• slide-0.jpg
  • slide-2.jpg
علم و دانش
روانشناسی موفقیت
کسب و کار
حقوق و قوانین
شعر و داستان
لبخندانه
باشگاه دیدگاه
دستور آشپزی
یادداشت های سلامتی

باشگاه دیدگاه دوشنبه 11 دی

نظرسنجی:
دسترسی شما به اینترنت تا چه اندازه است؟
1.خوب
2.متوسط
3.ضعیف
4. ندارم خب!
لطفا فقط و فقط اعداد 1 تا 4 را در یک پیامک جداگانه به 10000528 ارسال نمایید( به عدد و نه حروف) باسپاس.

جالب انگیز:
گناه بیشتر مردم در روز قیامت، حرف زدن درباره چیزهایی است که به آنها "مربوط" نمی شود!
پیامبر مهربانی
محمد مصطفی صای الله علیه و آله

سلام بر دیدگاهی های نکته دان و باریک بین و چاق دماغ( از نظر خوشی حال ها)
آغاز سال نوی میلادی رو هم چی؟ می ریم که داشته باشیم و تبریک و شادباش نیز عرض می نوماییم!
به اولین دیدگاه سال 2018 میلادی هم خوش اومدین... 2017 رو دیگه ول کن و ول کام!

بیش فعالان دیدگاهی:
لاله 17 مشهد
علی 17 سپید رود
زهرا سادات حسینی15
بانو از بم...

نقل و تنقلات محفل:
یک ) چه کارهایی رو فکر می کردین نمی تونین انجام بدین اما بالاخره انجام دادین؟ چه آرزوها و رویاهای دور دستی داشتین که الان براتون عادی شده؟ آیا این یک روال عادی است؟ این روند خوب است یا بد؟ کدوم آرزوی فعلی تون دست نیافتنی است؟ چرا؟

دو) (مرور دیدگاه 95) یک شیر در مسابقه شنا از یک ماهی قرمز شکست می خورد! ... یک دلفین توان مسابقه پرواز با یک گنجشک را ندارد! ... و یک طاووس در نبرد با یک کرکس حرفی برای گفتن نخواهد داشت! ... شما دقیقا کجای زندگیتان ایستاده اید؟ چقدر در پی کشف توان و استعدادهای خود بوده اید؟ آنها را به خوبی می شناسید؟ چرا؟ ... پس چن تا؟!

نازی 28.اردبیل:
موضوع دو روخیلی خوب شروع کردی آره هرکاری شرایط بخصوصی داره وهر شخصی تواناییهای منحصربه فرد... مأموری امروز یکی ازدوستام که چندوقته ترکیه زندگی میکنه اومد خونمون وای باورم نمی شد خیلی خوشحال شدم از اومدنش...توهمین حس خوبه غرق بودم که داداشم هم اومد خونمون وبهم گفت حال عموم خیلی بده...وحال خوبمو قشنگ پاک کرد...زندگی اینه دیگه شادی وغم میوه یک باغن!

منظرپاکنهادی/ گیلانغرب:
سلام. ممنون پیامم رو (بی نام 1 ) درج کردید. ان شاءالله بخش آشپزی هم به روزرسانی بشه. اون بخش رو هم خواندم و منتظرمی مانم. باتشکر.

زهرا به توان 2 :
من چون تا حالا کسی ازم نپرسیده آرزوت چیه ؟ دلت چی می خواد ؟ از موضوع این هفته یوخده هولیدم ...الان می گم تولو خدا یه فرصت دیگه بهم بدین ؟ اجازه نوک فکرمه الان یادم میاد... کجای زندگیم‌ ایستاده ام ؟ من خود، نقش اول فیلم زندگیمم! ... به هیچکدام یک از آرزوهایم نرسیده ام . خب چون بعضی وقتها یا خودم دست از تلاش برداشتم یا شرایط من رو مجبور کرده بی خیال بشم و الان خیلی برام عادی شدن و بعضی وقت ها که یادشون می اوفتم ( آخ کی من رو هل داد افتیدم ) خیلی از خودم تعجب ام می آد و خنده ام می گیره ...


لاله 17 مشهد :
ماموری من دارم در لحظه زندگی کردن رو یاد می گیرم. با خودم می گم اگه همش نگران باشم همین لحظه رو هم از دست می دم، اگه همه اش نگران باشم: چی میشه امتحانم؟ چی میشه آزمایشم... پس کی زندگی کنم؟ یه جایی خوندم آرزوهاتون رو یادداشت کنین شاید داشته های امروزتون آرزوی دیروزتون بوده، خداروشکر من به خیلی از آرزوهام رسیدم که فکرش رو نمی کردم مثلا هر ماه آزمایش می دم آرزو می کنم آزمایشم خوب باشه! خخخخ. آرزو کردم پیوند نکنن. شیمی درمانیمم تموم شه. آرزو کردم داداشم سربازیش زاهدان و سر مرز نباشه،آرزو کردم بتونم برم مدرسه درسم رو ادامه بدم ،الانم تنها یک آرزوی دست نیافتنی دیگه دارم و اون برنگشتن بیماریم هست! درسته که الانشم زندگی عادی ندارم و یادگاری های بیماری شاید تا ابد باهام باشه...اما... اما به همین نفسی که میاد و میره... راضی ام!

درنا:
خب بله، من خودم جز اون دسته از افرادی بودم که یه زمانی پیام نما رو می خوندم گاهی، پیام هم نمی فرستادم، بعدش تصمیم گرفتم پیام بفرستم ولی از بخش ها حمایت نمی کردم تا این که اون نظرسنجی رو گذاشتی و تصمیم گرفتم حداقل هفته ای یه بار از پیام نما حمایت کنم، مخصوصا جوابت به اون دو تا بی نام واقعا خوب بود. اگه حمایت نشه، باشگاهها و بخش ها تعطیل می شه و دقیقا به سرنوشت باشگاه هم اندیشان دچار می شن.

