10000528   @didgah.tv5 
شهید حسن باقری

شهید غلامحسین افشردی، معروف به حسن باقری، در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز میلاد امام حسین (ع) در محله میدان ارک تهران به دنیا آمد. والدینش به عشق و محبت اباعبدالله‌الحسین (ع) نام «غلامحسین» را بر او نهادند. پدرش که در تربیت وی جدیت زیادی داشت، از همان طفولیت او را با خود به مسجد و هیأت و مراسم عزاداری سرور شهیدان می‌برد. شهید حسن باقری پس از طی دوران تحصیل و قبولی در دانشگاه به خیل مبارزین قبل از پیروزی انقلاب پیوست. نقش حسن باقری در پیروزی انقلاب بسیار پررنگ بود. پس از پیروزی انقلاب نیز به فعالیت های انقلابی خود ادامه داد. در دوران جنگ با تأسیس واحد اطلاعات و عملیات رزمی در شناسایی مناطق جنگی و بر ملا کردن نقشه های رژیم بعثی نقشی کلیدی داشت. بسیاری از عملیات های مهم دوران جنگ با هوش و ذکاوت مثال زدنی وی در جمع آوری اطلاعات نظامی به پیروزی انجامید.
تولد و کودکی پر ماجرا
غلامحسین در هفت ماهگی به دنیا آمد. در هنگام تولد اندام لاغر و ضعیفی داشت، امیدی ‏به زنده ماندنش نمی ‏رفت دکترها هم امیدی به او نداشتند، ولی ‏قرار بود بماند و نقش یكی ‏از ماندگارترین سرداران ایران را در سینه تاریخ حک كند. بچه را لای پنبه گذاشتند، آن قدر ضعیف بود كه تا بیست روز صدایش در نمی ‏آمد، شیر بمكد. نامش را غلامحسین گذاشتند تا به احترام و عظمت مولایش حسین (ع) خداوند سلامتی اش را تضمین کند.
بعد از ابتلا به چندین بیماری خطرناک از جمله دیفتری و سیاه سرفه از دام این بیماری ها نجات یافت و دوران پر مخاطره ای را پشت سر گذاشت. در سن دو سالگی همراه خانواده اش راهی زیارت مولایش امام حسین (ع) شد. همین اتفاق ها و حضور معنوی باعث شد تا غلامحسین بیشتر عشق به شهادت و امام حسین (ع) داشته باشد كه او در آن ایام عضو فعال و مؤثر هیأت نوباوگان محبان‌الحسین (ع) گردد. او در کودکی به خواندن نماز و فرائض دینی علاقه شدیدی داشت. یکی دیگر از ویژگی های بارز او که در کودکی داشت نظم بود که حرف اول را در زندگانی اش می زد. اخلاق نیکوی وی باعث شده بود وقتی هم سن و سالانش با او صحبت می کردند احساس می کردند که با فردی بزرگتر از خود سر و کار دارند.
ازدواج حسن باقری و نحوه آشنایی با همسرش
پروین داعی پور همسر شهید باقری اینگونه آن روزها را تعریف می‏کند: «من مایل نبودم توی ‏ستاد بحثی ‏از ازدواج پیش بیاید. ما همه توان خود را روی ‏مسائل جنگ گذاشته بودیم که ارتباط جدی ‏با متن جنگ داشت؛ یعنی ‏همان موضوع هایی ‏که برایتان گفتم. یک روز، یکی ‏از دوستانم که به تازگی ‏ازدواج کرده بود به من گفت: «همسرم دوستی ‏از برادرهای ‏سپاه دارد که می ‏خواهیم برای ‏ازدواج او را به شما معرفی ‏کنیم.» من این حرف را جدی ‏نگرفتم چون اصلاً آمادگی ‏اش را نداشتم؛ هم به دلیل مسئوولیت های ‏کاری، هم به این علت که مسأله ازدواج هنوز برایم اهمیت پیدا نکرده بود. دیگر این که خانواده ام در اهواز نبودند و من شبا نه روزی ‏در ستاد می ‏ماندم. دراین شرایط نمی ‏توانستم مسئوولیت های ‏یک زندگی ‏جدید را بپذیرم.
