• slide-0.jpg
  • slide-2.jpg
علم و دانش
روانشناسی موفقیت
کسب و کار
حقوق و قوانین
شعر و داستان
لبخندانه
باشگاه دیدگاه
دستور آشپزی
یادداشت های سلامتی

دیدگاه 16 دی

جالب انگیز:
یک عمر در انتظاری تا بیابی آن را که دلت را درک کند و تو را همان گونه که هستی بپذیرد، و عاقبت در می یابی که او از همان آغاز "خودت" بوده ای!
ریچارد باخ

سلام همراهان جان / ای جاااان
در مورد مشکل فنی چهارشنبه بسی عذرخواهی می کنم، همونطور که قبلا هم گفتم مشکل خونده نشدن شناسه ها (کاراکترها) نه در دیدگاه بلکه در صفحات قبلی دیدگاه هست گاها" ... که این نوبت به اخبار اقتصادی مربوط می شد... همه صفحات باید خونده و لود بشن تا برسه به صفحه بعدی..

بی نظم هستیم اما نه دیگه انقدر، چراکه دیدگاه از ساعت شش و نیم روی سایت پیام نما تقدیم شده بود... در مورد موندن و رفتن دیدگاه هم هیچوقت هیچ قولی ندادم و نمی دم چون دست من نیست... اگر کسی قولی بهتون می ده انجامش هم با خودشه... حرف من اینه که از لحظاتی که هستیم لذت ببریم و فکر فردای نیومده نباشیم... تا وقتی که توان و امکانش باشه در خدمتم باقیش با منده حقیر نیست... با فکر فردای نیومده امروز رو نباید تلخ کنیم... به هر حال هر آمدنی را رفتنی است... اصرار و گیر دادنهای رفقا برای تضمین رو نمی فهمم... زندگی تضمین بردار نیست! شونصد میلیون بار... خب بریم که داشته باشیم؟ رفتییییییییم!

ملاحظات دیدگاهی:
لطفا پیامها با رعایت فاصله بین کلمات، نقطه و ویرگول گذاری، کامل نوشتن کلمات خصوصا حروف ( که، به، را و ... ) در چند پیام/ نه یک پیام طولانی، راجع به موضوعات، مطالب و پیامهای فعلی و قبلی دیدگاه... و خلاقانه و همراه با مشخصات شما در ابتدای "هر پیام" ارسال شوند... پیشاپیش و پساپس از درک، فهم، همراهی، همکاری، همیاری و بذل توجه و محبت شما سپاسگزاریم!

موضوعات مورد بحث:
یک) آیا هر از گاهی احساس می کنید که دیگران قدر شما را نمی دانند؟ اطرافیان شما، آدمهایی نمک نشناس و بی معرفت شده اند؟ دلتان از دستشان می گیرد که چرا قدر خوبی های شما را نمی دانند؟ لطفا شرح حال تان را بنویسید و بگویید چه باید کرد؟ راه حل و راهکار شما چیست؟

دو) فرق رفتارهایی که بر اساس آرامش و انرژی درون انجام می شوند با کارهایی که به خاطر آرامش، شادی، انرژی، توجه ، تایید ، خوشایند ، خوشامد و ... سایرین ( هر چیز و هر کسی بیرون از وجود شما) شکل می گیرد در چیست؟ شما بیشتر اهل کدام رفتارها هستید؟ اولی یا دومی؟

همدلان و باحالان دیدگاهی:
شافیه کرد پیرانشهر
علی 24 تهران
مبینا 17 همدان
شیما 22
و مریم 20 قم

درنا 24، تبریز:
مامورک تو وبلاگم نوشتم ولی گفتم مختصرش رو به تو بگم. آقا سر اون شوخیه آفتابه ات، من یاد دایی بابام افتادم، یه مغازه داشت، دوغ دست ساز می فروخت. از آب و آفتابه توالت عمومی ای استفاده می کرد که روبروی مغازه اش بود، تازه اون زمونها دوغ ها رو هم می ریختن تو این شیشه ها، بعد این که دهنی می شد به وسیله ی چند قطره آب و دو انگشت مبارک، دهنه ی بطری ها رو هم می شست. خخ. ولی عجیب خوشمزه بود. متأسفانه الان به عمق فاجعه دارم پی می برم. اگه الان زنده بود، تو رو یه شیشه دوغ، مهمونت می کردم، قبول نمی کردی، واقعا دلخور می شدم. یوهاهاهاهااااا. خخ.

درخشان از قرچك:
سلام مسئول جان. یه خواهش دارم : یكم عفت كلام داشته باش! درسته شوخى می كنى اما ارزش كارت پایین میاد. سپاس

مهدی رمضانی 19 بجنورد:
بیا اونقدر گفتیم نسخه سانسور شده فیلم ها رو از سایتهای قانونی بخرید و دانلود کنید، و دانلود نکردید که شد اتفاق شبکه کیش ، حالا که دو سه تا کارمند اخراج شدن و رئیس #شبکه_کیش هم ترفیع درجه گرفت و شد معاون امور استانهای صدا و سیما خوب شد؟ با این اوصاف دیگه هیچ شبکه ی استانی در امان نیست (لبخند شیطنت آمیز)

مینا از سنندج:
(پیام اولی) بله خیلیا نمک خوردن و نمکدون شکستن. من خیلی به مادرشوهرم اینا کمک میکنم بخدا بهار میشه تا پاییز توباغشون با پسرم کمکشون می کنیم از اول مهر همسرم بیکارشده یه هزارتومن نذاشتن کف دستمون اونا وضعشون خوبه ولی خب ادم یکم خوبی جلوچشمش باشه بد نیست هیچی توخونه نداشتیم یه تیکه طلای کوچیک داشتم دادم همسرم فروخت واسه مایحتاج خونه طفلی همسرم خیلی شرمنده شد ولی منم هی دلداریش می دادم ولی الان دیگه دستم اومد که منم چطوری باهاشون برخورد کنم برامون دعا کنید.

