علم و دانش
روانشناسی موفقیت
کسب و کار
حقوق و قوانین
شعر و داستان
لبخندانه
باشگاه دیدگاه
دستور آشپزی
یادداشت های سلامتی

باشگاه دیدگاه چهارشنبه 8 آذر

جالب انگیز:
مقصر دانستن دیگران همیشه بسیار آسان است!
تمام عمر را می توانی به مقصر دانستن دنیا بگذرانی...
اما بدان !
مسئولیت تمام موفقیت ها یا شکست هایت فقط و فقط با خودت است!
پائولوکوئیلو

مامور چشمهایش را !
از حدقه بیرون می آورد، آنها را توی لیوان آب می اندازد. دست روی لیوان می گذارد و تکان جانانه ای می دهد. تلق و تولوق. گمبلی چشمها را که برمی دارد همونطور خیس خیس سرجایشان می گذارد... همه جا شفاف می شود عین چی! ... عه اومدین؟!

سلام
بازم شما / بازم ما / بازم دیدگاه!
بفرمایید داخل... اول شما / اول شما... ای بابا!
و مامور با نگاه خالی خالی، متعارفین حال به هم زن را به ته کلاس می پرتد و می کوفد!
آخیش دلم خونوک رفت!

بیش فعالان نخسته دیدگاهی:
آسنات 17 رودان
محمد 8 آبانی. اصفهان
هانیه از خوی
و ملیک

موضوع هفته:
یک : اگر! اگررررر! زندگی و زندگانی مثل یه کارتون ساخت دست شما بود، کاملا تخیلی ( و فانتزی) و هر کاری که دلتون می خواست می کردین، هر حرکتی! اون زندگی رو چه طور می ساختین؟ و چه کارهایی می کردین؟! ( ووو مامور ابرهای پشت پنجره اتاقش را می فوتد! تا آسمان صاف و آفتابی و خندون شود! حتی در کرمانشاه!)

دو: ریشه های حسادت چیست و در کجاست؟ ( هیشکی از اینجا بیرون نمی ره! هرکی برداشته خودش بیاد بذاره سرجاش!) خود شما به چه چیزهایی حسادت کرده اید؟ واکنش دیگران نسبت به شما چه بوده؟ نتیجه ای که به دست آورده اید؟ عکس العمل خود شما نسبت به افراد حسود؟ واکنش مناسب در قبال افراد حسود؟ فرق حسادت با غبطه خوردن؟!

محمدم 8 آبانی اصفهان:
اگر گذشته و تاریخ و ادبیات و زبان و قومیت ها را از یک فرد بگیرید او دیگر هیچ چیز با ارزشی نخواهد داشت تا به آن ببالد و اگر این چنین شد زمینه های پذیرش فرهنگ های دیگر را خواهد یافت اینجاست که سرآغاز تحولات فرهنگی و سرگشتگی هویت ها آشکار خواهد شد مشکل ترین موضوع هم در دوران جوانی رشد شخصیت و تثبیت هویت و یا شکل گیری شخصیت اوست.

راتا ناظری17:
یعنی من مسبب قطع تلتکست رو ببینم! به قول آجی لاله: من به غمگین ترین حالت ممکن شادم/تو به آشوب دلم ثانیه ای فکر نکن!

مامور معذور:
یادآوری یه نکته: دوستان یادتون باشه اگر پیام نماهاتون قطع شد با روابط عمومی مرکز استان خودتون و بعد روابط عمومی سازمان همون 2781 که در تهران هست و اولش 021 می خواد تماس بگیرین. ممنون...

هانسه:
بار دیگر سوار بر درشکه ای ازجنس خیال، پای دردنیای رویایی خود نهادم و بار دیگر آرزوهایم را به بهترین نحو ممکن در زادگاه خیالی ام بنا می کنم. همه آنهایی که روزی آرزویم بود هم اینک برایم مهیا گشته. گویی اینان همه درعالم واقع است آری این همان رویای شیرینی است که همیشه درحسرتش به سر می بردم چشمهایم را می بندم وتمام رویاهای پرجنب وجوش کودکیم را بار دیگر با قدرتی دوچندان زنده خواهم کرد...

عاطیناز 22:
کارتون فانتزی می ساختم روزی یه ربع بارون بیاد زیر بارون آرزو کنیم درجا برآورده بشه و اگه پایانش بد شد یه دکمه وجود داشته باشه دکمه رو بزنیم برگرده عقب و آرزوی بعدی...زود تند سریع!

زهرا پنجی:
دوست داشتم روی نقاشی های خودم دست می کشیدم اونا زنده می شدن و تبدیل به گل وشکوفه های ریزصورتی و قرمزو بنفش و نیلی ارغوانی و...می شدن.

زهرا79:
سلام رفقای نابم. وااای اگه می شد، دنیارو به تمیزی و خوشگلی همون کارتون ها می ساختم، یه دنیای پر از رنگ های شاد وقشنگ، آدمهای مهربون، ساختمون های بلند و خوشگل (ایده آل منه خبببب)، ماشینهای کم، دوچرخه های زیاد ،پاییزاش پر از بارون، زمستوناش پر از برف نه مثل الان که با آلودگی هامون جلوی خیلی از زیبایی هارو گرفتیم و...

لاله 17 مشهد:
من دوست داشتم اگه می شد بری به گذشته و آینده! نامرئی می شدم ، می اومدم تهران رو می دیدم ماموری رو می دیدم. کلا زمستون رو، هوای سرد رو از زندگیم حذف می کردم. آخ اگه می شد چی می شد! .. می رفتم با هانسل و گرتل خونه شکلاتی اون پیرزنه رو خفه اش می کردم! اگه می شد زندگیم رو بسازم "درد" رو کلا از زندگیم حذف می کردم!

مامور و حافظ اجماعا:
طبیب عشق، مسیحا دم است و مشفق، لیک
چو "درد" در تو نبیند، که را دوا بکند؟!؟

مامور و مولوی اجبارا":
با "درد" بساز چون دوای تو منم
در کس منگر که آشنای تو منم
گر بر سر کوی عشق ما کشته شدی
شکرانه بده که خونبهای تو منم! ( از بیان حضرت حق البته!)