آسنات17رودان:
از بچگی آسم داشتم و باحملاتش خفگی رو به چشم دیدم! وقتی 3سالم بودافتادم تودریاخزر وحسابی آب خوردم! بعد12سالگی افتادم تودریای بندرعباس!خعلیی شوربود! ( مامور معذور: خب دیگه می مونه کجا؟ دریاچه ارومیه و نمک قم! اوه اوه! )

أه! بعدش دیگه فوبیای خفگی من بروز کرد. یه بارهم دخترخاله هام یه ربع قلقلکم دادن! نفسم بالا نمی اومد! رفتیم بیمارستان اکسیژن زدن، به خاطرکم خونی بود... خب همه استعدادهای من به دلیل جو نامساعد الان زیرخاکه! البته یه روزجوانه می زنه و ثمرمی ده! مطمئنم! استعدادا گه شناسایی نشه تلف میشه!

ندرجیا:
منده از بچگی یكی ازآرزوهام معلمی بود٬كه خیلی واسه اش تلاش كردم٬ حتی علوسك هام رو كنار هم می نشوندم واسه شون املا می گفتم، اونا هم مثل خودم املاشون ضعیف بود٬با ارفاق همشون بیست می شدن٬وروجكا!

مریم 18فروردینی خاص:
من الان دقیقا یه جای عجیب و غریبی تو زندگیم وایسادم یه جایی که خودمم نمی دونم با خودم چند چندم شاید هم بخاطر اشتباهاتیه که مرتکب شدم وحالا فکر و احساس عذاب وجدان اونا عذابم میده حلا ول کن .والا جونم براتون بگه که در پی کشف توان و استعداد های خودم تلاش کردم مثلا طراحی می کنم علاقه دارم و برای کشفش رفتم کلاس نویسندگیم که بد نیست شما یه موضوع بدی چهل صفحه برات مینویسم.

تنها / لرستان/ پرسپولیسی:
از کودکی عاشق رفتن به نظام بودم اما چند ماهه فهمیدم قدم مناسب نیست وکنار اومدم باش بله براورده نشدن آرزوهای من روال عادی است,اینکه رمان هام به چاپ برسن فعلی دست نیافتنی هستن چون حوصله امضا دادن ندارم خخخ.

لیلا / ته کلاسی:
دوباری هم هست این چاقی آخر دیدگاه عینه ملاقه! می خوره وسط ملاج بنده.

زهره 1379 سیرجان:
چه راههایی كه رفتم تا بفهمم: جز تو راهی نیست...

فاطمه 21 تبریز :
"خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست" محشر بود... رویاهایی که روزی دست نیافتنی بودن اما الان عادی شدن! خب آره خیلی زیادن ! یه روزی داشتن یه دوچرخه و اتاق مجزای مخصوص خودم آرزوم بود که الان چند برابر اون امکانات رو دارم ولی به چشمم نمی یاد! قبولی تو کنکور و ورود به دانشگاه، اعزام به مسابقات کشوری، قرار گرفتن تو محیط کاری و... عجیبه! حالا که خوب فکر می کنم انقدر غرق در آرزوهای گوناگون شدم که لذت واقعی رسیدن بهشون رو حس نکردم! چه تلنگر سنگینی!

زهرا بانو:
من یکی هیچی هم به چالش کشیده نمی شم! ... چون اصلا به موضوعات فکر نمی کنم.

مامور معذور:
یعنی الان آخر جمله ات هم یه شکلک در آوردیا ... خب عیب نداره که. الان من چند نفر رو می فرستم بیان سرکوچه تون/ در خونه تون! اهممم! موضوعات رو زورکی بریزن توی "حلق فکرت" ! ... عزیزم شما، موش خورده نشو! (همون موش نخوره سابق عاما من در آری)

زهرا سادات حسینی.یزد:
مختصات جایی که درون مغزم جستجو کردم: نیمه راه بحران نوجوانی نرسیده به جوانی میدان سردرگمی! کاشف استعداد های خودم شدم به خوبی هم شناختم ذات استعدادم رو! اما کسی لا تشویق "انا" و "زیرو" پشتیبانی "آی ام"! پاسخ جواب چرای شوما: چون معلم های ادبیات برامون چراگاه ادبیات درستیدن اما ینجه انشا نوشتن نذاشتن!

آذر22تهرانپارس :
انجام خیلی کارهارو در توان خودم نمی دیدم. بعد از شکستم فکرش هم نمی کردم بتونم ببخشمش...بتونم باز بخندم...ولی همت کردم و ازخدا کمک خواستم. با کمک خدا و مأموری و دیدگاهمون، به خودم اومدم...هیچ آرزو و رویایی ندارم که دست نیافتنی باشه. هر آرزویی داشته باشم می جنگم واسه برآورده شدنش.قسمتم باشه بهش می رسم اگه هم نباشه حتما خدا بهترش روآماده کرده برام.نا امید نشیم، نا امیدی برادر مرگه.

اسرا17نقده:
من قبلنا خیلی خجالتی بودم فکر می کردم غیر ممکنه من تو جمع حرف بزنم یا نظر بدم.اما آلان! زبون دارم این هواااا! خخخ اصلا دورهمی ها بدون من صفا نداره! یهو نمی دونم چم شد اینجوری عوض شدم. خخخ.

متکلم خموش:
( یا همون پیام اولی از نوع حرف دار!) نگران تکلم ما نباش مامور جان... زبون داریم، دو متر!

فائزه ... :
تازه وارد نیستم از روز اول که اومدید باهاتونم ولی زیاد پیام نمی دم حرفای این نوبت دیدگاه یه تلنگربود برام از این به بعد سعی می کنم حداقل هفته ای یه بار فسفر بسوزونم و تو بحثا شرکت کنم... فعلا که جهت یابم(جی پی اس) خاموشه. نمی دونم کجای زندگی خودمم! یا جایگاهم تو زندگی اطرافیانم دقیقا کجاست؟ ولی این رو می دونم که جهان به من نیاز داره! چرا؟ چون خالقم هیچ چیزی رو بی هدف خلق نمی کنه! و اعتمادی که خالقم دارم باعث میشه حتی اگه ندونم کجای زندگیمم بازم ادامه بدم.