امیر۱۷الشتر:
یه جا شنیدم که:اگه فردی خدمتی برای خلق انجام بده و انتظار داشته باشه همه بهش بگن خیلی ممنون دستت درد نکنه و از این حرفا پاداشش فقط همون چیزی میشه که "خلق" بهش میدن و تقریبا خودش رو از پاداش "خالق" محروم میکنه.البته هیچ کس جای دیگری نیست و شرایط فرق میکنه... در مورد موضوع دو بگم که بیشتر اولی چون دقیقا نقش سنگ صبور رو دارم و هرکی میرسه باهام درد دل میکنه و راحت باهام رفیق میشن.

گلچهره از گرگان:
درمورد موضوع یك یه دختر عمودارم مثل خواهربودیم رازدار بودیم حرف دلامون میگفتیم هرروزه باهم بودیم تااینكه ازدواج كردورفت دریغ ازیه پیام بی معرفت شده كلا منو فراموش كرد.

اسمم درج نشه:
همه میگن تقصیرخودم بود که از همون اول، دست به جیب شدم! شاید اگر پس انداز بلد بودم،الان وضع زندگیم این نبود. بخاطریه سری مشکلات کاری و به پشتوانه درآمد (هرچند کم) من،خونه نشین شد.حالا دیگه کل بارزندگی، رودوش منه.اما دریغ از قدردانی یا حتی یه تشکر زبانی.انگارکه دیگه تلاش من برای گذران زندگی، (اونم بتنهایی) وظیفه ام شده...

فاطمه 21 ابهر :
موضوع 1. هراز گاهی نه ! هیچوقت قدر من رو ندونستن ...هیچ وقت قدر خوبی ها و استعداد های منو ندونستن. متاسفانه هیچوقت بهم فرصت ندادن تا خودمو نشون بدم ... مهارت ها و استعدادهایی داشتم و دارم، که به دلیل سخت گیری و تمسخر اطرافیانم ، هرگز علنی نشد !

محدثه 20 آبدانان:
عرض ارادت، بله مامور محترم برام پیش اومده که کسی قدرمو ندونه ولی گفتنش چه فایده، حتی به زبون آواردن که پیشرفت من چه نفعی به حالشون داره ولی مهم نیست اونقدرها به خدا امید دارم که بتونم یه قهرمان باشم. حلالم کن ماموری... واسه ادامه تحصیل تومقطع کارشناسی دانشگاه تهران از شما و دوستان عزیزم خداحافظی می کنم آخه ورودی بهمن قبول شدم!

محدثه 16 البرز :
سلام . بخاطر حرف مردم فلان رشته تحصیلی رو انتخاب میکنیم بخاطر حرف مردم دانشگاه میریم بخاطر حرف مردم ازدواج میکنیم و مراسم عروسی خفن میگیریم بخاطر حرف مردم بچه دار میشیم و بزرگ که شد در کلاس های فلان و بهمان ثبت نامش میکنیم بخاطر حرف مردم جهیزیه ی سنگین با قیمت سرسام آور واسه دخترمون میخریم و یه مراسم مجلل و آنچنانی واسه عروسی پسرمون میگیریم حتی اگه شده تا خرخره قرض بالا بیاریم و در نهایت هم وصیت میکنیم بخاطر حرف مردم مراسم کفن و دفن مون با شکوه برگزار بشه . امیدوارم یاد بگیریم که کارهامون رو واسه لذت و آرامش خودمون انجام بدیم نه اظهار نظر دیگران .

زهرا کریمی 18:
سلام ماموری اووووووه تا دلت بخواد دلم شکسته چه از خونواده چه از دوستا!! میدونی چیه؟!مشکل اینجاست که اگه هزار بار کمکشون کنی لال میشن یه بار تشکر کنن یا اینکه میگن وظیفت بوده!ولی اگه یه بار فقط یه بار بهشون بی محلی کنی دیگه ول کن ماجرا نیستن و همه جا پشت سرت حرف درمیارن و کم حافظه میشن و یادشون میره بخاطرشون چه کارایی کردی،آدم قدرنشناس زیاده...والااا.

الی از روستا:
امشب برای من شب خیلی بدوسختی بود که گذشت،خیلی سخت!مخم پوکیدازبس فکرکردم.دوربرمن، دیدم آدمهایی که وقتی ازحرفی عصبانی میشن،برای خنکی دلشون یه حرفی یاحرفایی میگن تا طرف هم‌ناراحت شه،اون موقع ست که تودلشون‌ میگن آخییییشش دلم خنک شد،خوردی؟نوش جونت.خیلی سخته اعترافش که خودمم همینطورم،ازنظربقیه کمی خونسردم‌وبی خیال،‌ولی به هرحال منم‌عصبانی میشم،امشب‌از حرفی ناراحت شدم مامور،ولی کل عصبانیتم محکم بستن دربودهیچی نگفتم ولی توذهنم‌بیست بارباطرف دعواکردم،آخ که مغزم پوکید.خوچیکارکنم.روی آتیش عصبانیتم فقط خاکسترمیریزم! نمیدونم چطورازدرونم خاموشش کنم که یهونزنه بیرونو طرف جزغاله شه.

