید و دیگه ادامه نداد و از رنجش حرف نزد ، آدمایی که زخم می زنن هم دردای خاص خودشون رو دارن شاید من باید بزرگتر بشم !

زهرا 19 قم :
سلام ماموری من با این دیدگاه موافقم بشدت. ولی گاهی بعضی از افراد رو که می بینم بدونه سختی به جایگاهی که خواستن رسیدن، به کل این دیدگاهی کن فیکون میشه... خودم به شخصه به هرچی که رسیدم با سختی بوده این بین تجربم نسبتا خیلی بیشتر شده و قدر اون جایگاه یا هر چیزه دیگه ای که بدست آوردم میدونم وبراش میجنگم از دستش ندم ولی خووو حالا مگه چی میشد بدونه سختی بعضی چیزا رو بدست میاوردیم مردیم از بس برای خواسته هامون دست و پا زدیم؟

فرزانه نصرالهی 18 سنندجی:
امام موسی کاظم (علیه السلام):در پاسخ به سؤال از آیه "و هر كس به خدا توكل كند او براى وى کافی است" توكل كردن بر خدا درجاتى دارد: یكى از آنها این است كه در تمام كارهایت به خدا توكل كنى و "هر چه با تو كرد از او خشنود باشى" و بدانى كه او نسبت به تو از هیچ خیر و تفضّلى كوتاهى نمى كند و بدانى كه در این باره حكم، حكم اوست.پس با واگذارى كارهایت به خدا بر او توكل كن و در آن كارها و دیگر كارها به او اعتماد داشته باش.

الهام 24بیرجند :
خوبه که تو هستی... می تونم راحت حرفام رو به تو بگم وخیالم راحت باشه. یادمه یه بار درجواب به من گفتی: چقدر لاغرشدی! اگه الان واقعأ می دیدیم چی می گفتی؟ به قول دوستمام فقط ازصورتم چشمام معلومه! بند دستام از بچه ده سالم ضعیفترشده... دیگه واقعأ خسته ام! مأموری این انصافه واقعأ تو این دنیام جهنم باشه برات؟ اون دنیام انگار ما ساخته شدیم واسه پرکردن جهنم! هم اینجاش هم اونجاش خدا کمکمون کنه!

شبنم17 خرم آبادی:
اول خواستم پیامی در مورد این موضوع ندم چون چیزی توس ذهنم نبود و حرفی برای گفتن نداشتم اما خیلی عجیب بود برام! اون قسمت از پیام آبجی رهاحسینی راد که گفتن "حقیقت تلخ مرگ" !! تلخ ؟؟ آره تلخه منتهی برای جامعه سکولاری که همه بود و نبود هستی رو توی همین چند روز دنیا می دونن و مرگ براشون به معنی نابودی و تباهی و تمامیه! نه مایی که می دونم اگر اینطرف طبق فطرت و انسانیتمون زندگی کنیم بهشششت برین خدا اونطرف زیر پامونه و اونجا قراره ابدیییی باشه و اینجا چند روز است و فانی! اما اونجا که گفتن "اگر به این نتیجه برسیم دیگه از حال الان زندگی عقب می مونیم و زانوی غم بغل که چرا وچرا؟" چشمام چهار تا شد. از زندگی عقب می مونیم که چرا و چرا؟جلل مخلوقا ! اصلا یاد مرگ بودن دقیییقا بخاطر اینه که تو بدونی: بابا تموم میشه انقدرحرص فردا رو نزن . برای اینه که توی زمان حال زندگی کنی و کمال لذت رو از الانت ببری و خودت رو بخاطر فردای نیومده نکشی!

رها حسینی راد:
یه مطلبی خوندم که خیلی قشنگ بود، می گفت: طبیعت ساکت نیست، انسان ناشنواست! به هر روشی که شده جبر زمانه سعی در پخته کردن این بشر از گل (کسره زیر گ)خام آفریده شده داره ولی ما به جای تدبیر در مواجهه با مشکلات و برداشت تجربه خودمون و فکرمون رو به سمت دیگه (کوچه علی چپ بن بست معروف) سوق می دیم ولی تا کی؟ رشد و کمال می طلبه صبر و تحمل رو مثل آهن گداخته شده در کوره...خواستند ما را دفن کنند غافل از آن که ما بذر بودیم.