دخمل زمستون:
درسته که موضوع یک کمی طنزه ولی اگه بدون شوخی بخواهیم در موردش نظر بدیم حرف ها میشه درد جامعه و مشکلات ملت، که می خوایم توی دنیایی دیگه نباشه. مگه میشه؟!!

على24 اهواز:
داداش سامان دلم می خواد پیدات کنم و بکوبمت تو دیوار، بس که دوستت دارم به خدا.

مامور معذور:
نکن آقا نکن! همین کار ها رو می کنین که... ( چیه؟ فکر کردین می خوام بگم تعدادپسرهای دیدگاه کم شده؟!) نه ب، باباجون! همین کار ها رو می کنین که دیوار اینجا لک شده دیگه! اااااه! .... لطفا مثل دوتا آقای فهمیده و بالغ، برید انتهای حیاط، بلوک سیمانی نوک تیز هست، لطفا اونجا خیلی صمیمانه، جوری که همساده هام معترض نشن مخ همدیگه رو بپاشین روی دیفال و برای شام دست و رو شسته آماده باشینا! خوراک مغز داریم! مغز بعبع یی ها! دهه!

مژگان ساعدی کرمانشاه :
با عرض شرمندگی. آقا سامان منده حاضرم روزی 2 تا آمپول بزنم ولی سالی یه دونه قرص هم نخورم...

مامور معذور:
(شوخیانه) بچه ها تورو خدا تعارف نکنین ها، بگین...مدیونین یکم خودتون رو محدود کنین! موضوع هفته که نداریم! هرچی خواستین به هم بگین... این از آمپول می ترسه، اون دنبال آمپول برای دامشون می گرده، یکی بره دوقلو زا می خواد، آسانسور اونا گیر می کنه، اون یکی چهارشنبه ها غش می کنه، وان دگری به دنبال مرحوم زیر شلواریش هست و مژدگانی هم تعیین کرده، یکی بچه اش نمی شه دنبال آشنا می گرده! می گرده که کارش توی بهزیستی زودتر راه بیوفته! خلاصه بازار شام که می گن دقیقا همین جاست! یکی هم داره هم اینک از انتهای دیدگاه خودش رو می خارونه و لنگ لنگان و خمیازه کشان می آیه از اون بالا! ... بفرمایید! جانم؟ نه شرمنده،" روغن کرچک" مون تموم شده، رفتن از انبار بیارن! شما فعلا آلو زیاد بخور!

سپیدان بانو 19 / میانه :
....توی خیابونها تنها بچه هایی که دیده میشه اونایی اند که تو راه مدرسه اند نه سر کار، همه جا سرسبزه، دنیا پر از رنگای شاده، شرینی فروشی ها بیست و چهار ساعته بازن ( مامور معذور: چرا حق مطلب رو کامل ادا نکردی؟ نه تنها شیرینی فروشی ها بازن بلکه بعضیام هرچی بخورن چاق نمی شن!) ، از سیم برق به جای کلاغ لواشک آویزونه، تو باغچه ها آبنبات چوبی در میاد، به جای برف پشمک می باره، تو خونه ها از شیر آب، آب آلبالو می ریزه همین، دیع چیزی نمی خوام!

فاطمه10آبان:
چه جوری می ساختیمش؟ اول از همه از روستا میومدم توی شهر، بعد یه آرزو دیگه که داشتم این بود که یک اتاق برای خودم می ساختم که توش یه کتابخونه بزرگ باشه با کلی کتاب صبح تا شب کتاب می خوندم ، خیلی آرامش بخشه. فکر نکنید13یا14سالمه نه 18سالم تموم شده!

فوزی دخترکوردسرپلذهاب:
سلام ماموری قراره مدارس بازگشای بشه من که کتابام زیرآوار و خاکه... الان دقیقاچه جوری درس بخونم؟

سارا19کرمانشاه:
ماموری اینجا مدرسه ها دوباره بازشدن. نمی دونی دخترداییم چقدر خوشحاله، دیشب می گفت: کاش هیچی نداشته باشم ولی مدرسه برم! امروز که برگشت ناراحت بود چون دوستش رو ازدست داده بود! منم خیلی ناراحت شدم.

زهرا به توان 2 کرمانشاه :
آرزوی من اینه که یه کیسه بزرگ پر از " پودر شادی رنگی " داشتم ، می رفتم مناطق زلزله زده شهرم ، و هر کجا که رنگ نا امیدی و ناراحتی بود از اون " پودر شادی " پخش می کردم و همه جا رنگ شادی می گرفت . و همه جا رنگارنگ می شد . یا سر تا سر شهرم ، یه حباب بزرررگ می کشیدم تا مردم شهرم رو ، نه سرما اذیت کنه نه بارون ...

مهتاب 18کرمانشاه :
آرزوی من همیشه این بوده که تو یه مزرعه شکلاتی یه خونه ، خونه که نه یه ویلای شکلاتی بسازم وسیله های خونه ام با اشاره دست یا پلک زدن کار کنن مثلا وقتی دارم باشگاه رو می خونم پلک بزنم بره صفحه بعد! ووویییی عالیهههه به قول مامور ای خدا میشه که بشه ؟ ... پس بشه دیگه لدفن !

ریحانه18تهران:
دنیای خیالیم دنیاییه که توش جهل نباشه! خدا می دونه تموم چیزایی که تو جهان مشکل ساز شده از بی خبریه، از جهله...جهل به معنای عدم تحصیل نه ها!جهل به معنای بی خبری از فطرت خدایی انسان! از این که انسان اشرف مخلوقاته...کسی که این فطرت خداییش رو بشناسه دیگه حسودی نمی کنه، دروغ نمی گه...چون می دونه خدا چشم به راهشه تا ببینه چطوری وظیفه خلافتش رو انجام می ده!

فاطمه19ساله از ایذه:
سخت است کوه درد باشی و دیگران به آرامش ظاهرت حسادت کنند!