لیلا احمدی / نایسرکردستان :
سلام . یه بار در مورد دلخوشی های در دسترس پیام دادم درجش نکردی و تا وقتی که پیامکی از من توی باشگاه درج نشده پیام اولی هستم. من همه لباس هایی روکه دارم خیلی زیاد پوشیدمشون وجایی هم برم همون لباسی رو که قبلا پوشیدم دوباره می پوشم و اصلا هم برام مهم نیست اون لباس رو قبلا پوشیدم و تکراری هست... اول فکر می کردم که آقایی و بهت می گفتم داداش مامور معذور، بعد از پیام یه هم باشگاهی فهمیدم که خانم هستی و بهت میگم آبجی مامورمعذور. دلم می خوادهروقت تونستم درمورد موضوعات باشگاه پیام بفرستم...

مامور معذور:
سلام ... البته چون دوست داریم رفقای بیشتری با ما باشن، با اینکه موضوع عوض شده پیامت درج شد، ولی این هم که بگیم دلم می خواد و آره و اینا و ... هم خوب : دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شه... میشه؟ نه والا، و آیا می مونه نه بللاه... ضمنا اینا رو به شما و خیلی ها که ول نکنشون به مامور اتصالی کرده و ول نمی کنن می گم:
اگه انقدر که به فکر شناخت مامور هستین، متمرکز روی شناختن خودتون باشین به این سوی چراغ و حتی پرژکتور و فانوس و الی ای دی، موفق تر خواهید بود... اگه من تقویم رو نگاه نکردم و پیام اشتباه کانال شبکه، درباره ولادت امام حسن (ع) رو تکرار کردم و بعدشم توضیح دادم باید خودم می دیدم، واقعا انقدر کارآگاه بازی داره؟! از توی این وقت تلف کردنها چی قراره دربیاد بیتا؟ یا یعنی چی هرچی درباره خودم گفتم رو بیوگرافی وار برام وا نکرده/ پس می فرستین و می نویسین و گزینه یا فلانی هستی و یا فلانی نیستی! می سرایین ای سارا و عاطفه و سایرین؟ مگه خودتون جلوی در خونه ندارین؟! خب خوبه منم سر ظهری بیام در خونه تون بازی - شادی - تماشا؟! دهه! فرمایید متفرق شین!

اسرا18سولدوز:
دیدین وقتی یه کاری رو به عشق خودت انجام میدی یه حس شیرین رضایت میاد سراغت?ولی وقتی تمایلی به انجام یه کار نداری اما به خاطر حرف مردم انجامش میدی یه حس بدی سراغت میاد مثل اینکه تو"وسیله بازی"مردمی!انتخاب با خودمونه زندگی کنیم یا فقط روزامونو سپری کنیم.

زهرا 17 از یزد:
آقا اجازه ؟ من فک مى کنم وقتى آدم براساس خوشامد بقیه بخواد کار کنه میشه یه آدم قلابى (فیک) و واااى به حال وقتى که بقیه تاییدش نکنن اونوقته که روحش زخمى میشه من نمیگم مطلقا نظر دیگران واسم مهم نیست ولى چندان اهمیتى هم نمیدم که مورد تایید بقیه هستم یا نه... تا پارسال فکر و ذکر من شده بود: خونواده قدر تو (به این خوبی) خو نمی داند! موخواستم یکی تایید کنه، یافت نم شد. در نتیجه احساس نخودی بودن می کردم. بعدش یافتم، هرچی بیشتر دنبال تاییدیه بگردم ، بیشتر دیگران احضاریه میدن به کم و کاستی خودم و شاهد هم میشه، خوبی های اطرافیان. پس اینجا نه، اونجا و اون موقع بود که فکر و ذکرم شد:" نحوه خوش اومدن خودم طبق انتظار خالقم" ، مخالفت با هرچی دلم خواست نفس درون.

علی 24 تهران :
زندگی من که انقدر چسبیده به خوشامد دیگرانه که گاهی دلم میخواد یه جاییش رو بخودم نشون بدم و بگم اینجا بخاطر دله خودمه،شاید تحت تاثیر تربیت خونواده ام هست از همون اول که بچه بودم هم یادمه بابام بهم میگف علی تو آبروی منی تو تنها نوه ی پسر خونواده ای و... از همون موقع بهم القا میشد که پیروزی باید تحت تاثیر تایید بقیه باشه.همیشه اینجوری بوده حتی واسه لباس پوشیدنمم فکر میکردم که الان این تو نظر مردم خفنه یا الان اگه من هم دانشگاهیم رو که خانومه برسونم مردم چی میگن، شاید مشکل خیلیامون باشه چون به هر حال پیامد یه جامعه ی مدرنیته و سنتی مطمئنا یه افرادی مثل ما میشن،مگه میشه تو دسته ی آدمهای فراتر ازپایبندی و اعتقاد باشیم و واقعاهمش حرف حرف خودمون باشه؟!