درج نشه لطفا:
سلام . راستشو بخوای اره منم سختی کشیدم تو سن کم مادرم رفت خونمون همش دعواست حتی شکست عشقی! خوردم بهم انگ نحس بودن زدن وخیلی چیزای که با همین سن کم تجربه کردم جوری که مو سفیدا از سیاها بیشترن. همشم ریختم تو خودم خندیدم که کسی نفهمه ومرحمم شد یه بالشت خیس. من خودم خودمو بغل گرفتم. ولی یه مدته تصمیم گرفتم جوری زندگیمو بسازم ودر اخر جوری بی خدافظیو اروم برم که . . . درج نشه لطفا

صغری 16روستای زویر:
سلام مرسی واسه گذاشتن این دیدگاه خیلی بهم کمک کرده و موضوعات خوبتون .تا چند روز پیش نمیدونستم چطوری پیام بفرستم 2سالیه که من خواننده خاموش این دیدگاهم...

مامور معذور:
اولا که خوش آمد خدمت همه تازه واردین و خاموشان... دوم که: جانممم؟ نمی دونستین چه جوری پیام بدین؟ مثل بقیه دیگه ! با دووود! دود سفید توی شبانهنگام، دود سیاه وسط روز و دود قهوه ای به هنگام اعصاب خردی! ... چند تا از رفقا هم هستن که با علامت گذاری خاصی، تلگراف گونه با مشت تلپ و تولوپ می کوبن به دیفال های دیدگاه... بعد دستشونم که آبلمبو شده هی فوووت می کنن که عیب نداره باووو، همراه هر سختی یه شلی ای هم هست! آخ مادر بگرید!

فاطمه و سپیده :
درسته سختی کشیدن درد آوره و ممکنه به جای برسه که ادم از این دنیا ببره . به نظر من در هر سختی بازم یه حلاوتی وجود داره که بازم آدمو به سمت اون آسونی هدایت میکنه . و این سختیا باعث رشد انسان میشه که بهش میگن کسب تجربه . مثل خودم که معلم شدم . واقعا معلمی سخته . بعضی شاگردام بهم احترام نمیزارن . مقصر خودم تو رفتارم تفریط کردم و سر کلاس راحت گذاشتم که هر چی میخوان بگن . اینم واسم یه تجربه اس! این برام یه تجربست که به هیچ دانش آموزی نباید رو داد . والا . . . تازه تو تدریسم افتضاح بودم . چون اولین بارم بود . خخ . از نظرم تجربه افتضاحی بود ولی بدم نبود . چون معلمی رو دوست میدارم و واسش هر سختی را تحمل و تلاش میکنم . بهله اینجوریاست.

فرشته23خرداد:
میگن هر وقت دلت براى کسى تنگ شد: نگاش کن، نبود: صداش کن... نشنید: دعاش کن.

مامور مسئول:
بهههله صداش کن عاما ما از اون خونواده هاش هم نیستیم که نشنید و نبود و ندید و نخواست و... ولش بدیم به امون خدا... پس از اولین صدا و نگا و دعا می بوقیمش به هم! خب این دله جانممم! سنگ که نیست! می گیره دیگه! چیه؟ می خوای دلمون رو وا نکنیم؟! فلذا بهترین راهکار چیه؟ طبیعتا بووووق! اونم بوق کشتی باربری تناژ سنگین!

کوثر اسدی ۱۵ کامیاران :
باتوجه به جمله معروف "وجود سنگ ها در مسیر رودخانه است که صدای آب زیبا و دلنشین میشود" به نظرمن اگر سختی ها در زندگی وجود نداشتن که ما هیچوقت قدر آسانی و آرامش رو نمی دونستیم و این سختی ها هستن که مارو به انسان های پخته تبدیل می کنن و باعث رشد ما میشن.

مهسا 23 اردبیل:
به جای این که بگم با مشکلات بزرگ شدم بهتره بگم مشکلات من رو بزرگ کرد.مشکل مالی زیادی نداشتیم اما بخاطر دعواهای پدرو مادر و مشکلات مربوط به اون،از داشتن ارامش محروم بودم. آرامش مهره گمشده زندگی من بود.خیلی سال گذشت تا فهمیدم این ارامش رو باید خودم تو وجود خودم پیدا کنم. یاد گرفتم بعضی از مشکلات هیچوقت تموم نمیشه میشه بخشی از زندگیت و بهش عادت می کنی. یاد گرفتم مشکلات تموم نمیشه بلکه از مشکلی به مشکل دیگه تبدیل میشه.فهمیدم که با گفتن دردام آروم نمیشم و بیشتر غصه دار میشم و بخاطر همین نزدیکترین دوستم از زندگی من بی خبره.گاهی وقتا که نا ارومم میرم سراغ خدا و باهاش حرف می زنم بعد قرانو باز میکنم و میگم باهام حرف بزن، آرامشی میاد سراغم که قابل وصف نیست.