ایران از مشهد:
چرا بعضی ها باطن زندگی خودشون رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه می کنند؟ همین چیزها باعث حسادت میشه. انقدر این حسادت ها فکرشون رو مشغول می کنه که از زمانی که برای پیشرفت در اختیارشونه غافل می شن و توی زندگیشون دچارضعف هایی میشن. خود من همه اش به یکی از دوستهام که ازهمه درسها همیشه نمرات بالایی می گرفت حسادت می کردم ( مامور: یا شایدم غبطه می خوردی؟ می خوردی؟ نمی خوردی؟ در ادامه معلوم میشه! ) و این حسادت باعث شد تا تلاشم رو برای بهترشدن بکنم و همین باعث پیشرفتم شد و من نتیجه گرفتم....

نسرین 32زنجان:
یک: همیشه دوست داشتم مثل دکتر ارنست و خانواده ش رو درخت زندگی می کردیم! خخخخخ خب تو رویاهام دیگه. دو: حسادت اصلی ترین ضربه ش به خوده آدمه کسایی که بهم حسادت می کنن. بدجوری از چشمم میفتن.خودم هم تو عمرم چند وقتی به دونفر خیلییییی حسادت کردم الان خیلی پشیمونم و از خدا می خوام ببخشه.

محمد26:
مامور خود تو سرشار از حسادتی! این را رو شناخت نسبی ازت میگم.

مامور معذور:
ممنونم... پس برادرجان لطفا شما بیشتر از همه برای من دعا کن که شاید آروم بگیرم... منم برای شما دعا می کنم که خوشبخت بشی.

ملیک:
در کتابی از شهید مطهری داستان مرد ثروتمندی هست که آنقدر به همسایه اش حسادت می کرد که به غلام خودش پول میده که غلام اون رو بالای بام خانه همسایه بکشه!! که قتل گردن همسایه اش بیفته...

فهیمه 26 شهر"یار" :
در احادیث گفته شده که حسادت مانند آتشی است که اول خود شخص را می سوزاند .. ریشه اصلی حسادت ضعف فکری در نحوه تحلیل امور و بد بینی است . یعنی با نگاهی بد بینانه به نظام هستی و خدای متعال به انکار وسعت فضل در رحمت الهی می پردازد

ترنیوس/لاهیجان/99:
....مثلا شیطان به خاطر چه چیزی آدم وحوا را گول زد؟ چون موقعی که خداوند به همه دستور داد انسان را بپرستند شیطان به خاطر اینکه خودش رو برتر می دانست پرستش نکرد! یا قضیه هابیل و قابیل حسادت از نوع قدرت و برتر بودن (مقام) است!

سید منصوره 40 .از مازندران:
ریشه های حسادت در وجود خود آدم است آدم حسود چشم پیشرفت دیگران را ندارد.

زهرا 15 قم:
حسود نیستم، ریشه حسادت تو ضعف ایمانه کلا. منشأهمه ضعف ها،ضعف ایمانه. غبطه باعث پیشرفت می شه چون علاوه براینکه اون نعمت روبرابقیه هم می خوایم،براداشتنش تلاش می کنیم.بدونم بهم حسودی می شه اعتمادبه نفسم میره بالا.

ستاره 19 الشتر:
امروز خیلی اتفاقی دیدم که یه روانشناس توی تلویزیون راجع به خود باوری حرف می زنه نه تنها گوش دادم بلکه حرفهاش رو ضبط هم کردم. گفت: وقتی خودمون رو باور نداریم یه جور بروزش می دیم ،حسادت ،تمارض و... دارم به گذشته فکر می کنم. خانواده، معلمها و....چقد مقایسه ام کردن هرچند بیشترش تشویقی(!) بوده اما... دقیقا یادمه وقتی 17 سالم بود شروع کردم دیگه خودم رو با هیچکس مقایسه نکردم .

مامور معذور:
خواهر عزیزم... بحث تشویق در جمع با مقایسه فردی خیلی متفاوته! اینجا نکته مهم: ارزشگذاری رفتارهاست. مثلا چون هدف، افزایش روابط اجتماعی هست 69 ثواب برای سلام کننده و یکی برای پاسخ دهنده مقرر می شه. غیر از اینه؟ یادش به خیر یه زمانی با چوب، تابلوی معرق درست کرده بودم که : هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون؟ آیا برابرند کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند؟ (آیه 9 سوره زمر)
و البته ببخشید! شمای نوعی این رو زمانی کاملا درک می کنی که مسئولیت راهبری یه جماعت رو به عهده داشته باشی... اونوقت دیگه کسی بعد ماهها نمی گه: گفتی ده نفر مثل فلانی باشن دیدگاه همیشه پابرجاست! و ایششش و....

اما اینکه افراد با دیدن الگوی موفق تحسینش کنن و به تکاپو بیفتن یا حسادت کنن و زیر آبش رو بزنن دیگه بر می گرده به درونیات خودشون و فرهنگ تربیتی اون افراد... ما توی دیدگاه هیچوقت نگفتیم که: فلانی خاک تو سرت! بدبخت عقده ای! پیامهای بیساری رو ببین! شرم بر تو باد! گفتیم؟! اگر گفتیم که خاک بر دهانم! ... اما همیشه برای تلاش بیشتر و صداقت بیشتر و توجه بیشتر، دوستان دیدگاهی رو تشویق کردیم. فلذا بعضی از دوستان باید با خودشون بیشتر خلوت کنن برای پالایش و تصفیه درونشون و شاید استغفار کنن که چه چیزها که پشت سر همدیگه نگفتن!
من هم از این بابت بارها متاسف شدم و فکر کردم درباره روشهای تخریبی این همراهان دیدگاه و حسادت هایی که منجر به رشد و پیشرفت نمی شن چون فلسفه شون این نیست که من یه قدم برم جلوتر، اینه که: اگر دیگری نباشه ما بهتر می شیم و حالمون بهتره. پس فلانی! بوق بووق/ بو بووووق بووووووق! (در حد دیدن ماشین عروس!)