مادر45گیلان:
همیشه دیدگاه رو می خونم پیام می نویسم ولی ارسال نمی کنم. می خواستم فقط خبر خوش بفرستم. حالم خوب باشه و بگم مشکل پسرم حل شد ولی هیچ کدوم نشد، بازخداراشکر که شماهاهستین به آدم انگیزه می دین. خداخیرت بده خیلی خندیدم.من هم بیشتر توی نظرسنجی شرکت می کنم بااین حرفات سرذوق امدم پیام دادم.شاید بگم چندوقته دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه باورنکنید... یعنی منم باید ناراحت می شدم؟ چون حرفات شامل حال من هم میشه/ ولی نمی دو نم چراخوشحال شدم. دوست دارم پیام بدم. آرزوهای قبلیم انگار سوء تفاهم بودن، الان فقط بچه دارشدن پسرم تنها و بزرگ ترین آرزوی منه، شایدم دست نیافتنی.

پژاره:
رویا که نه ولی هدف آیندم اینه که یک شرکت دانش بنیانه قوی وکارآمد راه بندازم،ایشالا میشه نه که فورا ولی حتما...

بانو/ بم:
اینجا یک مریضی اومده که مرغ ها تلف می شن! تصمیم گرفتم گاو گوشتی بیارم. چیه خب توقع داشتی با مردن چند تا مرغ عزا بگیرم؟!

رعنا 38 اصفهان:
آرزوی دست نیافتنی من در حال حاضر اینه که،صبح که از خواب بیدار می شم و بیرون رو نگاه می کنم ببینم همه جا رو برف پوشونده و هوا پاکه.از بس تو اصفهان هوا آلوده است و نفس کشیدن سخت شده خدا کنه آرزو به دل نمونیم بچه هام مشکل آسم دارن و بدون ماسک و زدن اسپری نمی تونن بیرون نفس بکشن،خدا خودش بهمون رحم کنه .

علی17رشت معماری:
یکی از کارهایی که روزی فکرشم نمی کردم انجام بدم نگهداری بابابزرگم هستش چون پیر و سالخورده شده و نمی تونه بعضی از کاراش مثل خرید و خیلی چیزا رو انجام بده من این کارا رو میکنم خیلی حس خوبیه وقتی که بهم میگه پیر بشی پسر...

وقتی بچه بودم آرزو داشتم یه گوشی هوشمند داشته باشم الان برام خیلی عادی شده بنظرم این یه روند عادی هستش این روند هم خوبی و بدی های بخصوصش را دارد یکی از آرزوهای الانم که بنظرم دست نیافتنی هست دروازبان پرسپولیس بشم استعداد هستا ولی امکانات نیست در حال حاضر دروازبان نوجوانان "سپید رود رشت" هستم که امیدوارم آرزوی دست نیافتنی من دست یافتنی بشه... در مسابقه شنا بین شیر و ماهی قرمز، قطعا ماهی قرمز پیروز هست چون ماهی در جایگاه خود قرار دارد و این شیر است که از جایگاه خود خارج شده!

حامد27 :
(پیام اولی) خیلی زود وارد بازار کار شدم وقت کشف استعداد نداشتم اما بعد ازدواج شرایط بهتر شد و حالا کسی رو دارم تا تشویقم کنه که استعدادم رو کشف کنم، فعلا به تازگی وارد دانشگاه شدم.

زهرا 17 اصفان:
یه جمله ای بود که می گفت: الان برای چیزی حرص می خوری که چند سال دیگه اصلا تاثیری توی زندگیت نداره! آرزوها هم همین طوری هستن،اگه به موقع و در جای مناسب خودشون بر آورده نشن،تاثیر خودشون رو از دست می دن... اوووه! انقدر داشتم آرزوهایی که الان دیگه بهشون فکر هم نمی کنم! آرزویی که به موقعش، درست وقتی آدم بهش نیاز داره، بر آورده نشه آرزو نیست که: شلغمه، شلغم!

مامور معذور:
بینندگان گرامی! به تذکری که هم اکنون از طرف اتحادیه شلغم کاران حومه و توابع و مرکز، به استثنای اون پشت/ مشتها، به دستم رسید توجه نومایید! :
بخور یه دونه شلغم / فرار کنه درد و غم! ... نباشه چنین نعمتی / زندگی بود نکبتی... (هووع) کشششش می اومد تا زانووو / اسمت می شد مماغو... نبود برات آبروو/ غیب می شدی پشت کوو! (کوه)

انصاری(خانوم خاص):
چون امسال انتخاب رشته دارم خیلی به توانایی هام فکر می کنم،استعداد فنی وکارای هنری صفر ولی تا دلتون بخواد درس حفظ می کنم.

شیما 16 گناباد :
یادم میاد بچه که بودم بزرگ ترین آرزو و رویای دوردستم خوندن و نوشتن بوده که الان مثل خیلی از چیزای دیگه زندگیم ، واسم "عادیه "!

دخمل زمستون:
من کلا دارم مسیر زندگیم رو تغییر می دم،فکرش رو نمی‌کردم امتحانام رو خوب بدم، منی که حتی ساعت هم درس خوندنم نمی رسید در عرض سه ماه به چهار و پنج ساعت رسید و داره بالا تر می ره، شاید این ساعت ها واسه خیلیا خنده دار باشه ولی واسه من یه دنیای دیگه ی ،هیچ ارزویی دست نیافتنی نیست، باور کنید... همه آرزو ها با رویا شروع می شود و همه رویاها بایک ترس تمام می شود!

مهتاب 18کرمانشاه :
شاید باورش واستون سخت باشه ولی تا الان به هیچکدوم از آرزوهام نرسیدم به "هیچکدوم" !! جدی میگم ، البته حتما مشکل از منه شاید آرزوهای من به درد نخور باشن وگرنه خدا که با من مشکلی نداره اصلا یجورایی نشدن و نرسیدن به آرزوهام عادت شده واسم ... به نظرم آرزو رو اگه بشه گفت که دیگه آرزو نیست! فقط یه آرزوی کوچیکم چاپ کتابمه هرچند چاپ کتاب آسونه ولی من دوست دارم کتابم مفید باشه نه گوشه کتابخونه ها خاک بخوره ، مردم ما هم که قربونشون برم اهل مطالعهههه!