عاطفه 29 اصفهان :
انسان چون موجودی اجتماعیه به فکری که آدمهای اطرافش دربارش میکنن اهمیت میده. این طبیعیه که بخوایم اونها مارو قبول کنن و دوست داشته باشن. اما.... اما این اهمیت باید به اندازه باشه. تا وقتی که واسمون مهم باشه دیگران چه حرفی پشت سرمون میزنن یا چه نظری در مورد شغل و زندگیمون دارن یعنی تو زندان اونها هستیم. اگه واسه هرکاری مدام معذرت خواهی کنیم یا به جای هدف داشتن واسه خودمون، فقط دنبال دستورهای دیگران باشیم و فقط منتظر باشیم که روی دیگران اثر بذاریم این یعنی اینکه آزادی نداریم و اسیر دیگرانیم.

هاجر/15/زاهدان:
مردم معمولا دلسوز نیستند.البته این هم بخشی از طبیعت زندگیه.رفتارشون ممکنه منصفانه نباشه ولی تو این موقعیت اگه خودت به فکر خودت نباشی مطمئن باش کس دیگه هم به فکرت نیست.باید یقین داشت که مشکل تو تنها مال خودته.بعدش خودت متوجه میشی که تنها شخصی که باید در دنیا مقابلش وایسی خودتی! در واقع بیشتر مبارزات سرنوشت ساز،در درون خودت انجام میشه و تو تعیین می کنی باهات چه رفتاری داشته باشند.

مبینا ۱۷ همدان:
کلا آدم نمک نشناس دور و برم نگه نمیدارم که بعدش بخوام راجع بهش غصه بخورم! آرامشم را مدیون توقعی هستم که دیگر از هیچ کس ندارم! راستشو بخوای کار خاصی واسه دیگران نمیکنم که توقع قدرشناسیشونو داشته باشم! فقط محبت میکنم بهشون!که اونم واسه اینه دوسشون دارم و از محبت به اونا خودم خوشحال میشم! ... چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم/که هر چه بود ز مار در آستین خوردم... فاضل نظری

پروانه از ملایر:
احتمالا برای هممون پیش اومده كه بعضی وقتا توزندگی نقش قربانی روداشتیم.خواستیم به عالم وآدم ثابت كنیم كه ماچه كارایی انجام دادیم وچه ازخودگذشتگی هایی كردیم.ولی آخرش می دونی چی می شنویم؟آخرش می گن :مگه ماازت خواستیم این كاروكنی؟به نظرم بایدروی حدومرزهای خودمون كاركنیم.مشكل ازدیگران نیست.مشكل ازخودمونه كه بین منطق واحساسمون بلاتكلیفیم...

لاله 17 مشهد :
هیچ كس در هیچ كجا چمدانی همراهش نیست كه پر از حال خوب برای ما باشد و آن را به ما سوغات بدهد . حال خوب از درون ما می آید . مهم این است كه با توجه به داشته هایمان حال خوب را برای خودمان ایجاد كنیم . مهم اینست كه شادی های كوچك را برای خود بسازیم و از آنها احساس رضایت كنیم . گاهی با یك بستنی قیفی ، با یك پیاده روی همراه با موزیك دلخواه ، با دیدن یك فیلم كمدی و ... می توانیم حال خوب را به خودمان هدیه كنیم . مهم این است كه بخواهیم حال خوب داشته باشیم و حس قربانی به خودمان نگیریم! به همین سادگی ... زندگی همین لحظه هاست .

سارایی ، ۲۴، البرزخیز:
بله وقتایی شده خیلی دلم گرفته از آدما از اینکه خواهر و برادرام گاها عشق و محبت من رو نادیده گرفتند همیشه سعی کردم جلو زبون درازمو بگیرم تو دعواها هم حرفی نزنم که دلشون بشکنه اما وقتی خودم گاهی ابلهی می کنم چطور می تونم بگم دیگری حق ابله بودن نداره چون سنش از من بالاتره! ... وقتی با صمیمی ترین دوستم به اختلاف خوردیم و رابطمون کم رنگ شد فهمیدم اون شیوه تربیتی و فرهنگی داره و من یه شیوه تربیتی من فکر می کردم باید مثل من محبتشو ابراز کنه احوال جویی های من محبتهای من... اما به این فکر نکردم رفتار من مورد پسندش هست خفه اش نکردم از دوست داشتن!

نازنین 16خوزستان:
ظاهرا بیشتر بچه ها اهل انرژی درونی نیستن.هه.گاهی اینقدر غرق راه درست وخودسازی وخودشناسی میشی که یادت میره باید چیکارمیکردی وقراره چیکارکنی.همیشه توی هرکاری احساس میکنم یه جای کارم می لنگه،واین بدترین چیز برای من هستش.جوابت به سارا آرومم کردم.میدونی مامور چرا اینقدر عصبی شدم سر این موضوع؟چون که تا الان فکرمیکردم،دارم برای خودم زندگی میکنم نه دیگران.نمیگم برای دل خودم هیچوقت زندگی نکردم،دردم اینه خیلی واسه دل خودم زندگی نکردم ونمیتونم که کنم،چون همونطور که قبلا توی یکی ازپیامام گفتم که ما انسانیم در ارتباط بامحیط اطرافیم،پس نمیشه مطلقا فقط واسه خودم زندگی کنم وخوبی کنم.خداروشکر این موضوع تلنگری شدبرام که یادم بیاد به راه راستی که قراره برم،کج نشم.اشتباه کارمو فهمیدم،وتعادل کارام رو یادم اومد.ماموری خیلی ازاین دنیا وفتنه هاش میترسم،بدجوری گیجت میکنه واذیت!راهکارم اینه آدما مشکل ازخودشونه که قدرنشناسن،پس من ارزشمند و مفیدم برای زندگیم وبایدازخوبی ای که میکنم خودم انرژی بگیرم!نفس عمیق وآرومم!!