هانیه20خرم آباد:
من کاملا معتقدم که حسادت یک خصلت هست که انسان ها به وسیله تربیت خانوادگی اون رو یاد می گیرند،خود من حتی یک درصدهم آدم حسودی نیستم چون بدون این رفتار بزرگ شدم و اون رو تو خانواده ام نسبت به دیگران ندیدم پدرومادرم بسیار انسانهای دلپاک و خیرخواهی هستن.اما تمام اون افراد دور وبرم که حسودند پدر یا مادرشون هم بشدت حسود هستند حتی بعضا شدید تر از خود بچه هاشون.

خورشید،40،تهران :
حسادت یعنی دلت بخواد چیزایی که طرف مورد حسادت داره ازبین بره! ریشه اش در عزت نفس پایین وخود کم بینی و احساس حقارته! خداروشکر این ویژگی زشت رو ندارم وهر وقت هم حس کردم بهش مبتلام از خودم دورش کردم چون به عاقبت وحشتناکش ایمان دارم! ونمی خوام دچار افسردگی وعدم آرامش روحی بشم! متاسفانه اطرافم آدم حسود زیاده،درمورد عاقبت حسادت براشون خییییلی می گم اما اونا خودشون رو توجیه می کنن! فقط برای شفای قلبشون دعا می کنم!

عسل یه مردادی از کاشان:
سلام خیلی ببخشید خانوم مژگان ساعدی از کرمانشاه اما عزیزم ماکه می گیم پارتی بازیه همه راههارو امتحان کردیم پس شک نکن پارتی بازیه در ضمن خودتون رو دودقیقه جای ما بذارین چه حسی بهتون دست میده؟ بازم قاطعانه روی تصمیمتون هستید؟ خیلی ممنون شب خوش...فقط خواستم بگم مادلمون پره ...همین وبس!
..........
مجموع پیامهای دریافتی: 8 پیام از شهریور 96
پیام دو ماه قبل: به جای این که هفت تاصفحه خالی بزاری پیامای منو بدرج.با تشکر روز خوش.

پیام ده روز قبل تر: چه موضاعات سختی!!!ببخشید نمی فهمم هیچکدومو.خخخخخ گفتم بیام یه حاضری زده باشم ماموری بدرجیا.طرفدارام نگران میشن!!! الکی مثلا مردم بیکارن نگران من بشن!!!

افسانه 21 سلماس :
حسادت هم به فرد حسود ضرر می رسونه هم به اطرافیانش ، وقتی اعتماد به نفس کم باشه باعث خودکم بینی میشه و اینجاست که کار به قضاوت میرسه و تحمل بالاتردیدن اطرافیانمون رو نداریم ، من نسبت به خانوادم و البته در مدرسه تحمل کسی زرنگتر از من باشه رو نداشتم ولی نه به اندازه ای که واکنشی نسبت بهم داشته باشند ،بعضیا حسودی و غبطه خوردن و غیرت رو یکی میدونند ولی ریشه حسادت از خودکم بینی میاد و ربطی به این نداره بگیم حسودی میکنیم به عشقمون درصورتی که این غیرت هسته بها و ارزش هست نسبت به عزیزانمون حسودی نیست.

هانیه وکوثر. خوی:
اول به خوش اخلاقی وصبر بعضیا و اونایی که پولدارن وماشین دارن اونم مزدا 3خیلی حسادت می کنم. نمی دونم چه جوری حسدم رو دور کنم خدا.

ساناز ، آذر72 فومن
: دلت که "گیر"باشد؛ رها نمی شوی! یادت باشد:"خداوند"،بندگان خود را؛با آنچه بدان"دل بسته"اند می آزماید...

سیدعلیرضاموسوی18مشهد:
اگه دنیام کارتونی ساخته می شد نمی ذاشتم هیشکی هیچ غصه ای تودلش باشه...

مارال 15 رشت :
من کارتون رو جورى درست می کردم که خودم کارى نکنم ولى مائده مون رو کوزت قرار می دادم....خخخخخ.

عاطفه 28 اصفهان:
عه هرکاری؟ چقدر خوب! من اول اون آقایی که زد آینه بغل ماشینم رو شکست خوب می زنمش چون توی واقعیت نشد بزنمش. بعد عمه ام رو جای خاله ام می ذارم چون حقش نیست عمه من باشه، دلم واسش می سوزه. بعدش هرکسی توی باشگاه این هفته گفت: دخترها حسودن رو با پا از سقف آویزونش می کنم. ببخشید کار دیگه ای به ذهنم نرسید. فقط کاش واقعی می شد، حیف !

سحر.30.ابهر:
من توی اون کارتون،یه کیف پرازپول داشتم که هیچوقت پولاش تموم نمیشد!

سعید 27 ابهر :
به نظر من غبطه خوردن باعث ناراحتی و غم نمی شود، یه جور احساس تحسین کردنه ، نه غصه خوردن، اما حسادت باعث غصه و کینه می شود.

یاسمن بانو از آشخانه:
حسادت یعنی اینکه چیزی که طرف مقابل داره ما بخوایم نداشته باشه و سعی در از دست دانش برای شخص مقابل کنیم ولی غبطه یعنی اینکه شخص مقابل چیزی داره که ما نداریم و سعی کنیم به اون چیز برسیم.

صدیقه خرم آباد:
به نظر من ریشه حسادت، دوست نداشتن و ناراضى بودن از خوده که فرد ممکنه ازش آگاه نباشه و نمود بیرونش حسادت به دیگران میشه ،(مثل همون مکانیسم هاى دفاعى) در نتیجه نه از وضعیت خودمون رضایت داریم نه چشم دیدن یه ذره بهتر بودن وضعیت دیگران را داریم...