فاطمه السادات حسینی19بندرعباس:
استعداد بازیگری رو به خاطر مخالفت بابا، سرکوب کردم اما استعداد اجرا وگویندگی رو هنوز تو وجودم دارم.

مهشاد / سراب:
استعداد کیلویی چنده؟ مامانم گفت تجربی خوبه پس باید بری تجربی، دیگه کاری به استعداد و... نداریم! تا زور گویی هست استعداد باید بمیررررره!

مامور معذور:
می دونین چیه بچه ها... واقعیتش اینه که ما شناخت درستی از هم نداریم! بدترش اینه که متاسفانه: شناخت درستی از خودمون هم نداریم! من درباره مهشاد هیچ قضاوتی نمی کنم. فقط من رو یاد یکی از عزیزانمون انداخت که:

همسن و سال شماست. یه بنده خدایی رو می خواست. خونواده مخالف بودن. یه جورایی به محاربه با خونواده برخاست! گفتنش قطعا مناسب شما نیست! با شرط خونواده یه مدت نامزد شدن! هنوز هیچی نشده بود، با کشته/ مردگی توی کل فامیل گشتن. دو ماه نشد فهمید طرف معتاد و رفیق باز و کذا و کذاست. گذاشتش کنار. گفت می خوام کار کنم. خونواده حمایت کردن. ماهم رفتیم محل کارش... همون شب که اونجا بودیم/ با رفیقهاش دعواش شد. یه دعوای بچه گونه.بعد اونهمه دادار و دودور کارش رو گذاشت کنار.خود من که هیچوقت این کار رو نمی کنم به خاطر جوونی و شور و شوقش تبلیغشون رو گذاشتم توی صفحه ام....

و بعد به هم خوردنش تازه سر سوزنی خونواده اش رو درک کردم! الانم تشریف بردن سراغ یه کار دیگه! خلاصه اش هر وقت یه پیامی رو خوندین که درباره کسی حرف می زد بدونین در بهترین حالت: فقط پنجاه درصد ماجرا رو ممکنه بدونین!...

بعله آدمها باید خودشون سرشون به سنگ بخوره تا بفمن، اونم شاید بفهمن! اما رگم زد بیرون که گاه در حق خونواده ها توی دیدگاه انقدر جفا و اجحاف بشه! و السلام علیکم و رحمت الله!

مهشاد / سراب:
( پیام دیگر مهشاد) من آرزوی خلبان شدن رو داشتم الان واسم بی اهمیت شده, تو گذر زمان اتفاقهایی می اوفته که اون چیزایی که قبلا واسه ات مهم بود/ بی ارزش میشه، متاسفانه "من چند روز فکرم درگیرخواسته ام میشه ولی بعدش بی خیالش میشم" حالا نمی دونم این خوبه یابد, روی یه چیزخاص تمرکزنمی کنم!

آرشام19زنجان:
(آهارمشکین) اوایل که به باشگاه پیام می دادم آرزوم بود بشم فعال باشگاه. من الان دقیقا وسط زندگیم ایستادم ،والا استعداد که چه عرض کنم ازهر دستم/ چندتا انگشت می باره. همه شون هم کشف کردم از انگشت کوچیکه بگیرررر تا انگشت شست!

ستاره 19 الشتر :
مامور بنده روز اولی که تصمیم گرفتم واسه دیدگاه پیام بفرستم ،تو دفترچه ام نوشتم ؛ امشب پیامم درج می شه، بعد بیش فعال می شم ،بعد کلا می شم جز فعالا... ودر آخرم مامور بهم زنگ می زنه !!! خب ببین طبق خواسته! ام پیش رفت .....اما الان 4 مورد دیگه نوشتم که بیشترش به درون خودم ربط داره که از دیدگاه یاد بگیرم.

فاطمه رضایی باغملکی :
اگه یکم به زندگی و امکاناتی که داریم توجه کنیم متوجه می شیم که یک روزی آرزوی داشتن اینا رو داشتیم ولی الان برامون عادی شدن، آرزوهایی که الان یادمون رفتن چقدر واسه داشتنشون رویا پردازی میکردیم شاید دلیلش جایگزین شدن آرزوهای جدیده ... اول راهنمایی زنگ انشا معلمم گفت دختررر تو استعداد نوشتن و شاعری داریاااا، از اون موقعه این استعدادم رو کفش ببشقید کشف کردم، حالا مامورکم ، آدم استعدادی داشته باشه اما‌ پشتکار نداشته باشه وکسی حمایتش نکنه خوب لافایده دیگه. دیدم کسانی رو كه بهترین استعداد، در زمینه هایی داشتن اما به خاطر فقرمالی نتونستن پیش برن، این خیلی ناراحت کننده س برای من.

فاطمه قادری17 :
سالهاست کارم شده است دنبال باد دویدن تا شاید آرزوهای بر باد رفته ام رو پس بگیرم... بیشتر دوستام می دونن که من عشق تهرون رفتن رو دارم واسه همین همیشه یکی از آرزوهای من اینکه تو تهرون زندگی کنم ولی من خودم میدونم که اگه هیچ تلاشی نکنم صد سال سیاه دیگه هم رنگ تهران رو نمیبینم وای خدا اگه من تهران دانشگاه قبول بشم چی میشه نور علی نور میشه.

لاله 22 گهرو:
من الان ته خط زندگی هستم وهیچی هم واسم مهم نیست!

فوزی دخترکوردسرپلذهاب:
ماموری جون ما الان دقیق رو نقطه صفر ایستادیم! چون نه خونه داریم نه زندگی! آواره آواره ایم! قبل از این زلزله شوم، یه عالمه آرزو داشتم اما الان تنها آرزوم بازسازی خونه مونه... به امید خدا.

فرزانه نصرالهی/ دختر کورد:
مامور آخه این چه موضوعاییه که می ذاری؟ بعد توقع داری بیش فعال هم داشته باشی؟ ...چن وقته دیدگاه اصلا به دلم نمی شینه. شما باید موضوعات بهتری بذاری, موضوعای بهتری بذار.