فاطمه 22 تبریز :
یکی از داستان های کتاب سوپ جوجه که خیلی منقلبم کرد بحث همین بود ! مادری که در آخرین لحظات زندگیش فهمیده بود هیچوقت بخاطر خودش زندگی نکرده و همیشه در خدمت دیگران بوده و طبق خوشامد بقیه عمل کرده به دخترش رو وصیت می کرد که مثل مادرش نباشه گفت اگر فرصت دوباره ای بهم داده بشه مادر دیگه ای خواهم شد اما اون مرد و از دنیا رفت مامور اون مرد میدونی چقدر دردناکه لحظه ی آخر زندگیش فهمید باید برای خودش زندگی می کرد اما فرصتش تموم شده بود خیلی این داستان متاثرم می کنه خیلی ، من نمردم زنده ام زود فهمیدم ولی بازم گاهی غصه دار فرصت های از دست رفته گذشته ام چندین سال از عمرم که گذشت فرصت کمی نبود برای زندگی کردن ! اما من ... بسه نمی خوام بنالم فقط می خوام از این به بعد زندگی کنم مامور همین.

شافیه کرد پیرانشهر :
مامور الان یه چیزی خوندم بی ربط به نظر سنجی که‌ گذاشتی نبود ... ایسلند ، دانمارک و اتریش صلح آمیز ترین کشور های دنیا هستند و ۳۰ کشور اول این لیست ، بیشترین سرانه مطالعه رو هم دارن و متاسفانه کشور ما جایگاهی بهتر از ۱۳۸ ام نداره...!!! ما آمده ایم که با حضورمان جهان را دگرگون کنیم ، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند : از کرم خاکی هم بی آزار تر بود و از گاو هم مظلوم تر ... ما باید وجودمان و نفس کشیدن مان و راه رفتن مان و نگاه کردن مان و لبخند زدن مان مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگ مان ، گرگ و چوپان و سگ گله هر سه ستایش مان کنند...از کتاب ابو المشاغل نوشته ی نادر ابراهیمی

سعید 28 ابهر :
خداروشکر روستای ما کتابخانه داره ، به همت دهیاری و اعضای شورا حمام عمومی رو تغییر کاربری دادند ، شد کتابخانه ، یه تعمیر جزئی و رنگ ، بنده هم عضوم ... سیاره ای را می شناسم که در آن مردی سرخ چهره هست ، این مرد هرگز گل نبویده ، هرگز به ستاره ای نگاه نکرده ، هرگز کسی را دوست نداشته و هرگز کاری بجز جمع کردن انجام نداده ... او آدم نیس قارچ است ! " شازده کوچولو " .

لیلی26تهران:
تفاوت بین انسانی که هم اکنون هستید وکسی که قرار است 5سال بعدباشید در مردمی است که دراین مدت باآنها معاشرت کرده وکتاب هایی است که در این زمان مطالعه خواهیدکرد.

پژاره۲۵:
دوستانی که تو روستا هستین و کتابخونه ندارین خدمتتون عرض کنم ما که تو شهر هستیم هم کتابخونه نداریم کتابخونه منطقه ما که چند ساله تعطیله به علت تعمیرات، و اینکه اون یکی کتابخونه هم کل کتاباش انگشت شمارن و قدیمی ولی جاتون خالی درعوضش سر هر کوچه ای یه رستوران و یه کافی شاپ هست جور نبود کتابخونه رو رستورانا میکشن! ... خخخخخخ،نه اون خخخخخ شروع طوفانی این یکی خخخخخ برای خنده!منم هروقت خخخخ میبینم یا تایپ میکنم یاد اون همسایتون که آپارتمان بغل خونتونه و صداش تا خونه شما میاد میفتم که اول صبح ها روزشو طوفانی شروع میکنه،یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها ... اون کاری که درسته انجام بدین اول برای رضایت خدا بعد برای رضایت دل خودتون بی انتظار و چشم داشت و پاسخی از دیگران که نه حال خودتون بد بشه نه اطرافیان،این قانون منه تو زندگیم،مشکل ما اینه برای رضایت همه هرکاری میکنیم جز رضای خدا(این تیکه آخرش از پهلوان شهید ابراهیم هادی بود.)

شکوفه 7887 کرمانشاه:
هعی مامور جان من هرچی فکر میکنم حتی برا خودمم کاری نکردم چه برسه به بقیه که کسی بخواد قدرمو بدونه همین که هستم خیلیه هرچند آبجیم میگه تو از زمین و آسمون برات میاد و قدرت رو همه میدونن که اگه اینجوری هم باشه از لطفشونه وگرنه من که آب بردتم.