اسمع سرزه سیریک:
برای بهبود حسادت، اول باید بپذیری که فردی حسود هستی وبعد توانایی ها و ضعف های افرادی را که به آنها حسادت می کنی، در ذهنت مرور کنی ، افکار منفی را از خودت دور کنی و در مورد خودت مثبت فکر کنی... خب اول کاری اون ابرهایی که ماموری از پشت پنجره می فوته اونور...منده می فوتوندم اینور تا اندر سرزه هم یکم برف بباره! میشه؟!

بیتا بانو:
حسودم... نسبت به آدم هایی که ایمان قلبی ندارن و هرطور بخوان با خدا حرف می زنن اما دعاشون همون دفعه اول مستجابه! نسبت به بچه هایی که مورد محبت و نوازش آقای پدر قرار می گیرن! غبطه می خورم به آدم هایی با اراده پولادین که مشکلات براشون شکلات هست!... به دختر خانمی که قالیبافی می کرد تا بتونه کتاب درسی تهیه کنه... ازش خبر داری؟ به شمام حسودیم می شه! از کسانی که دوستشون داریم و بی خبریم، خبر داری! می تونی باهاشون حرف بزنی اما من بی خبر از همه و حسرت هم صحبتی، فقط می تونم دعا کنم.

رعنا 38 اصفهان:
مامور بین حسادت و غبطه خوردن خیلی تفاوت هست.من به شخصه حسادت تو وجودم نیست اما به بعضی چیزها غبطه میخورم،مثلا اگه کسی بخواد بره زیارت می گم خوش به سعادتتون انشاالله قسمت من هم بشه،حسادت اونه که هیچ چیزی رو نتونی به دیگران ببینی و مرتب خود خوری کنی که اینو ندارم اونو ندارم حسادت مثل آتش ایمان انسان رو می سوزونه.

رهابانوی گل:
احساس می کنم ریشه حسادت درراضی نبودن به داشته های خودوطمع برای کسب هرچه بیشترچیزهاهست واین باعث میشه که مابرای داشته های دیگران حرص بخوریم...

یلدا16همدان:
آمادگی برای هیچ کدام ازبلایای طبیعی نداریم ولی من آموزش دیدم خودم رونجات می دم. دخترعموم می گفت: موقع زلزله مامانش رفته بوده پسرعموم اینا رو صدا کنه، دخترعمو نذاشته، گفته نرو، دیگه کار از کار گذشته...

مامور معذور:
بعله چون اون حال رو فقط پدر و مادرها می فهمن... سالهای سال به پای این ثمره نشستن و با خون دل و عشق ( و چیزهایی که به نگاه خودشون فکر می کردن درسته و بهتره) عمرشون رو برای اون بچه گذاشتن. حالا چطور می تونن حتی توی سخت ترین لحظات به یاد این نهال مموشکی که دیگه گردنش رو حتی تبر هم نمی زنه نباشن؟

یه خاطره بگم! چند سال پیش، تهران یه زلزله متوسط اومد... من زودی متوجه شدم و دویدم توی هال! ( یه پرانتز اینجا باز می کنم! چون خونه ما از این لرزش ها نداشت زود متوجه شدم! اما دیدم وقتی منزل بعضی از اقوام و آشنایان می لرزه تا 30 ثانیه اول باید از خودت بپرسی: موتور از توی کوچه رد شده؟ کامیون آیا؟ سه چرخه نبود؟ شاید همسایه گلاب به روتون داشتن؟ بچه همسایه دویده؟ غذای خودمون "نفاخ" بوده احیانا؟ و کلی احتمالات دیگه... عه نه مث که واقعنی جناب زلزله است ها! عه، مردم که!)

خلاصه سه سوت پریدم توی هال! به مادرجان گفتم: بدو بغل دیوار( که قبلا برای این مواقع نشون کرده بودیم) حالا زمین داره می لرزه! مادرجان میگه: داداشت! داداشت خوابه! ( برادرم بسیار سخت می خوابه و روی خوابش بسی حساسه) ایشون رو که از خواب بیدار کردن تازه زلزله قطع شده بود! حالا اومده بیرون، نگاه می کنه و می گه: زلزله کووو؟ تااااازه خوابم برده بودا !! و شاکی برگشت رفت دوباره خوابید! ررررفت خوابید! با این هشدار که دیگه منو صدا نمی کنین ها! ... یه الهی الهی برای همه مادرای از جان گذشته و دلسوز! و یک دقیقه سکوت کشششدار!

مهتاب دیانت 20 قم:
ماموری آجی مهین راست میگه ،منم اگه می دونستم علایم قبل تشنج چیه شاید هیچوقت نمی ذاشتم نوزاد 10 روزه ام تشنج کنه،من که تا به حال تشنج ندیده بودم هی می گفتم: چرا شیر نمی خوره؟ می گفتن سیره،می گفتم انحراف چشم داره! میگفتن می خوای عیب رو بچه ات بذاری؟ ...هیچی دیگه آخرش تشنج کرد اونم شددددید کلی بدن بچه ام رو سوراخ سوراخ کردن. کلی "ام آرآی" و آزمایش و مایع نخاعی و هوووف... کلی پیر شدم تو اون 15 روز!

لیلا از تبریز:
(پیام اولی) واقعأ از حرفتون به مهین از شوشتر درمورد تشنج بچه، دلم آتیش گرفت،چون یاد تشنج عزیز خودم افتادم ، شوخی جای خودش رو داره.

نازی 27.اردبیل:
نشستم دارم پیامهای دوستان توی سایت پیام نما رو می خونم،یه بسته شیرینی پولکی هم گذاشتم کنارم خرت خرت می خورم! ... من همیشه دوست داشتم پرستار بشم ولی زمان کنکور سخت مریض شدم ونشد که بشه با اینکه بسیار درسخوان ولایق هم بودم! چند وقت پیش دوستم رو دیدم که الان پرستاره.هیچوقت بهش حسودیم نشد چون من بچه مو خودم بزرگ می کنم اما اون نه ....کنار بچش نیست کلا خیلی لذتها و فرصتهای درکنار خانواده بودن رو ازدست می ده وخیلی چیزهای دیگه... البته بستگی داره که زندگی رو از کجاش بگیری و از زندگی چی می خوای؟

شیرین(دختراردیبهشت)قم:
می خواستم از آبجی الهه از کرمانشاه بپرسم چطوری میشه دوره بهیاری و پرستاری ازطریق ارتش بری؟ مامورخواهش می کنم درج کن خیلی مهمه برام.