مریم یلوه: (پیام اولی)
وا ! مامورجان ، لطف کن موضوع هارو ساده ترتر بگی! منده پس از خواندن موضوعات مبارک دیدگاه فهمیدم که استعداد خاصی در رمز گشایی دارم! چرا اینجوری نگاه می کنید؟ خانواده نشسته ها .

مامور معذور:
ما همیشه به گوش جان، نیوش کردیم همه بیانات شما رو، فلذا دوستان پیشنهاد بدین! فقط موضوع پیشنهادی، در حد دوست داشتین کدوم رنگ رنگین کمون باشین و اینا نباشه!... لطفا... نذارین توی انظار عمومی، کف آلوده و شکوفا... غش کنم! ... لطفا!

سیده آرمیتا28مازندران:
بزرگ ترین آرزوم سلامتیم بودکه هیچوقت فکرنمی کردم خوب بشم.ولی به لطف خداسلامتیم روبدست آوردم.شایدهرکسی نتونه درک کنه این قضیه رو؛ولی یه زمانی بودیه عالمه آرزوهای قابل دسترس داشتم که انقدراین آرزوهام کوچیک بود حتی ازگفتنش هم شرم دارم! ... یه زمانی بودواسه ی آرزوی دست نیافتنیم خیلی پافشاری کردم؛قسمت نبودآرزوم محقق نشد.منم تسلیم مشیت خداوندشدم وپذیرفتم.دیگه هیچوقت به آرزوهای دورازدسترسم فکر هم نمی کنم!

عاطیناز 22:
من دقیقا توی نقطه سرنوشت ساز زندگیم هستم! چون می خوام با تمرین دوباره تمرکزم رو بدست بیارم. اتفاقات اخیر تمرکزم رو از بین برد و همه اش توی فکر بودم توانایی هام رو قبلا کشف کردم اگه تمرکزم دوباره زنده بشه دنیام خود به خود ساخته میشه.جواب سوال یک هم محرمانه است: نمیگم!

الهه/کرمانشاه؛
خداقوت،من هشت سال پیش کاری روکه فکرنمی کردم توان انجامش روداشته باشم وظایف مادری بودواقعا تصورم این بودکه ازعهده این وظیفه بر نمی یام،اوایل هم واقعا تنهایی سخت بود. چون کرمانشاه نبودیم وسنم هم کم بود اما با تمام سختی هاش،شیرین ترین روزهای زندگیم بود... بزرگترین آرزوم به عنوان یه مادرسلامتی وخوشبختی وعاقبت به خیری گل پسرمه،اما آرزوی دست نیافتنیم (به خاطرمشکلات هشت سال پیش و دلایل پزشکی که یه بار براتون نوشتم) داشتن یه دخترنازه، چون همسرم عاشق بچه است مخصوصا دختر،البته راضیم به رضا و مصلحت وحکمت خود خودصاحب مجلس،اما شرمنده همسرم هستم.....

آلیلیا26چالدران:
درگذشته آشپزی کردن آرزویی دست نیافتنی برام بود. همه اش برام سوال بود: مامانها چه جوری چندتا غذاباهم می ذارن؟ بدون اینکه دستورپختشون رو قاطی کنن ولی الان خودم یه پا آشپزم... ازدواج،مادرشدن،خاله شدن آرزوهام بودن که الان عادی شدن برام. آرزوی فعلیم هم خوب شدن سردردهام وعمه شدن می باشدکه هردودست نیافتنی اندچون نه میگرن درمان قطعی داردنه داداشم قصد ازدواج.

مامور معذور:
بیا ! کی بود می گفت توی دیدگاه به عمه ها کم مهری شده؟! الان آرزو از این خفن تر؟ فکر کن: شما آرزوت چیه؟ می خوام عمه بشم! عمه جان، خو شماعجالتا تمرکزت رو بذار روی پله اول خوار شووور شدن! عمه گی هم به وقتش گوارای وجودت می شه! یارو هر شب می رفت دعا و قسم دادن و غیره و غیره!... که توی قرعه کشی بانک برنده بشم! عمه رییس بانک اومد به خوابش که: جان عمه ات برو اولین کار برو یه حساب باز کن خو! پدرما رو در آوردی!

رهابانوی گل:
آرزوها هیچوقت نبایدعادی بشن. هرچیزی برای آدم عادی بشه دیگه واسه من که هرتغییرکوچیک تو زندگی می تونه خیلی هیجان انگیزباشه.آرزویی که عادی شده باشه دیگه وجود نداره. احساس می کنم آرزوها وقتی دست نیافتنی می شن که بخواییم بهشون بچسبیم ومدام روشون پافشاری کنیم، اونوقت هم خودمون خسته می شیم وهم اونا ازمون فراری میشن. ازیه جایی به بعد آرزوهاتون رو رها کنید تا روزی به وقتش بتونید بهش برسید. اینجوری آرامش بیشتری داریم.درحال حاضر آرزوی دست نیافتنی ندارم چون اعتقاد دارم هراتفاقی توی سرنوشت من باشه می افته. گاهی ازجایی میاد که فکرش هم نمی کنی.

سپیده/22/شهرقدس:
من دقیقأ جای خیلی خوب و درستی از زندگیم ایستادم. الان دقیقا بگم کجا؟ بگم که میاین وایمیستید جای منم تنگ می کنید! برو عامو ده برو ده! ... اکثر کارارو فکرمی کنم که ازپسش برنمیام، اما بعدش خیلی درست وصحیح انجامش می دم،کوچیکترینش همین سمینار بوده که فکرمی کردم نمی تونم و می خواستم بی خیال نمره اش بشم اما دلوزدم به دریا وشروع کردم ، یکی از آرزوهام بوده که داروسازبشم،که هنوزعادی نشده برام ودوباره تلاش می کنم وارشد بیوتکنولوژی داروسازی زدم که ان شاء الله قبول شم این دفعه .خو آرزو برجوانان عیب است آیا...