شیدا رشیدی 16خرم آباد:
بعد از سختی ها باید گشایشی باشد و این از ویژگی های جهان است برای انسان هایی كه اراده می كنند تا كاری در دنیای خود بكنند.

زهرا حصاری ۱۶ نیشابور :
والا منم چند ساله پیش هی به خدا غر میزدم میگفتم : آخه این چه زندگیه یه دستیه ؟ آخه یه دست اندازی ، جاده خاکی چیزی . خدایی خیلی صاف و صوف بود زندگیم . حتی یه زمین هم نمیخوردم دست و پام اوف شه . تا اینکه یهوووو ... خودمو تو یه اتوبان دیدم . وااااای . منم که نمیدونستم چپ و نگا کنم ، راست و نگا کنم ، جلو / عقب ... هیچی دیگه ! شتررررق چپه شدم . بعد از سه سال تازه از کما دراومدم به سلامتی . خدا جونم ، دورت بگردم ، غم خوبه ولی نه دیگهههه اینهمههه!

یاسمین ۱۷ :
تجربه واسه زندگی لازمه اما حتما که نباید خودمون همه چیزو تجربه کنیم به قول شما زیز چکش له بشیم آب دیده که چه عرض کنم آبکش بشیم ! تا تو زندگی موفق بشیم بقیه تجربه کردن دیگه ... چه کاریه ؟

درنا ۲۵ تبریز:
راستی! گفتی نشود فاش کسی و این حرفا! چیزه! خواستم بگم وقتی تو بدونی درد دلامونو، فقط حافظ بی خبر می مونه که یهو گرمپی یادم اومد که دستت با حافظ تو یه کاسه اس! خخ.... مأمورکم، مامان منم هر وقت سرش به شاخه درخت تو حیاط بخوره، می آد چند تا فحش به درخته می ده، چند تا هم به ما، بعد می گه اینو باید ببریم! درخت می خواهیم چی کار! شماها نمی ذارید ببرمش و این حرفا، یعنی اگه الان مامانم جای تو بودا، نرده رو می برید... بعد اون اصابت ملاج! الان زنده ای؟ پس فعلا قضیه ی حلوا منتفیه؟ ای بابا! من حلوا خیلی دوست دارم، آخرشم جوان ناکام از دنیا می رم، اییییییییییش. اصلا نموخوام خودم می رم می پزم، ایییش.

مامور نوگل نوباوه وطن:
عزیز شما یه شماره کارت بده واریز کنم بشین انقدر حلوا بخوررررر تا از مماغ و گوشات بپاشه به سقف و دیفال... تا واسه یه حلوای قهوه ای، دهان ما رو بتن آرمه نکنی ... ووو جا داره بگم: یه سری ها هم دیدین که تا یه جوون مجرد تهناااا می بینن با نیش تا بناگوش در رفته می گن: عی هیق! هی هیق! پس ما کی بیایم شام عروسی بخوریم؟ من در این مواقع به آن جوان زیر دوربین تک تیراندازها که از هر طرف دوره و محاصره شده می گم یه شام تپل به اینا بده و جوونت رو برهان! وگرنه این جماعت همونایین که به خاطر یه دستمال قیصریه رو آتیش می زنن...

رها ۱۸ رشت:
پیام اولی/ گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید، گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد و گاهی برای بدست اوردن باید از دست داد.

میترا 17 آبدانان:
بعضی وقتها سر همین موضوع خیلی غر میزنم مثلا اینکه چی میشد من هم توی یک خانواده ثروتمند به دنیا میومدم تا اینقدر با این سن کم حسرت نداشته باشم یا اینکه توی روستا زندگی نمیکردم وامکانات این رو داشتم تا بتونم به آرزوهام برسم ولی خب از اونجایی که آدم واقع بینی هستم این ای کاش ها رو زود از خودم دور میکنم چون میدونم این حرف ها وگله از موقعیت وسختی ها منو به جایی نمی رسونه ومن به اندازه ی تلاشی که میکنم به هدفم نزدیک میشم همیشه سعی کردم با دید مثبت به شرایطم نگاه کنم اما میدونی باز این وسط چی باعث میشه وا بدم؟ این که واسه اطرافیانم هدف فقط اینه که از اینجا برن موفقیت رو فقط در خارج شدن از روستا میبینن واین منو میترسونه این که اینجا هیچ امیدی برای آینده وجود نداره این که یه روز منم با اولین شکستی که خوردم نا امید بشم و هدفم در رفتن از اینجا خلاصه بشه راستش از آینده به شدت می ترسم.