ز... 22 ساله از اصفهان:
مسئول خوبی؟ سلامتی؟ من برای اولین بارهست پیام می دم. خواهش می کنم درج کن. برای کوچک شدن بینی واطراف آن چه راهکاری را پیشنهاد می کنی؟ خواهش می کنم جواب بده. به خدا لازمه. زندگیم برام مهمه نمی خوام به هم بخوره...

مامور معذور:
مامور برای پاسخگویی در ابتدا چند سیلی جانانه به خودش می زند بلکه کمی از اون حال "شل پخش و پلا" در بیاید! ( اما لا فایده و الآخر و العاقبت! ، او دیگر دچار " افتادگی چانه" (!) شده و احتمالا باید یه عمل جراحی، تن در دهد! )
مامور هی می خواهد پاسخ بدهد اما ترکیب کلمات " کوچک شدن بینی و اطراف! آن " روح و روان او را تسخیر نوموده! و گاه که ترکیب: "کوچک سازی بینی و حومه" به ذهنش می خطورد! دنیا در پیش چشمانش "می خط خطید" !

عزیز! یاد سکانسی از سریال " ساختمان پزشکان " افتادم که دو دکتر: یکی روانشناس و دیگری جراح بینی، کنار هم مطب داشتند. دختر جوانی مطب دکتر روانشناس رو با مطب جراح بینی اشتباه گرفته بود و بعد دکتر نیما افشااار، هر اندازه به دختر گفت: مشکل حس شما و ذهن و نگاه شماست نه بینی شما، دختر زیر بار جلسه روانکاوی نرفت... و نیما افشااار گفت: اگر اونقدر که به دماغ مون اهمیت دادیم به روانمون اهمیت داده بودیم الان وضع، این نبود!

شاید فکر کنین که مامور الان زیاده روی کرده! خب زیبایی چه اشکالی داره؟ اشکال اونجایی هست که فکر کنیم: " جواب بده. به خدا لازمه. زندگیم(!) برام مهمه نمی خوام به هم بخوره." ... معادل دونستن اندازه بینی و به هم خوردن زندگی، خیلی جای بحث داره و این ماجرا باعث شد موضوعی که مدتها کنار گذاشته بودم بیاد بالا و بره در فهرست موضوعات هفته های آینده! به زودی در دیدگاه! (خواهرم اندککی منتظر باش)

زهراکریمی22قم:
ازمطالب روانشناسی درمورد وسواس فکری بسیارممنون. عالی بود،به بچه ها هم یادآوری بنوما سری بزنن به بخش روانشناسی سپاس... اگه دست من بود... مهرومحبت و مهربونی وانسانیت رومثل انوار نور خورشید میتابوندم به دل ووجود همه درهمه جای دنیا! ( مامور، معذورانه با خودش کلنجار می رود که خب اونوقت دیگه این مفاهیم چه ارزشی داشتن؟! اما دم بر نمی آورد! عه دارد می آورد که! آرزوی کی بوده ذهن من رو بخونه؟ قبول نیست! ... این حقوق ما رو چرا انقدر دیر ریختن؟! چرا کمه؟ آخ دلم چرا ...!) ووووهرجا که دلم می خواست می رفتم! گذشته، حال، آینده...تا کسانی که خعلی دلم می خواست رو ببینم برم و ببینمشون!

اسرا17نقده:
رفتم پیش مشاور می گم:من انگیزه درس خوندن ندارم.میگه: تصور کن که دوستات توی امتحان بیشتر از تو نمره گرفتن، چه حسی داری؟ منم گفتم: خب نوش جونشون زحمت کشیدن دیگه! گفت: پاشو برو بیرون تو هیچی نمیشی! خو یه کم حسادت! ...خخخخ

آسنات17رودان:
راستش من فوبیای تنها موندن و فراموش شدن دارم! چند شخصیتی ام! وسواس فکری وافکار خودکشی داشتم! از روانشناس ها بدم می اومد (الان نفیسه داره بد نگاهم می کنه) خلاصه فکرمی کردم به ته خط رسیدم،اولین جلسه رو اجباری رفتم. نیم ساعت فقط گریه کردم و اومدم بیرون.اونم فقط نشست کنارم و دستهام روگرفت.بعد گفت می تونم براش بنویسم اگه گفتنش سخته. تو یه هفته یه دفتر نوشتم براش! سوزوندمش. سبک شدم.

مامور معذور:
آفرین عزیز. آفرین که انقدر صمیمانه و صادقانه و جسورانه نوشتی... به افتخارت تمام قد می ایستم و از همه دیدگاهی ها می خوام هرجا که هستن به شرافتت درود بفرستن و برات حسابی دست بزنن! ( آها شله شله!) آفرین عزیزجان! احسنت!

یه بنده خدایی رو می شناختم که سی و چند سال از خدا عمر گرفته بود اما "فوبیای مسافرت" داشت! ( ترس افسار گسیخته از سفر) و پاش رو از تهران بیرون نمی ذاشت. رفت پیش روانکاو... بهش گفته بود:

عزیزم! چون پدر شما شهید مفقود الاثر( جاوید الاثر) هست، این ترس شدید توی وجودت مونده و در واقع در "ناخودآگاهت" می ترسی که شما هم ممکنه جایی بری و دیگه برنگردی و کسی هم پیدات نکنه! ... از اینجا رفتی، مزار یکی از شهدای گمنام رو نشون می کنی، می گی اینم عین پدر خود خود منه! می ری هرچی دلت می خواد بهش می گی. هرچی که توی این سالها باید می گفتی و کسی نبود که حالت رو بفهمه.......
آخ که دیگه نمی تونم بنویسم بچه ها! درود به همه اون پاک سیرتها و به یاد داغ سالهای سال خانواده های عزیزشون!