اما استخاره ای کردم که خوب آمد. یک روز به همراه دوستی ‏که پشنهاد ازدواج را با من مطرح کرده بود، در خیابان امام خمینی ‏اهواز مشغول خرید بودیم. در همین لحظه ها شهر مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت. احساس کردم خیلی ‏نزدیک است. انگار بغل گوش مان خورده است. با عجله به طرف محل اصابت خمپاره آمدیم. به گمانم خیابان کاوه بود. وقتی ‏رسیدیم مجروحی ‏را کف یک وانت دیدم که بر اثر انفجارهمین خمپاره روده ها یش بیرون ریخته بود. یک جیپ هم در آتش می ‏سوخت. موج انفجار و ترکش های ‏بزرگ و کوچک، کرکره مغازه ها را ازجا کنده بود. چرخ میوه فروش ها با همه میوه هایش واژگون شده و کف پیاده رو را رنگ کرده بود. جسد مردی ‏را دیدم که رویش پارچه مندرسی ‏کشیده بودند و پاهایش بیرون بود. از دمپایی ‏هایش فهمیدم اهوازی ‏است و در همین شهر و زیر همین گلوله های ‏کشنده زندگی ‏می ‏کند. با خودم فکر کردم لابد او هم پدرخانواده ای ‏است و برای ‏خرید مایحتاج روزانه این جا آمده است. او با زندگیش در اهواز جنگ را به هیچ گرفته است. پس می ‏توان زیر آتش هم زندگی ‏کرد و حتی ‏جان داد تا دیگران زیر آسمان همین شهر آسوده تر زندگی ‏کنند. به همین خاطر به دوستم گفتم؛ راستی ‏آن پاسداری ‏که قرار بود به من معرفی ‏کنی ‏اسمش چه بود؟ کمی ‏جا خورد و بعد از مکث کوتاهی ‏گفت: «به او حسن باقری ‏می ‏گویند، ولی ‏نام اصلی ‏اش غلا محسین افشردی ‏است.»
اولین ملاقات ما در خانه همین دوستم بود. روز های ‏آخر ماه مبارک رمضان بود. اول ایشان حرف زدند گفتند: «اسم من حسن باقری ‏نیست. من غلام حسین افشردی ‏هستم. به خاطر این که از نیروی ‏اطلاعاتی ‏جنگ هستم مرا به نام حسن باقری ‏می ‏شناسند.» این اولین صداقتی ‏بود که از ایشان دیدم و روی ‏من خیلی ‏اثر گذاشت. در صدای ‏پخته اش روراستی ‏موج می ‏زد...»
حسن باقری در سال 1359 ازدواج كرد و صاحب دختری ‏شد كه نرگس نام دارد. مدت زمان زندگی مشترک او با همسرش تنها 1 سال و نیم بود.
حضور در جبهه‌های دفاع مقدس
تهاجم دشمن بعثی ‏به مرزهای ‏كشور اسلامی ‏و آغاز جنگ تحمیلی، نقطه عطفی ‏در زندگی ‏شهید باقری ‏بود. با احساس تكلیف در دفاع از اسلام و میهن اسلامی ‏بلافاصله پس از شروع جنگ در روز اول مهرماه سال 1359 هنوز 24 ساعت از آغاز جنگ تحمیلی ‏نگذشته بود كه به همراه عده‌ای ‏از برادران پاسدار راهی ‏جبهه‌های ‏جنوب شد و تا آخرین لحظه حیات، در این سنگر باقی ‏مانده و در بسیاری ‏از صحنه‌های ‏پیروز دفاع مقدس حضور فعال و تعیین كننده داشت. با شروع جنگ حسین مبارزه در جبهه فرهنگی و سیاسی را رها کرده و وارد جهاد در راه خدا شد. می‏خواست با دوربینش به جبهه برود و عکاسی کند و خبر بگیرد. یاد دوست قدیمیش در اطلاعات سپاه تهران افتاد، دوستش گفت: «یک جای خالی در ماشین دارند و او می تواند همراه آنها به جبهه برود.» و ... همین یک جای خالی سرنوشت او و شاید جنگ را عوض کرد.