جوكار خفر شرقى:
سختیها و مشكلات آدما رو داغ می كنن و مهارت روبرو شدن با این سختیها آدم ها رو پخته میكنن هر داغى یه روز سرد میشه ولى هیچ پخته اى دیگه خام نمیشه .بیاین مهارت مواجه با مشكلات رو یاد بگیریم بجاى صرف نق زدن فكر كنیم كه چطور باید از پس سختیها بر بیایم.

پریا ترک قیزی:
بگو دردی ز پشت درد خیزد،هزاران دشنه با جانم ستیزد،بگو فتوا دهد عالم به قتلم،مگر عشق از وجود می گریزد؟..مامورجان شنیدیم که درد رو از هرطرف بخونی میشه درد!درد بکشی جلاء پیدا نمیکنی زخمی تر میشی پیر میشی شکسته میشی تحملم کنی همه ی دردهات رو تو یکیش دیگه نمیتونی چون کمرت میشکنه کمرم بشکنه دیگه کمر اول نمیشه..مامور اونی که با سختی آبدیده میشه فولاده نه انسان فولاد از آهنه ولی انسان از آهنه مگه؟؟ نه انسان کجا و فولاد کجا... با حرف داداش رضا در مسیر خوشبختی موافقم حرفش طلاست.

رضا در مسیر خوشبختی :
خب سختی و درد و زحمت بدون برنامه و اشتیاق ، به نظرم نتیجه ش عقده ای شدن و سرکوب شدن احساسات هستش . البته این چیزایی که من می گم یه جنبه از قضیه س و ممکنه خیلیا قبول نداشته باشن و نظرشون متفاوت باشه . اگه باشگاه بدن سازی رو بخوام مثال بزنم تمرین و سختی و درد و زحمت و بی برنامگی ، بدون لذت و شوق رسیدن به سلامتی ، نتیجه ش نمیشه اون چیزی که ما می خوایم.

لیلا ۵۹ ته کلاسی:
سلام فکر میکنم لذت رسیدن به موفقیت با وجود همه ی سختیاش باید خیلی خوب و لذت بخش باشه که بعضیا نمی خوان کسه دیگه ای جز خودشون بهش دست پیدا کنه وگر نه چه لزومی داره که من نوعی نخوام مثلا فلانی خودش یه راهی رو بره تا ببینه چه خبره. حالا اصلا نمی دونم که به ترکستانه یا ناکجا اباد ،جالبیش اینه که خودم به هر "چیز ابادی " سر میزنم ها،سختیاش رو هم خوب از سر میگذرونم و میام با افتخار پزش رو میدم (فی المثل)نمی خوام تلخ حرف بزنم ولی علت دلسوزی بیجا رو نمیدونم مگه نمیگن شکست نوعی پیروزیه ؟ خوب بذارین ما هم پیروز باشیم چی میشه (بابا بذارین این ترکستان و از نزدیک ببینیم شاید باهاش ساختیم !شوما نتونستی سازگار بشی باهاش)

رودابه روشنی کرمانشاه:
سلام دوستان.با توجه به پیامی که نوبت قبل فرستادم می خوام بگم آره حرف شمادرسته.اصلامگه میشه تحمل نداشت؟ منتها آدم یه وقتایی تو یک نقطه ای قرار میگیره که گله و شکایت ها شروع میشه و اینه که من رو ناراحت کرده چون ازخودم بیشتر از این ها انتظار داشتم وگرنه بنده با اون تجربه ای که نصیبم شده پاش برسه شرمنده می کنم به تحمل زمانه را!.به این ترتیب بابخشی ازحرفاتون مخالفم این درست نیست که بگیدهمچین آدمایی پشتوانه اعتقادی ندارن کسی پشتوانه اعتقادی نداره که ازخدا نا امید بشه، ایمانش رو از دست بده و به بیراهه بره. درضمن من وقتی حق دارم بگم آبدیده شدم که توی اوج سختی هاشکایت وگلایه نکنم.اگه شمامطمئنید سختی بیشتری بیاد ناراحت،خسته وگله مندنمیشیدمن حرفی ندارم... یادمه یه بارمعلممون خانم قنبری ازمون پرسید:تاحالاشده تواوج سختی بگیدخدایاشکرت!؟یکی ازبچه هاجواب داد: آره پسرعموم تصادف کرده بودهمه فکرکردیم مرده اماوقتی رفتیم دیدیم فقط پاش شکسته بودوخداروشکرکردیم.خانم قنبری گفت: نه شما وقتی متوجه شدین چیزیش نشده گفتین خداروشکر وگرنه اگه اتفاق دیگه ای براش افتاده بود همچین حرفی نمی زدین! پس سختی داریم تاسختی! ما تا اتفاق سخت تری نیوفتاده میگیم آبدیده ایم ولی اگه بیوفته چند مرده حلاجیم؟