پژاره:
خداروشکر از بچگی قانع و کم توقع بار اومدم و راضی، شاید نوجوونی از سر رقابت با همسالان حسهایی بوده ولی حسادت نبوده و اینکه به داشته هام و زندگیم و آینده خودم مشغولم نگام دنبال زندگی هیچکی نبوده همیشه شکر گذار خودشم خودش هم در جریانه! اما به همسران شهدای حرم و مادران شهدا غبطه می خورم، صلابت و شکوهشون، نوع نگاهشون، حرفاشون،متانت و بردباریشون و حتی رفتارشون برام جالب و قابل تامله،خوش به سعادتشون.

علی معتمدی ازاندیمشک:
روزشنبه 4آذرماه سالگرد حمله هواپیماهای متجاوز بعثی و بمباران اندیمشک بود جایی که 54 فروند هواپیما به مدت یک ساعت ونیم مردم روهدف قرار می دادن و عده ای کثیری روشهید ومجروح کردن. مامور ای کاش شنبه یادی ازشهدای اندیمشک می کردی.

مامور معذور:
خوب رفقای خوبم
امیدوارم حال دلتون خوب باشه
برای بودنتون و موندتون از شما بسیار ممنونم
و امیدوارم در تمام این ایام اگر حرفی، نکته ای، شوخی ای ، موردی بود که نباید، به بزرگواری و روشن ضمیری خودتون حلالمون کنین و ببخشین...آرزوهاتون در دسترس... یاحق و التماس دعا.

سی ساله شدم:هنوز کودک هستم!
همبازی باد و بادبادک هستم
عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند
من مادر چند کفشدوزک هستم!
جلیل صفر بیگی

انتقاد، پیشنهاد و حمایت دررابطه با دیدگاه:
پیامک به شماره: 30000162
تماس در تهران:162و سایر شهرها 2781-021
تلفن گویای شبکه پنج:
27865000 (021)

نظرات   

 
0 #129 سهیلا حیدری .ماهشهر 1396-09-13 09:22
نقل قول کردن محمدم 8 آبانی:
خواستم دوتا کتاب معرفی کنم زنان خردمند نغمه افسردگی سر نمی دهند اثر لوییس ال هی نشر کتاب پارسه. گفتگو با خدا اثر نیل دونالد والش نشر دایره

میتونم بپرسم اینچا میشه رمان ایرانی معرفی کرد یا نه..بگین لطفا.
نقل قول
 
 
0 #128 سهیلا حیدری .ماهشهر 1396-09-13 09:16
نقل قول کردن محمدم 8 آبانی:
نقل قول کردن سیده آرمیتا:
نقل قول کردن محمدم 8 آبانی:
سلام خدا قوت مسئول پایدار باشی سیده آرمیتا خانم خوبی از خودتون هست و عاطفه خانم لطف دارید خوشحال میشوم حرفم کمکی بتونه واسه بقیه باشه خانم لاله ان شاءالله زودتر سلامتی کامل تون بدست بیارید خدا بهتون عافیت بده و عاقبت بخیر بشید آمین. پیام خانم ریحانه 18 تهران تامل برانگیز بود و پیام خانم آسنات 17رودان شجاعانه بود موفق باشید

متشکرم ازمحبتتون داداش محمدگرامی؛وخیلی ممنونم بابت معرفی کتاب؛فقط امیدوارم کتابخونه داشته باشه! :-?

خواهش می کنم شما لطف دارید باید کتابخانه داشته باشه ان شاالله که داره موفق و سربلند باشید

سلام داداشی خوبی..چ خوبه ک شما پیامتون مثله بقیه درج میشه اما مال من نه..هر چی پی ام میدم درج نمیکنه گاهی از پیام دادن ب دیدگاه خسته میشم وقتی میبینم درج نشده..هییییی روزگارر :sad:
نقل قول
 
 
+1 #127 زهره ۱۸ اسفراین 1396-09-12 23:56
و آبجی زهره سلاااامممم :lol: قربونتون که انقدر مهربونین
مامور جونننن خستگیت در بره خواهشا :cry:
مامور دلم برات تنگ شده بووووددد :-*
نقل قول
 
 
+5 #126 فریبا هشگرد 1396-09-12 09:54
سلام صبح بخیر تعارف اومد نیومد داره هااااا
منم که فرصت طلب :D
من عذر میخوام بله حق با شماست
اما مطمئنم حتی دوستانم فکر کردن که شما با منین
خب حق بدین بهم انقد که تو این مدت بهم تذکر دادین
واینکه فکر کردم با "و" جمع بستین
تو سایتم که بجز من کسی اسمش فریبا نیس
فریما و پریمام نداریم که بگم اشتتباه تایپی بوده
اینه که اینجوری شد
:oops:
به هر حال ببخشین دیگه
پس همچنان هسم در خدمتتون
من برم چمدونمو باز کنم :-)

---------------------------------------
مامور معذور:
واقعا بدونین بچه ها
که ما ( بیشترش یعنی من)
برامون عزیز و محترم بوده که با مخاطبین مون ارتباط مستقیم
و عمومی داشته باشیم

سایر پیام نماها و حتی روابط عمومی ها
چنین کاری نمی کنن
با این تعداد ما که نصف تعداد همکارهامون در سایر شبکه ها هم نیستیم
باز اینجا به شما پاسخگوییم و بخش کامنت ها رو باز گذاشتیم

در حالی که در ملاحظات سازمانی و اداری و کاری
این کار هیچ امتیاز، توجه و همراهی سازمانی نداشته و نداره...
و مدیرمون و مسئول فنی مون هم از اول باهاش مخالف بودن
و به خاطر شما عزیزان فقط من پاش وایسادم که از وقت خودم می ذارم و اداره اش می کنم.