زهرا27 همدان:
من حتی تصورش نمی کردم دوچرخه سواری یاد بگیرم آخرش موفق شدم از بچگی تنها آرزویم این بودکه سوارقطاربشم که الان برام عادی شده سه بارتجربه اش کردم البته که برام خوبه است آرامشی که تو قطارهست تو ماشین خودمان نیس تنها آرزوی من سفربه ماه است که هیچوقت برآورده نمیشه.

سامیار/18تهرون:
من هیچ وقت فکر نمی کردم برم سربازی ولی الان توپادگانم کامیارم سلام میرسونه داشتن ماشینی که مال خودم باشه ولی الان عادی شده این روند به نظرم بده فعلادیدن کارت پایان خدمت واسه من و داداشم رویاشده!

زهرا 21 اردبیل:
من که اصلا آرزوهام واسم عادی نشده اتفاقا وقتی به آرزوهایی که بهشون نرسیدم فکرمی کنم بیشتر حسرت می خورم.ولی یکی از آرزوهای بزرگم که بنظرم بیشتر شبیه یه رویاست تایه آرزو...داشتن یه رستوران خوبه که سرآشپزش خودم باشم.یکی از آرزوهای دیگه که ازاولی هم واسم مهمتره رفتن به کربلاست.یعنی اگه یه ساعت ازعمرمم واسم مونده باشه دلم میخواداون لحظه روکربلا باشم.خداقسمت هممون کنه...

فاطمه10آبان:
من هرتصمیمی که گرفتم بهش رسیدم و انجامش دادم و تنها آرزوی دست نیافتنیم دانشگاه رفتنه که فکر نمیکنم بهش برسم. گیتارزدن و رفتن به باشگاه در رشته تکواندو و والیبال و داشتن یک کتابخانه فعلا از آرزو ها و اهداف من هست.

ریحانه18تهران:
آرزوی من شهادته...و بهش نمی رسم مگر با حفظ چادر زهراییم...

مارال 15 رشت :
من فکرش هم نمی کردم یه روزى بتونم در دوومیدانى موفق بشم، همیشه ازش فرار میکردم.ولى یه روز شانسى تو کلاسمون اول شدم، بعدش تو مدرسه و الانم تو منطقه...واقعا خیلى برام عجیبه.قبلا آرزو داشتم که خونمون درختاى زیادى داشته باشه و پر از گلهاى رنگارنگ باشه، 8ساله خونمون اینجوریه، نمیدونم کى واسم عادى شدن، ولى دیگه اصلا نگاهشون هم نمیکنم.در حال حاضر آرزوى من خوب شدن همسایه پیرمون هست که امیدوارم برآورده بشه.

پریا ترک قیزی:
ماموری پول درد آدم رو خوب نمی کنه. اصلا ماموری این موضوع یک رو بردار خواهشا. نمی خوام یادم بیاد آرزوهایی که هیچوقت بهشون نرسیدم! می فهمی؟ آرزوهام واسه این و اونه. منم باید نگاه کنم بگم خدا آرزوی من بودا، نه دیگرون... مثلا امروز تولدمه ولی تا دلت بخواد گریه کردم الکی خودم رو می زنم به شاد بودن. فقط به خاطر خوشی مامانم که همه زندگیمه!نمی خوام ناراحت بشه به خاطرم،خواهشا این موضوع یک رو بردار. من که آرزوهام نرسیدم، مبارک دیگرون......

سیما 19:
.....راستی "....." بالاخره باباییم رو راضی کرد برای "....." بیان خواستگاریم. 24 امتحانام تموم میشه. همون روز قراره حرفامون رو باهم بزنیم.... یه غم بزرگی تو دلمه چون خیلی ها با این وصلت راضی نیستن با این حال هر چی خدا بخواد همون بشه .

آبجی کوچیکه28:
من چون فرزندآخر خانواده ام انگار نمی خوان باورکنن که منم بزرگ شدم. هرکاری رو که میخوام انجام بدم اول بهم میگن تو نمی تونی! یعنی آبکش کردن برنج رو هم اوایل مادرم نمی ذاشت انجام بدم... ولی بالاخره من درآشپزی و خیاطی حسابی خودم و به اطرافیان ثابت کردم....

محمد27:
زمانی آرزوهایی داشتم اما انقدر دست نیافتنی بودن در عالم حقیقت که قید همشون را زدم!

فاطمه 17 کرمان:
من دقیقا همون ماهی قرمزم که آرزوی دست نیافتنیم اینه که برم فضا!

مبینا17همدان:
آرزوی دست نیافتنی که نمیشه گفت ولی من با اینکه تو تیزهوشان درس میخونم و معدلمم بالاعه ولی ترازای آزمونام چیز دیگه ای میگه و من برای رسیدن به پزشکی کاملا نا امید شدم... در اینکه هرکی یه استعداد خوب و خاص داره شکی ندارم و من هم از این قاعده مستثنا نیستم!یه استعدادهایی تو عکاسی دارم ولی هیچ وقت دنبالش نرفتم ولی میدونم یجا اون ته مها هست!

فاطمه یوسفی18همدان:
تاجایی که کشف کردم استعدادوتوانایی خاصی نداشتم تاحالا خخخخ.

عاطفه 28 اصفهان:
همیشه بزرگترین آرزوها دست نیافتنی تر هستن. یک روانشناس بالینی میگه: کسی که به دنبال آرزوهای دست نیافتنی و دور از واقعیت هست از سلامت روانی کمتری برخورداره. آرزو نباید از منطق و واقعیت دور باشه.
... امام صادق (ع) نیز می فرمایند: هرکس کاستی های خود را بررسی نکند پیوسته در کاستی می ماند... دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای آن احساسات مهارنشدنی حالا اما… دخترک درونم چه بی هوا اینقدر بزرگ شده چه قدی کشیده طاقتم چه شیشه ای بودم روزی، حالا اما… به سخت شدن هم رضا نمیدهم فقط به سنگ شدن می اندیشم؛ اینگونه اطمینانش بیشتر است!

یگانه 15 :
مامور خداوکیلی هر طرفی که هستی نری تو خیابوناها آخه شما هم یه جورایی اموال عمومی حساب می شی!