ریحانه بوشهری:
بله خب فکر می کنم همه آدما گاهی اوقات این احساس بهشون دست میده منم جز همون ادمام . بنظرم اگه ادما کارایی که انجام میدن فقط بخاطر دل خودشون و اون بالا سری باشه دیگه این احساس بهش دس نمیده منده هم تا زمانی که دبیرستان بودم بشدت از بی معرفتی و نمک نشناسی اطرافیان دلگیر میشدم اما دیدم دارم به خودم ضربه میزنم اطرافیان نمکنشناسمو که نمیتونم تغییر بدم فلذا یه فکری بحال خودم کردم خدایی تا حدی هم موفق بودم اینکه اگه کاری کردم و دیگران قدرمو ندونستن ( با اینکه لحظه اول ناراحت میشم. با خودم بگم ریحان تو این کارو برای خدا انجام دادی پس مطمئنا یه روزی یه جایی یجوری بهت برمیگرده...

جوكار خفر:
آى مامور قربون زبونت كه حرف دل ما بحث این هفته ست زن داداش بزرگ ما یك نمك نشناس به تمام معناست! اصلا فرقى براش نداره خوبى كنى یا بدى! زهرش رو می ریزه. دست بى نمك كه راهكارى یا راهگشایى نداره باید اون دست رو قطع كرد. ما خانوادگى جد در جد دستمون نمك نداره دست رو دلم نذار مامور كه خون هست باباو مامانم عروس كه نه مار توى استین پرورش دادن خیلى نمك نشناسه و راهكاره ما كه دستمون نمك نداره فقط اینه كه دیگران مث ما نشن و هر كسى رو به اندازه ى لیاقتش بها بدن...

سیده زهرا اصفهان :
به قول بابا طاهر : ببندم شال و می پوشم قدک را
بنازم گردش چرخ و فلک را
بگردم آب دریاها سراسر
بشویم هر دو دست بی نمک را

ترلان 19 از جیرفت:
یکی از آدمای قدرنشناس آقا پیمانه (ماموری همون قضیه ای که برات تعریف کردم) که قدر اون همه محبت من را ندونست و همه این محبتا را گذاشت پای چیزای دیگه به جز علاقه ای که بهش داشتم بخاطرش جلو خانواده وایستادم و به مدت یک ماه با مادرم قهرم ولی حاظر نشد برگرده. بشکنه این دست که نمک نداره ...

نفس / مامان امیرعباس/ ابهر:
در مورد موضوع مورد بحث شاید درکل خوشایند من این باشه که وقتی خوبی در حق کسی میکنم انتظار داشته باشم کلی تشکر کنه و قدر بدونه...اما بعدش اگه یه وقت کاری برخلاف توقع من انجام داد اونوقت با خودم میگم دیدی چقد نمک نشناس بوداین بود جواب خوبیم ....بنظرم اگه اینجور باشه خودمو آخرش میبرم زیر سوال چرا که من مجبور به خوبی درحق دیگران که نشدم بلکه انتخابم این بوده .......اما اگه وقتی که میخوام خوبی کنم فقط رضای خدارو درنظر بگیرم اونموقعست که حتی اگه نمک نشناسم بود دیگه ناراحت نمیشم چون نه به خاطر طرف مقابل که بلکه بخاطر خودمه که اینکارو کردم و مطمعنم که این انرژی به زندگیم برمیگره.

زهره ۷۶جیرفت :
سلام دوران دبیرستان که بودم ازاینکه دیگران قدرمحبتام رانمیدونستن خیلی غصه میخوردم وقتی بابام علت ناراحتیمو فهمیدیه لبخندی بهم زدوگفت حتما کارت برای خدانبوده که توقع تشکروقدردانی داری ولی الان دیگه هرکاری هم انجام بدم دیگه توقعی قدردانی ازکسی ندارم بیشترین محبتی هم که انجام دادم برای خانواده ام بوده خداشکرهیچ کوتاهی درحقم نکردن آدم وقتی توهمچین موقعیتی قرارمیگیره تازه میفهمه که چقدردرمقابل محبتای خدا ناسپاسه...

حنانه ١۶ کرج:
پیام اولی.من واقعا حس میکنم از طرف دوستام و حتی اقوام دوست داشته نمیشم.خیلی محبت میکنم که بیشتر توجه کنن ولی انگار اینکه میگن بیتوجهی توجه میاره واقعیه.گاهی از خودم بدم میاد که غرورمو خرد میکنم.به نظرم گاهی دوری بهتره تا قدرم رو ببشتر بدونن.

شیما 22:
قدر مون رو نمیدونن که نمی دونن، غصه قدرنشناسی بقیه رو هم ما باید بخوریم؟ بود و نبود ما برای خیلی بیشترها فرق می کنه باور کنید. " زندگانی مراست بار گران ، لیک با منتش به دوش کشم ، که نیفتد به شانه ی دگران! سیمین بهبهانی

لیلا 27 چالدران:
من اهل دومیم وهمیشه برای دیگران زندگی میکنم یه جورایی همه زندگی من فیلمه.خودم نیستم خودواقعیم دوست داره گاهی اخم کنه. گاهی دعواکنه گاهی نه بگه گاهی حرف گوش نکنه... سلام مهربون مناجات حضرت امیرالمومنین (ع)پخش میشه اولین باره گوش میدم چقدر آرامش بخشه.مولای یامولای به دادمان برس.