اسما76:
کاملا درسته. اون کجا که به سختی یا حداقل با تلاش خودت چیزی رو بدست بیاری و قدرش رو بدونی تا اینکه دودستی تقدیمت کنند بدون هیچ زحمت و مشقتی... ولی همیشه هم درد کشیدن منجر به بالا رفتن سطح آگاهی نمیشه. یه وقتایی هم از فرط سختی دیگه نمیتونی یادبگیری و میزنی تو جاده خاکی. میدونی میخوام چی بگم؟ اینکه برای آگاهی درد لازمه تا حدی درسته. ولی اگر کسی نخواد/نتونه یادبگیره، تجربه کسب کنه، و سطح تفکراتش و افق دیدش بالا و گسترده نشه و زاویه دید و دیدگاهش تغییر نکنه. پس براش شرایط ایده آل و سخت تفاوت نداره. فقط غر میزنه همین! نه قدر راحتی رو میدونه نه قدرت تحمل سختی رو. من از سختیا چیز زیادی یاد نگرفتم جز اینکه میگذره. هنوز درک قسمت "همراه با هر سختی آسانی است" برام سخته. نمیدونم شایدم اونقدر درگیر اون سختی شدم که آسانی رو ندیدم، نخواستم ببینم ... یا شایدم چون عقل الانم رو نداشتم. ولی خب ما همچنان از دامنه به سمت سربالایی رکاب میزنیم. فقط شاید شیب کمتر شده باشه یا شایدم ما عادت کردیم یا قوی تر شدیم. نمی دونم.

آنی از بندر:
بعضیا معتقدن: ما زندگی میکنیم تا رنج بکشیم ولی من معتقدم ما رنج میکشیم تا زندگی‌کنیم ماموریت ما تو زندگی بی مشکل زیستن نیست بلکه باانگیزه زیستنه.

مینا از فارس"خاکستری":
من در زندگیم چیزی کم ندارم (سهم مادی) من ترسم ازآینده است که نکنه زندگی برام "بی معنا" بشه و بی هدف ادامه پیدا کنه نکنه تنها بمونم نکنه زندگیم بشه مثل مردمی که فقط روز و شب می کنن و هر روزم میرن سرکار برای یه لقمه نون.

ستاره 21 الشتر :
اگر دو برادر همسان را به مدت 3 سال هر روز به بدترین شکل کتک بزنند و به اولی بگویید : کتک خوردنش جزئی از یک تمرین ورزشی است و به دومی هیچ دلیلی برای کتک خوردنش ارائه ندهید ، برادر اول بعد از 3 سال به ورزشکار ی قوی و با اعتماد به نفس بالا، برادر دوم به انسانی حقیر وسرشار از کینه ها و عقده ها تبدیل می شود. کتک خوردن و رنج برای هر دو یکسان است اما تفاوت در حکمتی است که می تواند به رنج کشیدن "معنا " ببخشد .یکی با امید روز های بهتر رنج می کشد و یکی با هر ضربه خرد تر و حقیر تر می شود .اینکه چگونه با سختی ها و مشقت های زندگی کنار بیاییم و به آنها واکنش نشان دهیم، نهایتا محصول یک "تصمیم شخصی " است . می توانیم تصمیم بگیریم به سختی ها ومصائب اجتنباب ناپذیر زندگی از منظر "معنا وحکمت" نگاه کنیم تا در پس هر ضربه روحی و هر لطمه جسمی تنومند تر، مقاوم تر وآگاه تر بیرون بیاییم .یا اینکه تصمیم بگیریم در بهترین حالت یک "قربانی منفعل"با حیاتی پر از غم باشیم . ویکتور فرانکل

مامور معذور:
عالی عالی عالی! فکر می کنم از کتاب در جستجوی معنا باشه که بسیار موثر و مفیده... و شدیدا پیشنهاد می شود... حق مطلب رو بسیار خوب ادا کرد و کردی... سپاسگزارم ...