محدثه بچه اراک:
ما آدما خیلی عجیبیم! یه آرزو و خواسته که داریم کلی براش تلاش میکنیم، خودمونو به درو دیوار میکوبیم، زمین و زمان رو به هم میدوزیم تا برآورده شه! بعد وقتی به دستش آوردیم اولش ذوقشو داریم بعد مدتی شوتش میکنیم تو انبار ذهنمون! و وقتی دوباره از دستش میدیم میشینیم و غصه میخوریم که ای کاش دوباره باشه…

مامور معذور:
رفقا خب خب خب
تررررررمز!

آخرشه... بفرمایید . خوش اومدین! ( این عزیزانی که کرایه خدمتشون نیست، لنگهای زیر صندلی رو بردارن و مشفقانه / رفیقانه / دلسوزانه مشغول شن، آ باریکلا. دیگه ببخشید اینجا ظرف نداریم بدیم زحمتش رو بکشین!)

اهم اهم! امید آنکه در شناخت "خویشتن خویش مون" کوشا تر و در یاری جستن از "خود خودش" با ثبات قدم تر تر باشیم! که فرافکنی و توجه به نداشته ها و من نبودم و دستم بود: چی؟ لا فایده و العاقبت و الانجام و المزه! ...

یه گلدون رو از فسقلی بودن بکنی قدر چنار، چقدر کیف داره؟ خعععلی ... حالا از اول یه چنار داشته باشی یه شاخه هم بهش اضافه بشه، چی؟ ... ای، باشه، توهم خوبی! ( حالا اینهمه مثال، چنار چی بود این وسط بالام جان؟!) چیزه! خدایا این لوبیای معرفتمون رو چنارررر، بگردان!

خوش به حال اونایی که " من" زندگی شون هرجاکم و کوچیک و ناقص و فانی و محدود هست از بزرگی و وسعت و کمال و بقای لامتناهی " او" مدد می گیرن و لنگ لنگان یه قدم جلوتر می رن از اون جایی که بودن!

خیلییییی التماس دعا
و خیلی ارادت
یاحق...


به تنگ، همچو شرر از بقای خویشتنم
تمام چشم،ز شوق فنای خویشتنم
ره گریز نبسته است هیچکس بر من
اسیر بند گران وفای خویشتنم!
(چرا ز غیر شکایت کنم،که همچو حباب
همیشه خانه خراب هوای خویشتنم!)
سفینه! در عرق شرم من توان انداخت
ز بس که منفعل از کرده‌های خویشتنم!
ز دستگیری مردم بریده‌ام پیوند
امیدوار به دست دعای خویشتنم
ز بند خصم به تدبیر می‌توان جستن
مرا چه چاره، که زنجیر پای خویشتنم
به اعتبار جهان نیست قدر من صائب
عزیز مصر وجود،از نوای خویشتنم
صائب تبریزی

انتقاد، پیشنهاد و حمایت دررابطه با دیدگاه:
پیامک به شماره: 30000162
تماس در تهران:162و سایر شهرها 2781-021
تلفن گویای شبکه پنج:
27865000 (021)

نظرات   

 
+4 #177 ماریه رستم زاده 20 1396-10-16 23:40
ماموری ترو خدا یه خنده ی جدیدتر بکشف خو...یوهاهاهاهی هو که دیگه خز شده، از خخخخ هم که بدت میاد...خو ما چه کنیمممممم؟
نقل قول
 
 
+3 #176 ماریه رستم زاده 20 1396-10-16 23:39
نقل قول کردن رها:
نقل قول کردن هیله خسرجی۲۰ازشوش:
نقل قول کردن مهسا حیدری 17 ورامین:
نقل قول کردن هیله خسرجی۲۰ازشوش:
آقا همه گفتن منم میگم ، به جان خودم منم از حرفای مامورکم هییییییچی نمیفهمم :cry: :cry: چندین بار هم بخونم بازم نمییفهمم :P

هیله جونم مگه نگفتی جمعه سایت بروز نمیشه پس چرا شددد :cry: :cry:

خو از ماموری هر کاری بگی بر میاد دلش واسمون تنگ شده طاقت نیورد واسه همین بروز کرد خخخخ :lol: :lol: والا منم تعجب کردم که مامور سایتو بروز کرده . آخه معمولا تا اونجایی که من میدونم بروز نمیشد .




مأمور است دیگر دوست داره قافل گیرمون کنه
8) 8) 8)

یکم بیشتر همت کنین همین کامنتو هی نقل قول کنین پشت سر هم و طولانی ببینیم چی میشه؟؟؟یوهاهاها هی هو
نقل قول
 
 
+3 #175 ماریه رستم زاده 20 1396-10-16 23:35
نقل قول کردن مهسا حیدری 17 ورامین:
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
این پیام صرفا جهت رواعصاب رفتن ماموری بود و هیچگونه ارزش دیگری نداشت :D

حالا هی خخخ خخخخ کنین که ماموری دیگه کامنتای منو تایید نکنه و بگه تو بودی که یاد همه انداختی که من از خخخخ بدم میاد . والا...خخخ
نقل قول
 
 
+2 #174 عاطفه19بوشهر 1396-10-16 22:18
نقل قول کردن فاطمه باغملکی:
سلام ماموری جانم ، شاید هیچ کدومتون
نتونین تصور کنید ک چقدر تو و بچه های
دیدگاهی رو دوست دارم ،
اسم نمیگم ک یکی از قلم بیفته
و بگه منم دیدگاهی هستما ،چرا منو نگفت
از ۲ دی اومدم سایت ....
خیلی هم دوستون دارم
اما از یه نفر ک خودش میدونه
کیه بدجور ناراحتم ، :roll: :sigh: :oops: :oops: خیلی بد
دلم رو شکستی خواهرجان
مهم نیست ک اومدی وبلاگم شخصی چی
گفتی... دیدم کامنتت رو
تاییدش نکردم و نذاشتم
ک بقیه ببینن ک تصوری
ک نسبت بهت داشتن
تغییر کنه ، با حرفات خود
اصلی تو نشون دادی.
بازم اینجا نظر میذارم
برام مهم نیست ک
چی بگی عزیزجان.