سیدعلیرضا20مشهد:
فهمیدم که دیگه کسی جواب خوبی روباخوبی نمیده خیلی لطف کنن نمیزنن تودهنت،فهمیدم که خوبی که ازحدبگذره ازروت ردمیشن حتی کسایی که ازشون توقع نداری..درعوضش یاااادگرفتم که دیگه کاراشونوبی جواب نزارم،الان یک ساله که دیگه بی تفاوت ازبدیاشون نمیگذرم ومثل خودشون رفتارمیکنم حتی بدترازخودشون،حداقلشم اینه که به خودم فحش نمیدم که خااااک توسرت علیرضا خااااک!

رعنا 17 دزفول:
سلام.قبلاخیلی این حس که قدرم رونمیدونه بهم دست میداد ولی الان نه! اصلا بهش دقت هم نمی کنم! موضوع باعث شد بهش فک کنم! ... بهتراست منفورباشی بخاطرچیزی که هستی،تامحبوب باشی بخاطره چیزی که نیستی! (دررابطه باتاییدگرفتن)

ستاره 21 الشتر :
یه روز های از زندگیم مخصوصا بعد از فوت پدرم به شدت احساس پوچی می کردم ،باخودم می گفتم من زندگیمو می خوام نه امیدی نه انگیزه ای بذار حداقل خیرم به بقیه برسه ویه کمکی کرده باشم !نمی دونستم فقط دارم عزت نفسم رو تخریب می کنم ، راستش این روز ها نه می خوام آدم خوبه داستان باشم ،نه می خوام حتما آدم قابل قبولی باشم. نه توقعی از کسی دارم نه می خوام توقعات دیگران بر آورده کنم .من خودمم حتی اگر تنفر انگیز ترین موجود دنیا باشم !یه جور خودمم که فقط به کسی آسیبی نرسونم دیگه مهم نیست چطور دیده می شم .

فاطمه 18 بستان آباد:
سلام مأموری در رابطه باموضوع یک همه خودشونو آدم خوبه و بقیه رو آدم بده کردن. باشه باشه همتون خوبین اینهمه آدم بد تو خیابونا میبینین منم ،یه عالمه من...والااا...

مریم ۲۰ قم :
(دانشجوی روانشناسی) رفتارایی که انگیزش بیرونی داره ممکنه سطح انتظارات و احساس ناکامی ما رو ببره بالا.یه وقتایی هست یه روزی هم ممکنه نباشه اون انگیزشه . بیشتر رفتارامو دلی انجام میدم .البته چارچوب دارم، سعی می کنم یه جورایی کارامو وصل کنم به صاحب مجلس. قبلنا دیگران برام موضوعیت داشتن.اما الان باعث میشن خودمو بهتر بشناسم.البته تا حدود زیادی. به حساب تجربه! بعضیا دوست دارن فکر کنن داره بهشون بی معرفتی میشه. یه جوری اصلا قضیه رو پیش می برن که مورد قدر ناشناسی واقع بشن.خوششون میاد فریاد بزنن که ببین دیگران قدر منو ندونستن! اصلا لذتی داره این ندیدن کاستیای خود و گردن دیگران انداختن. اوففف.

فاطمه 18 قائمشهر:
زمانی که درس نمی خونم ولی به جاش به مامانم کمک میکنم ولی در اذای تشکر سرم داد میزنه که برم درس بخونم حس میکنم قدرمو نمی دونه! زمانی که به خواهرم کمک میکنم ولی بعدا ازش یع درخواست کوچیک میکنم ولی ادمم حساب نمیکنه از خودم بدم میاد. وقتی مثل یه پسر پشت به پشته بابام میرم که چون پسر نداره جاشو بگیرم (البته هیچ وقت نفهمیدم اونا پسر دوست داشتن یا نه؟) ولی همیشه منو تو کارای بد جمع می بنده. به قول معروف در میشم تا دیوارا بشنوه غصه میخورم. وقتی کلی هوای خاله امو دارم ولی مثل همیشه قولاش یادش میره عصبانی میشم و تو دلم میگم لیاقتش مثل بقیه خواهر زاده هاشن. وقتی به همه کمک کنی ولی تهش خودت باید تنهایی از مشکلات بیرون بیای حس میکنی لیاقتتو ندارن! حس میکنم لیاقت خوبی هامو ندارن! مشخصا مشکل از منه که یاد نگرفتم خوبی بدون مزده.البته جدیدا بی جنبه شدم بگن هوی عصبانی میشم. خوش به حال خوبی های رایگان و بدون چشم داشت بقیه. کاش میشد بشم شبیه اونا!