چند روز پیش که پخش شبکه شیفت بودم یعنی قبل از اینکه این موضوع رو بخوام بنویسما . گفتم چرا یه چیزهایی توی میز کارگردانی هست که نمی دونم؟! و ور رفتم با گزینه ها و منو هاش و چشمتون روز بد نبینه، چنان گندی زدم که نگو و نپرس و بازهم خون دوید به صورتم، ضربان قلب بالا و نفس به شماره افتاد... لوگوی شبکه رو از آنتن گرفتم و غیره و غیره! خلاصه زنگ زدیم به دوستان فنی و اونام مثل عقاب اومدن تا نریم توی در و دیوار و باقالی ها... توی این مدت که برسن، فقط داشتم به خودم می گفتم: این لحظات هم می گذره. زمستون می گذره و رو سیاهیش برای ذغال می مونه و آخرش تویی که چیزایی رو یاد گرفتی که خیلی ها سمتش نمی رن... البته همه اینا به همراه بیم و امید و ترس و هراس ... و دقیقا هم همینجور شد، مهندسین فنی اومدن و کمک حالم شدن و اون روز بسیاری از نکات رو یاد گرفتم که شاید مدتها می گذشت تا چنین درک و فهمی رو تجربه کنم! حالا چرا اینا رو گفتم چون چند تا نکته برام واضح تر شد...

به نظرم اومد که درد و رنج واسه همه هست اما چرا یه عده ای ازش درس می گیرن؟ و دووم میارن اما یه عده ای نه، فقط یه مدتی زجر می کشن و بعدش هم تلخیش به یاد و کامشون می مونه و تمام... به نظرم دو تا فرق دارن... یکی اینکه این گروه می گردن تا از توش یه معنا و درس و دیدگاه و حرفی در بیارن و دوم اینکه ایمان و امید دارن به سپیده بعد از ظلمات شب! امید به اینکه توی این راه دستاوردهایی هم هست ممکنه الان نفهمم چی شد اما اینا توشه راهمه... یا اینکه بعد این سر بالایی حتما حتما یه سرپایینی هم هست اما لزوما نه در بیرون، که گاهی هم در درون! یعنی یه قد کشیدن و بزرگ شدن دل و بلوغ فکری و فرهنگی و شخصیتی و ...
اما مشکل امثال من و ما چیه؟ اینکه دارایی و عظمت و قدرت و ثروت رو به چارتا چیز بیرونی مثل خونه و ماشین و ... فقط نسبت می دیم... اینه که هیچوقت چنین رشدهایی رو یا تجربه نمی کنیم یا به چشممون نمی یاد... دیدین آدمایی رو که پخته و سنگین و آروم و متین و پرتجربه هستن و نفس و حضورشون آرامش و قوت قلبه؟ دلشون دریاشت و نگاهشون خیلی عمیق و از زاویه متفاوتی به مسائله؟ اینا از کجا میان؟ از اول اینجوری بودن یا خودسازی کردن... حالا هرچی و هرکی که هستن... ایشانم آرزوست!

تا چهارشنبه . به امید خدا و به شرط حیات
بازم میایم به دیدارتون
یاحق...

بگذار تا ازین شب دشوار بگذریم!
آنگه چه مژده ها که به بام سحر بریم
رود رونده سینه و سر می زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم!!
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می خوریم باز که بازش بپروریم
ای روشن از جمال تو آیینه ی خیال
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم
دریاب بال خسته ی جویندگان که ما:
در اوج آرزو، به هوای تو می پریم
پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم
آن روز خوش کجاست؟ که از طالع بلند
بر هر کرانه، پرتو مهرش بگستریم
بی روشنی پدید نیاید بهای در
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم؟!
آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست
دستی به خون دل ببریم و بر آوریم
ماییم سایه کز تک این دره ی کبود
خورشید را به قله ی زرفام می بریم!
شعر از هوشنگ ابتهاج
آواز: علیرضا قربانی

دل "گرمیم" به حمایت های شما
پیامک به شماره: ۳۰۰۰۰۱۶۲
تماس : ۱۶۲
تلفن گویای شبکه پنج:
۲۷۸۶۵۰۰۰ – ۰۲۱