اما واقعا با این میزان مطالبات که هر روز بیشتر میشه
و توقعات و سوالات و کامنتها
واقعا دیگه نمی شه اینطور ادامه اش داد
و واقعا بعضی از بچه ها بد تا می کنن
لوس بازی در می یارن. بهونه گیری می کنن

الان همین عزیزی که آنلاین بودی و هی درج نشه می زنی
که تا جوابم رو ندی نمی رم و من که میام می ری و ...
یا پیامهای چهل تا چهل تای "عروسک آرزو ها"

یعنی یک سر سوزن به فکر ما نیستین!
فقط توقع و انتظار اونم با رفتارهایی که با خود محوری صورت می گیره.

یا یکی قهر می کنه/ یا دو نفر به هم جواب تند می دن/ درج نشه شاکی می شن و توضیح می خوان/ حرفهای غیر رسانه ای که ممکنه بین کامنتها از دست ما در بره...
بحث یه نفر و دو نفر هم نیست... این ماجراها حجم و سطح پیدا کرده.

انقدر که این کامنتها داره رمق و انرژی من رو میاره پایین بی سابقه است... هرقدر انرژی براش می ذارم چیزی برای خودم نمی مونه

امروز واقعا خستگی به تنم موند
و باید برم فکر کنم، خلوت کنم!
خدا به همه مون کمک کنه.
نقل قول
 
 
+1 #125 زهره بانو ۱۸ قم 1396-09-12 08:55
سلام زهره جان :-)
براچی یادمون نباشه !
هر چند وقت سراغتو میگیریم
باشی خوش حال میشیم عزیز :-)
موفق باشی :-) ;-)
نقل قول
 
 
+1 #124 زهره بانو ۱۸ قم 1396-09-12 08:51
زهرا بهشتی جان الهیی بگردم :sad:
ببخشید که کاری جز دعا ازم برنمیاد :sigh:
شرمنده ... :sigh:
الهی که به زودی حال و احوالتون خوب بشه ..
نقل قول
 
 
+1 #123 زهره بانو ۱۸ قم 1396-09-12 08:47
اسما جان عزیز شرمنده من تا بیام جواب بدم دیگه از دهن افتاده ..
فقط بگم مخلصم فدایی داری :-)
نقل قول
 
 
0 #122 سیده آرمیتا 1396-09-12 08:31
نقل قول کردن زهرا اردیبهشتی:
من تو این اوضاع
حال روحی زار و نزار !
یکی خوبه بیاد با خودم صحبت کنه و آرامش خاطر بگیرم ازش؛
حالا بااین شرایط چی میتونم بگمت لاله؟!
یادت رفت حرفامو ؟!
یه هفته اس دم به دقیقه راجع به چی حرف میزدیم باهم دختری ؟!
الان باز تکرار کنم همه رو ؟!
به حرفام فکر کن لاله...
بگذر ....


+سیده خانوم ....
تو دعا کن که دعات ردخور نداره ....
خوب که ...فکر کن آره خوبیم
بهتر از این نمیشه دیگه!
لیلا هم خوبه
احوال پرس همتونه
به مهربون مامور هم هرشبه میگفتم تو پیامام
این مدته شبها کلا میریم روستا خونه شون!
اونجا اوضاع آرومتره
دیگه مجبوری روزها بخاطر مدرسه بابا و سرکار داداشا و کلاسای خودم برمیگردیم خونه
اتفاقا دیشبم کلی سراغتونو گرفت و گفت چخبر از سایت و بچه ها
منتها نت نداره بیاد اینجا
هععیی گه گداری پیام هم میده انگاری!

مگه میشه دعانکنیم آبجی جان؛به روی چششم گلم؛نگران نباشین.توکل برخدا؛انشاالله همه چیزدرست میشه
نقل قول
 
 
0 #121 سیده آرمیتا 1396-09-12 08:27
نقل قول کردن غزل از گیلان:
یک دو سه
یک دو سه سه سه! :| :lol:
سلااااااامممم!...من باز مزاحم شدممم...
ووویییییی خوبین عزیزای خودم!؟ :-)
چقدر دل تنگتون بودم وا!
ووییییی آ جان مأموری چقدر بزرگ
شدیییی :lol: مأمور عزیز ما چطوره!؟ ;-)
نخسته مأمور جان..بقیه همگی خوب و
خوشین دیگه؟؟ انگار از قندحال برگشتم
حالا :roll: ..ولی خب دلم تنگ شده بود
براتون.. :-)

غزل جان چطوری آبجی گلم؟تودیدگاه نیستی؟درسات سنگینه امسال به درست برس عزیزدلم آینده ات مهمتره؛ولی خونه ات که دیدگاهه ومامورمهربوون وزحمتکش ماروهیچوقت فراموش نکن.مابچه هادوستت داریم.هرازگاهی بهمون سربزن خوشحال میشیم موفق باشی غزل دوست داشتنی گل.
نقل قول
 
 
+2 #120 سیده آرمیتا 1396-09-12 08:23
لاله جان خواهرگلم؛آبجی به قربوونت؛متوجه میشم چی میگی نازنینم؛من میشناسمت؛شمامقا وم ترازاونچه که فکرمیکنی هستی؛تحمل کن آبجی من؛خدانکنه اعصابت بهم ریخته باشه.ببین ماموران عزیزپشت صحنه!ودوستان گل ومهربوون؛همگی نگرانت هستیم.چون جدای ازاینکه رفیق ماهستین.خواهرگل مون هستی.ازغصه شماماهم ناراحتیم وغصه میخوریم.بازهم توکل برخدا؛انشاالله شرایط حالتم مساعدمیشه.به حرف کسی هم توجه نکن.حرفهای مامورعزیزروگوش کن.الکی حرف نمیزنه!حرفهاش همه ازصدق ومحبته.کلاس نقاشی ثبت نام کن؛روحیه ات عوض میشه.شوخ طبعم که هستی لاله خانوم من؛موهای خوشگلتم درمییاد.به خاطرشیمی درمانیه؛تاعوارض ش کم کم بره؛استرس باعث میشه رویش مجددموهات روبه تعویق بندازه.آروم باش عزیزدلم آروم باش.واست دعامیکنم خواهرخوبم.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


تمامی حقوق این سایت متعلق به سازمان صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران می باشد