نحوه رسیدن به آرزوی دیرینه اش، شهادت
می‏خواستند عملیات والفجر مقدماتی را انجام دهند اما هر چه زمان بیشتر می‏گذشت اطلاعات مناسبی نمی‏توانستند پیدا کنند. روزها از پی هم می‏گذشت روزهایی که نزدیک به پایان عمر حسن باقری بود. بالاخره حسن باقری تصمیم گرفت برای جمع آوری اطلاعات به فکه برود. روزی که می‏خواست برود برای آخرین بار، یارانش در پایگاه شناسایی منتظران شهادت ساختمانی که نام پرآوازه ی حسن باقری را بر پیشانی داشت او را بدرقه کردند، کسی نمی‏دانست که این آخرین قدم های حسن در حیاط پایگاه منتظران شهادت است.
آن روز بیشتر فرماندهان سپاه، وقت ملاقات از امام (ره) گرفته بودند تا با امام (ره) دیدار کنند. شهید باقری گفت: «بریم به امام چی بگیم. این همه بسیجی اومدن اینجا، آمادن، ولی ما هیچ مسیری برای عملیات نداریم؟»
بالاخره روز 9 بهمن سال 1361 فرا رسید. همراه دوستانش که با هم به فکه آمده بودند چند کیلومتر تا رسیدن به فکه در بلندی‏هایی که وجود داشت. تصمیم گرفتیم برای شناسایی و جمع آوری اطلاعات به بالای آن بلندی برویم. عراقی ها هم مدام با دیدن این افراد که در بلندی بودند تیراندازی می‏کردند و خمپاره می‏زدند. یک سرباز عراقی در حال آماده کردن موشک بود، نمی‏دانست که این موشک سرنوشت فردی را جاودانه می‏کند. بالاخره وقتش رسید و آن موشک راهش را خوب بلد بود. موشک به نزدیکی سنگر خورد موج موشک او را گرفته بود برادر شهید باقری، محمد، که تنها فردی بود که قبل از اصابت موشک با دستور برادرش حسن، برای پرسیدن سؤالی از سنگر خارج شده بود 50 متر، 10 یا 15 قدم دور نشده بود، صدایی شنید که خیلی نزدیک بود. برگشت و دید سنگر پر از دود است. حسن باقری و سایر همراهان داشتند مدام ذکر یا حسین (ع) و یا صاحب الزمان (عج) می‏گفتند محمد باقری با دو ماشین جیپ که همراه داشتند به سرعت حسن باقری و شهید حمید بقایی را به اورژانس برد و سرباز دیگری که در آنجا بود دونفر دیگر را به اورژانس برد. چند دقیقه نگذشته بود که شهید حمید بقایی شهید شد. مدام حسن باقری ذکر می‏گفت انگار بی هوش بود هر کاری کردند نتوانستند رگ پیدا کنند تا سرم وصل کنند چون موج موشک تمام رگ هایش را پاره کرده بود. مدت زمان زیادی نگذشت بعد از نیم ساعت حسن باقری به آرزویش رسید، شهید شد، و نامش برای همیشه در خاطرات ماند.
غلامحسین با اینکه زنده ماندنش در دوراد نوزادی دور از انتظار بود، حالا بعد از 27 سال معلوم شد که چرا باید زنده می‏ماند...او هیچ تجربه ی نظامی تا قبل از جنگ نداشت اما در 28 ماه حضور خود چنان جلوه کرد که قهرمان زمانه ی خود شد.