مامور معذور:
خب همچنان سینه خواهم شرحه شرحه از فراق... جا داره اول این توضیحات هم باز بنویسم:
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی ... و الی آخر ،چون خیلی بحث مهم و دشوار و سنگینیه ... شاید بیشتر از یه نوبت دیدگاه بتونم تنهایی توضیح در این باره بنویسم چون گرفتارش بودم اساسی و هستم اما مدام سعی کردم آدم بهتری باشم! پس خدا خودش بهترین یار ماست...
باز یادآوری می کنم که ماسکها به طور ناخودآگاه شکل می گیرن... و هیچکسی آگاهانه انتخاب نمی کنه چه ماسکی داشته باشه... بر اثر گذر ایام کودکی، به این نتیجه می رسیم که اینجوری بهتریم چون درصدد شکل دادن "من آرمانی" به خودمون هستیم پس در جایگاههای مختلف ماسکهایی که حالمون رو بهتر می کنه ناخودآگاه انتخاب می کنیم... این ماسک که من هم داشتم اسمش ماسک فداکاریه!
در واقع سوال اینجاست که اگر بقیه بدی می کنن و بد هستن چرا ما این شیوه رو ادامه می دیم؟! چون ما مدام به خودمون می گیم که من فداکارم! من خوبم و اینها بد... هر وقت همچین حسهایی که بقیه نمک نشناس هستن و ... اومد سراغتون از خودتون بپرسین: چرا دارم این کار یا این رابطه رو ادامه می دم؟! چرا؟ چون نمی تونیم بذاریم بقیه ببینن ما هم خواست ها و چه بسا خودخواهی ها و شاید بدی های خودمون رو داریم... دوست داریم به بقیه و خودمون این حس رو بدیم که: ببینین چقده خوبم! این تا یک جای ماجرا...
اما بخش بعدی : واقعا کارهایی که به زور می کنیم رو بنویسیم... خیلی از این کارها رو به خاطر خودمون انجام می دیم اما می خوایم بذاریم به پای دیگران... چرا؟ چون حال خوبی بهمون می ده! مثلا کمک کردن به یه کودک کار... مطمئن باشین اون حسی که بهمون میگه: آره بابا... تو آدم خوبی هستی! این خیلی گرون تر از اون کمکی هست که به اون بنده خدا می کنیم... در واقع ما بیشتر نیازمند اون کمکیم تا اون نیازمند کذایی... چون این بهونه رو بهمون می ده که لذت آدم خوب بودن رو تجربه کنیم...
پذیرش این چیزهایی که اینجا می نویسم خیلی سخته خصوصا برای اونایی که مثل من اسیرش بودن و هستن... اگر فلانی خواسته ای از من داره و من با لبخند بیرونی ولی شعله های آتش درونی می پذیرم، این یعنی تعارض... پس ماسکی رو می زنم که این تعارض رو بپوشونه و نبینن من واقعیم رو... واقعیت درونم رو نبینن... سالها مثل آدمی که یواش یواش چشمش ضعیف شده باور کردیم که من و دنیا این شکلیه و می دونم و می فهمم اگر بخوایم دست به ترکیب این چهره هویتی بزنیم شاید خودمون و بقیه جا بخورن ... به قول استادجانم شکستن ماسکها درست مثل لخت شدن می مونه... احساس عریانی و خرد شدن و تحقیر داره و یه جورایی شق القمره... تعادل زندگیت یهویی به هم می خوره اما این آگاه شدن مرحله اوله... بعدش انرژی گرفتن و رهاییه چون اون من واقعی ماست بی هیچ پیرایه ای...
آره... وزنه سنگینی رو برداشتم ... می دونم خیلی ها توی کتشون نمی ره اما با نوشتن کارها و روابطی که این حس رو بهتون می ده می تونین یه قدم در شناخت خودتون برید جلو...
بخش مهم بعدی اینه که: یاد بگیریم همونقدر که ما حق داریم کارهای دوست نداشتنی مون رو انجام ندیم این حق رو برای بقیه هم قایل بشیم... من دوست ندارم حرف همسرم رو انجام بدم... شما دوست نداری خواسته پدرجانت رو اجرا کنی... این بازی دو سر داره... یادمون نره... دو نفری برنده بازین که به خاطر لذت و خود اون کار، فعلی رو انجام می دن... نه از ترس نه از روی اجبار و نه از سر معامله... به خاطر عشق و محض همون کار پیش می رن... درست مثل حدیث مولا علی(ع) درباره عبادت از روی عشق...
و در آخر: همگی باید یاد بگیریم از لحظاتمون ، از حال حاضر ، از کار همین حالا، بدون انتظار بازگشت و پس دادن و صاف کردن حساب لذت ببریم... این همون ان مع العسر یسری است که گفتیم... نه بعد هر سختی، بلکه همراه هر سختی، آسانی و گشایشی هست... باید نگاهمون رو تربیت کنیم، حسمون رو هدایت کنیم که اینها رو ببینیم و بفهمیم ... مثلا خیلی ها به من و همسرجان می گن: خوش به حالتون، دخمل چه خنده های شیرینی داره، من می گم گریه های جانسوزش رو هم باید ببینین... یا می گن: اوه اوه، دهنتون آسفالته دیگه؟ پول شیرخشک و پوشک و شب بی خوابی و ... می گم: عطسه کردن و خمیازه کشیدن و برق زدن چشمهاش رو هم باید ببینین! ... بعله... درهمه زندگی! حتی شما دوست عزیز.... پس خوش به حال اونایی که بلدن لذت زندگی کردن رو نفس بکشن و لمس کنن...
اوهپ ... خیلی زیاد شد... امیدوارم زبون الکنم تونسته باشه منظور رو برسونه...
بحث رو فعلا ادامه می دیم... التماس دعا رفقای خوب و صبورم...
و یا حق ...

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام!

طره از پیشانیت بردار، ای خورشید من!
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان عاقلان دنبال عاشق گشته ام
در میان کوه سوزن، کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق، شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده، شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتی چاه را گم کرده ام!

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط:
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام!

علیرضا بدیع

انتقاد، پیشنهاد و حمایت در رابطه با دیدگاه:
پیامک به شماره: 30000162
تماس در تهران:162و سایر شهرها 2781-021
تلفن گویای شبکه پنج:
27865000 (021)

اضافه کردن نظر


تمامی حقوق این سایت متعلق به سازمان صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران می باشد