آجی جان نمیدونم چی گفته.ولی آجی جانم به دل نگیر دل یه دیدگاهی بزرگه میدونم تو میبخشی نه بخاطره اون بخاطره اروم شدن دل خودت آبجی جونم ببخش تا آروم شی
نقل قول
 
 
+4 #173 ماهور 20 تهران 1396-10-16 17:55
به به صحبت از استاد شهريار شد
اون غزلي كه سخاوت گفت و اين يكي به نظرم از بهتريناس????????

برو اي ترك كه ترك تو ستمگر كردم
حيف از آن عمر كه در پاي تو من سر كردم
عهد و پيمان تو با ماو وفا با دگران
ساده دل من كه قسم هاي تو باور كردم
به خدا كافر اگربود به رحم آمده بود
زان همه ناله كه من پيش تو كافر كردم
تو شدي همسر اغيار و من از يار و ديار
گشتم آواره و ترك سر و همسر كردم

آقاي چاووشي هم خوندنش
شعري بي نظير با صدايي بي نظير
نقل قول
 
 
+2 #172 فاطمه باغملکی 1396-10-16 17:43
نقل قول کردن زهرا سادات حسینی.یزد:
نقل قول کردن فاطمه باغملکی:
موضوعات پیشنهادی من:
چقدر خودتون رو برای
بعضی اتفاقات و حوادث غیرمنتظره اماده کردید؟منظور: آیا خودتون و خانواده تون و‌خونه تون و...رو بیمه کردین!؟
دوراز جون خودتون و خونه تون
خونه اتیش بگیره ،
بعدش چ میکنید؟ باید یه
بیمه ای باشه ک بعد اون حوادث
تضمین کنه ادامه زندگی شما رو
و.... و ساخت خونه جدید با پولی‌ ک بیمه
بده واینا ،اره و اینا عمه م اینا

ببشقید ولی بنظرتون جواب سوال تون در خود سوال نیست؟
ولی خب نظر شما روی سر ماموری خان جا دارد 8)
خوب مگه جلسه
امتحانه ک جواب رو رسوندم؟
واسه مثال این شکلی گفتم،
ماموری لطفا این بار این
کامنت م رو بذار ،آقربونش
نقل قول
 
 
+2 #171 هیله خسرجی۲۰ازشوش 1396-10-16 17:23
نقل قول کردن فاطمه باغملکی:
سلام ماموری جانم ، شاید هیچ کدومتون
نتونین تصور کنید ک چقدر تو و بچه های
دیدگاهی رو دوست دارم ،
اسم نمیگم ک یکی از قلم بیفته
و بگه منم دیدگاهی هستما ،چرا منو نگفت
از ۲ دی اومدم سایت ....
خیلی هم دوستون دارم
اما از یه نفر ک خودش میدونه
کیه بدجور ناراحتم ، :roll: :sigh: :oops: :oops: خیلی بد
دلم رو شکستی خواهرجان
مهم نیست ک اومدی وبلاگم شخصی چی
گفتی... دیدم کامنتت رو
تاییدش نکردم و نذاشتم
ک بقیه ببینن ک تصوری
ک نسبت بهت داشتن
تغییر کنه ، با حرفات خود
اصلی تو نشون دادی.
بازم اینجا نظر میذارم
برام مهم نیست ک
چی بگی عزیزجان.

اون کیه که فاطمه جان ما رو ناراحت کرده ؟؟؟ :sigh: :o عزیزم مشخصه که خیلی ناراحتی ، اینجور آدما شخصیت واقعیشون رو نشون میدن تو غصه نخور . ما هم خیلی دوست داریم :roll:
نقل قول
 
 
+2 #170 درنا 1396-10-16 17:15
نقل قول کردن فاطمه باغملکی:
نقل قول کردن عاطفه اصفهان:
وقتی بچه ها میگن مامورک من یاد بچه چهار ساله میفتم. خو نکنید با مامور بیچاره همچین ! :lol: :lol: :lol:
:lol: عاطفه جان،این
(ک ) متفاوته ، ک محبته ،دوست داشتن :roll:


بله، این فرق داره. شما تصور بفرمایین که بنده به مسئولان باشگاههای دیگه هم ک محبت اضافه می کنم به آخر اسماشون، کاپک، داداشک و همرازک. باغملکی جان جانان، ( فاطمه نمی گم که بدونی منظورم تویی) چقدههههه من با نمکم.
نقل قول
 
 
+3 #169 درنا 1396-10-16 17:09
فاطمه یه باغملکی جان عزیز، غمت رو نبینم :cry: چرا ناراحتی؟ بیخیال، این جور چیزا پیش میاد، گریه نکنیااااا، ما دوست داریم، مخصوصاً از وقتی اومدی سایت بیشتر باهات آشنا شدم و ازت خوشم اومده. واییی ببین مسولای باشگاهها چی می کشن. دوستان با هم مهربون باشیم، حتی اگه از یکی خوشمون نمیاد لزومی نداره بهش بگیم. فاطمه جان ناراحت نباش، منو هم خیلیا دوست ندارن. عوضش خیلیای دیگه دوسمون ندارن مگه نه آبجی کوچیکه؟ :lol:
نقل قول
 
 
+14 #168 محمدم 8 آبانی 1396-10-16 16:56
تصور می کنم اگر کسی روزی یک ربع ساعت، فقط در زندگی خود باشه و بیندیشد که آن را اصلاح کند، هر ماه زندگی او بهتر از ماه گذشته خواهد بود
نقل قول
 
 
+5 #167 ماهور 20 تهران 1396-10-16 16:55
سلام سارا جان و همه ديدگاهياي عزيز

اعلام حضوووور :P

آبجي سارا لطف داري،شرمنده ام مي كني
من هستم يكم سرم شلوغه فقط ;-)
نقل قول
 
 
+2 #166 زهرا سادات حسینی.یزد 1396-10-16 16:52
آقایون داداشام گفته باشم
شاید ماموری امشب یک عدد از اون داستانای تخیلی بگنجاند اندرون اول باشگاه :-)
ماموری پلیز وان قصه قشنگ قشنگ
تولوخدا :-*
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


تمامی حقوق این سایت متعلق به سازمان صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران می باشد